تبليغاتX
کان کفو توان

کان کفو توان

کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت

کتاب سوشیانت نیاز این زمان است
 

هیچ قدرتی در این لحظات توان ایستادگی در برابر موج اتحاد انسانها و رویارویی با یارانی که شعار حق و عدالت و یگانگی را سرود خویش ساخته اند نخواهد داشت.

 

کتاب سوشیانت را برای تمامی دوستان و آشنایان خود ارسال نمایید

 

کتاب سوشیانت

 

کنون زمان طلوع سرخی خون انسانهاست

 

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه هشتم تیر 1388 ׀ موضوع: ׀

بیا و گوش جان به آوای هستی کن ....
 

تنها با یک اشاره ی حضرت صاحب الامر بنیانهای ظلم فرو پاشیده خواهد شد. حکم بر انسان ایمان است. پس ایمان داشته باشید و در راه دانایی انسانها بیش از پیش بکوشید. همه ی افراد احزاب و گروه هایی که با ایمیل کتاب سوشیانت ارتباط برقرار نمایند در تمامی ابعاد حرکتهای آزادی خواهانه تا حد امکان مورد مشورت و راهنمایی قرار خواهند گرفت. تنها راه رهایی در این لحظات بحران زای زمان ایمان و اتحاد است. پس دعوت ما از انسانها این است که به اندیشه ای ژرف بنشینند بر گفتارمان و ندای یگانگی را تا سرنگونی کامل شیاطین و آزادی درک شده ی انسانها بسرایند که ما هیچ از برای خود نخواهیم و زبانمان سرخی خویش از برای بیان حقایق و سرخی خونمان را راز راسخی در راه آرمانهای انسانیمان میدانیم .... ما در لحظات پر شکوه رهایی در کنار و دوشادوش شما برادران و خواهرانمان خواهیم بود. درود بر پاسداران انسانیت...

 

 لینک کم حجم و نهایی کتاب سوشیانت هم اکنون در اختار شماست

سوشیانت

 


زمان زمان قیامت است و قیامت قیام تو
همراهان به دنبال چه میگردید ؟
کدام فرمان ؟
مگر فرمان را نشنیده اید ؟
انسان فرمان هستی است
و قیمت هستی، انسان
پس قیامت راه کسب قیمت اوست
امر بر آدم انسانیت است !
و آدمی را آدمیت لازم است !
مگر نشنیده اید : تو کز محنت دیگران بی غمی، نشاید که نامت نهند آدمی ؟
صاحب الامر در میان آدمیان حی الحضورات شد، تا در میان باشد و میان آدمیان !
پس کنون هر انسان انسان خود صاحب الامر است !
و صاحب الامر امر انسانیت دارد و لاغیر !!!
و تنها به یک اشاره ی حضرت صاحب الامر بنیانهای ظلم ویران خواهند شد !
و تنها همین یک اشاره کافی است !
و کنون این اشاره بر آدمیان واقع گشته است !
کنون آدم باید که اشارت را به قدرت عقل و امر انسانیت رویت نماید !
العاقل الاشاره ....
از او به یک اشاره از ما به سر دویدن !
انسان انسانها را تنها نخواهد گذارد !
آنجایی که نا آرامی هست شما یک لحظه آرامش نگیرید !
پس بخروشید و بجوشید و ویران کنید بنیانهای این کهنه ویران گران ستمگر را ...
هر آدم گر امر انسانیت بر دوش کشد خود صاحب الامر است ...
صاحب الامر یگانه پشت و پناه آدمیان است و کنون در میان و میان آدمیان !!!
پس برخیزید و فراخوان اتحاد ما را بشنوید و بر دیگران نیز بخوانید !
تنگ نظری ها را رها کنید تا عاشقانه جان را فدای راه انسانها سازیم و در کنار یکدیگر باشیم که تو و آن و من و تو متوی اتحاد و توان انسانهاست و کنون نیاز زمان....
کنون فرمان قیامت است و قیام در اندیشه و اتحاد است !
اندیشه قیمت انسان است !
راه را بجویید و بپویید که ما همراهیم و در راه !
به امید آن روز که در آزادی و ارج نهادن به قیمت انسانها و سرافراز از قیامتمان بر پا سازیم نماز قیامت را در وحدت وجودمان !!!
بجوشید و بخروشید و تمام عمر در این راه بکوشید....


کامرون

۲/۴/۱۳۸۸

 


 أَ لَمْ تَعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ لَهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ مَا لَكم مِّن دُونِ اللَّهِ مِن وَلىٍّ وَ لا نَصِیرٍ(107)
آیا نمى‏دانستى كه حكومت آسمانها و زمین، از آن خداست؟!و جز خدا، ولى و یاورى براى شما نیست (107)


اللَّهُ وَلىُّ الَّذِینَ ءَامَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظلُمَتِ إِلى النُّورِ وَ الَّذِینَ كَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطغُوت یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلى الظلُمَتِ أُولَئك أَصحَب النَّارِ هُمْ فِیهَا خَلِدُونَ(257)
خداوند، ولى و سرپرست كسانى است كه ایمان آورده‏اند; آنها را از ظلمتها،به سوى نور بیرون مى‏برد. كسانى كه كافر شدند، اولیاى آنها طاغوتها هستند; كه آنها را از نور، به سوى ظلمتها بیرون مى‏برند; آنها اهل آتشند و همیشه در آن خواهند ماند. (257)


وقاحت بی حد و مرز ولایت وقیح آیت الشیطان و بی فکران کور دل تحت فرمانش در این پایان زمان بر جهانیان و آدمیان راستین عیان گشت. کنون حکم بر شیاطین است که تا همگی روان به جهنم ابدی نگشته اند فرصت توبه را به درگاه احدیت مقتنم شمارند و دست از جنایت پیشگی بردارند.


کنون بر موعمنین واجب است که به صفوف حق مردمی بپیوندند و کورکورانه تحت فرمان ولایت وقیح آیت الشیطان واقع نگردند. ولایت هیچ انسانی در اسلام بر انسان دیگر نیست و تنها معصومین و پیامبران راهنمایان نیک بشریت بوده و هستند.


إِنَّا أَرْسلْنَك بِالْحَقِّ بَشِيراً وَ نَذِيراً وَ لا تُسئَلُ عَنْ أَصحَبِ الجْحِيمِ(119)
ما تو را به حق، براى بشارت و بيم دادن فرستاديم; و تو مسئول دوزخيان نيستى! (119)


اسلام در دستان گروهی از ملایان سیاست مدار و شیطان وسیله ی فریب مردمان و قتل و تاراج آنان گشته است و خام-نه ای خام عقل کنون ننگ روان تاریخ بشریت است.


حجت بر آدمیان گر بر کتب پیشینشان نیک بنگرند به راستی که به پایان رسیده است.

پیاممان به گوش انسانها برسانید که حقیقت ادیان است.


یا حق


 

درود بیکران بر یگانه حاکم هستی حضرت حق صاحب الامر هستی آقا م الله که یگانه امرشان انسانیت بوده و می باشد و نهاد رسالتهای پیامبری را در این پایان زمان به راستی و رحمت بیکران بر آدمیان حقیقت جو نمایاندند.


دوستانی که مایل به قرار دادن لینک کتاب سوشیانت در وبلاگهای خود می باشند میتوانند از کدی که در زیر در اختیارشان نهادیم بهره برند و با کلیک بر گزینه ی (افزودن لینک) در صفحه ی مدیریت نوشتار وبلاگشان آدرس زير و نام کتاب را وارد نموده تا لینک در صفحه ی آنها رویت شود.

http://h1.ripway.com/hamrah/Soushiant.rar


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

کتاب سوشیانت

 


لینک های نسخه ی آزمایشی کتاب سوشیانت مدتی در این قسمت قرار داده شد تا با نظر شما عزیزان تغییرات اساسی در جهت ارائه ی نسخه ی نهایی اعمال شود. هم اینک نسخه ی نهایی کتاب سوشیانت با تلاش همراهی با ایمان و بزرگوار در اختیار همه ی شما عزیزان قرار دارد. از شما خواهشمندیم ضمن تماس با ای میل ارائه شده در کتاب در تکثیر آن هم کوشا باشید.


 برای دریافت کتاب سوشیانت بر روی لینک زیر کلیک بفرمایید و یا از آدرس داده شده استفاده نمایید.

لازم به ذکر است که فایل مورد نظر زیپ شده است.

 

 کد دریافت کتاب بدون سایت واسطه برای قرار دادن لینک در وبلاگها و سایتها :

http://h1.ripway.com/hamrah/Soushiant.rar

 

 کتاب سوشیانت

 

به رویه ی سرخ هچون خون سرخ انسانها

 

تقدیم به همه ی کسانی که میزیند و رسالتی زینتی دارند


م الله

انسان انسان

بر فریاد کامرون ناممان

ازمکتوب کاتبه ی سوشیانت رستمان

رستگار بر رستن توان کرد

و در بیان گویش کوبش و آرامش بر جان

بر کمیت و نه بیش

بر وش آن کن بنیان

اندیشه ی والا اندیشه ی پنهان

بکوشید در رهنمای راهمان

بر شما اجازت وارد شد

ای همره رهمان

م الله

 


 

وندر آن منزل باقی که نمایاند مرا

همه شب تا به سحر باده و مستی است مرا

گه به منزل بروم گه به خرابات مغان

گه به که گاه روم گه به در منزل آن

یار بی صورت من صورت ماهی دارد

وز همه صورت و معنا نشانی دارد

هر چه لیلی به تصور که تواند باشد

همه را گوشه ی چشمش به نشانی دارد

من نه آنم که میم را به جهانی بدهم

یم میم گنج نهان است و نهانش دارم

گه که پبرانه سرم میل جوانی میکند

یاد آن یار سفر رفته فغانی میکند

معنی کل قیامت ز قیامش پیداست

قیمت قامت او را چه کسی میداند ؟

شعر از کامرون تقدیم به پروردگار اندیشه ها حضرت حق م الله میم و با سپاس از الطاف بی کرانشان....

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: چهارشنبه ششم خرداد 1388 ׀ موضوع: ׀

سوشیانت
 

 

 

دانلود کتاب سوشیانت به زودی در این وبلاگ مقدور خواهد بود

 

 


 

یا حقی و یا حقی

شمس الحق بر حقی

یا شمسی و تبریزی

چون تب به تنم ریزی

تب ریزی و تبریزی

شمس الحق تبریزی

می ریزی و میریزی

صد جرئه میم ریزی

جانم می و تن خانه

جانم ده و بر خانه

جانم تو و تو در من

من بی تو ندارم من

شمس الحق تبریزی

حق را به جهان ریزی

من در تب تبریزی

تابم برود روزی

یم تاب نمی آرد

می ریزی و میریزی ؟!!!

شعر از کامرون. تقدیم به صاحب بی کران هستی و می ریز رز یر زائی ابراهیم میرزائی آقا م الله میم.


 پریشانم ز عشقش او نداند

همی گریان و نالانم او نداند

ز کامش کامرانم کس نداند

ز نامش زنده جانم کس نداند

مرا بی او توان من نمی بود

جهان بی او ز بودن ها بری بود

زمین بر گرد شمسم مست گردد

جهان بر گرد او دائم بگردد

چو چشمانش بر این دلخسته افتد

زمانی دل ز پا، سر ز مستیها نیفتد

همی گفتند کامرون را چه گشتست

چرا دیوانه دل نالان بگشتست ؟

ندیدند آن جمال جان جان را

چه گویم چون چنینند کور و بینا

همی گفتند مشوش از چه رویی

ندیدند تار موی شمس من را .......

شعری از کامرون. تقدیم به پروردگار اندیشه جمال جان هستی حضرت واجب الوجود آقا م الله.


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

پایان سال 1387

 

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه     چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

 


با سلام خدمت همه ی همراهان عزیز این وبلاگ که صادقانه حضور خود را آشکار میکنند. ممکن است برای پیشبرد پاره ای امورات مدتی وبلاگ را آپ ننمایم. امیدوارم در این مدت شما همچنان به این جایگاه اندیشه ی ما سر زده و با ابراز نظرات پر محتوایتان موجب دلگرمی ما باشید. از همه ی شما عزیزان سپاسگذارم. امیدوار هستم پربارتر از پیش در سال جدید در خدمت شما حاضر شوم و سال جدید را خدمتتان با آرزوی تحقق برترین آرمانهای انسانی تبریک گویم. همچنین لازم میدانم روز برابری و درخواست حق آزادی و حقوق انسانی توسط بانوان را خدمت همه ی بانوان روشن اندیش و حق طلب جهان تبریک عرض نمایم.

امید است در ۸ مارس و چهار شنبه ی آخر سال شاهد اعتراض همه جانبه ی همه ی انسان دوستان به سیاست های شیطانی حاکم بر کشورمان باشیم. و این روزها را به روز ابراز اعتراضاتمان هم بدل کنیم. همچنین لازم میدانم در این مکان ابراز همدردی داشته باشم با تمامی زندانیان سیاسی و روشنفکران تحت ستم ایرانزمین. ما خواهان آزادی هرچه سریعتر همه ی زندانیان سیاسی هستیم و از همه ی آنها حال با هر گرایش و اندیشه که باشند حمایت میکنیم. ما خواهان آزادی هرچه سریعتر آیت الله بروجردی - آقای پیمان فتاحی - معلم فرزاد کمانگر - هم میهنان بهائی و بسیاری دیگر از دانشجویان و روشنفکران و دختران و پسران در بند رژیم ایران می باشیم و اعلام میکنیم که دلی پر اندوه از اندوهشان داریم. به امید آزادی همه ی زندانیان در بند.  در پناه حق باشید.


كون كفو توان راز شتابِ قيامتِ عالم به پيش می ‌رود تا باقيی ذراتِ عالم را به نهايتِ كمال برساند واين امرِ پنهان است در نزدِ ما سياه پوشانِ مشرق زمين به لباس عزای جهلِ بشر نشسته و قيام از دلِ سياهيها را نويد نموده‌اند و در اين پايانِ زمان وحدتِ تن و توحيدِ بی ‌زبانِ جهان و هماهنگ نمودنِ انديشه‌ها و بكارگيری بنيانی از سيستمهای ارزشی و آموزشيی انديشمندان و نو آوران و استفاده از كمترين انرژی و بيشترين بازده برای ارتقاء انرژی انسان و طرز بكارگيری تمامی علوم و عقايد و ابزار خلقت بدون اينكه هيچكدام را نفی نمايد.

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: شنبه هفدهم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀

سیاره ی زمین دانشکده ی انشا تن و روان

 


کوتاه سخن

آنکس که مقام آدم لایق سجود ندید شیطان دو عالمین گشت !

حال کیست که بگوید مقام آدم چیست ؟

چگونه گمراهانی خویش لایق بیان حد و مرزهای اندیشه ی دیگران میبینند ؟

همانا آنان که به جنگند حقیقتی در خود نیافته اند !

بلکه در خویش فریفته گشته اند و دیگران میفریبند !

آنجایی که جنگ میکنند

کنج وجود خود جن را حی میکنند !

دو حرف اول جنگ جن است

و جن جنایت آفرین است !

و شیطان جن است !

از این روست که این قوم به ظاهر دین و مذهب نما

به نام دین و خدا

بسیار جنایت میکنند !

چراکه آیت جن را اطاعت میکنند !

((جنایت = جن آیت ))

و همانا شیاطین مقربین اند

که چنین به لباس دین و عبد و عبادت

 نمایش وجود خویش میکنند ...

 


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه پنجم اسفند 1387 ׀ موضوع: ׀

مهدی کیست 5

 

م

الله

میم

بسم الله الرحمان الرحیم

بس م الله الرحمان الرحیم

پس بیاب الله تا م الله دانی که کیست

و الله بشناس تا رحمان و رحیم باشی

و بدان آنجا که نامهربانی است و خشم و نفرت، خدا نیست !

و این است کم و نیست حقیقی حضور او در دل انسان

حال با هر نام و آیین و مکتب و ظاهر که باشد مهم نیست!

  پس بخوان : اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

و پناه بر به خداوند رحمان و رحیم

و خود هم رحمان باش و رحیم

و آدم را در آدمیتش

در الله بین

آنگاه از درون

دانی که کیست م الله میم

حکم این است :

م

الله

بین

انسان

بخوان

بر خود

و بر اندیشه ی آدمیان

نهان دانایی

نهاد رهایی

خودآیی

خودآ

آدمخدا

خداآدم

خداالله

خداخدام

خدایی

گر به خودآیی

خودآ

آفریدگار

پروردگار

دادار

دادگستر

دادگر

کارگر

یار

یارومه

راهبر

تو یاری

آری

م

الله

میم

م

   الله  

منجی ؟؟؟ چرا و برای چه ؟ هدایت چیست ؟ دانایی بالاخره چیست ؟ از کجا بدانیم دانش ما واقعا دانش است ؟ درک روح بشر چیست ؟ هراس انسان از چیست ؟ هدف زندگی چیست ؟ آیا انسان میان دو صفر زادن و مردن سرگردان است ؟

آنچنان که در مقالات پیش بیان نمودیم انسان موجودیست با ابعاد گوناگون وجودی که این ابعاد از جهان های مینویی تا به مادی با یکدیگر در تداخل و کنش و واکنش اند. پس شناخت همه ی ابعاد وجودی انسان مقوله ای است بسیار پیچیده که برای کنکاش در آن نیاز به دقت نظر و وسعت و عمق دید خاصی می باشد. آنجایی که تعادلی در هستی انسان حاصل شود این تعادل در جهان خارج از او هم نمایان میشود و هنجار انرژی رخ مینمایاند پس انسان در آرامش درون و برون، حیات هدفمند را تجربه مینماید و مسیر انشاء تن و روان را طی مینماید. خواست و نیاز انسان را با نگاهی به فلسفه و تاریخ فکر انسانها میتوان بیان نمود و دانست که انسان موجودیست در جهت حاکمیت بر طبیعت و گذر از نیازهای مادی تا رسیدن به کمالات معنوی ... . دوگانگی ظاهری هستی در صورت و معنا و یا هستی و نیستی و حل تضادهای برونی با دانش و آگاهی درونی که با اتصال به آگاهی کیهانی و درک نور ذات یا پروردگار هستی بخش می باشد را بیان داشتیم و گفتیم که آنانی که به این ادراک دانایی، آگاهی یابند خود آگاهند و راهنمایان برحق معنوی هر عصر و زمان در اجتماعات انسان. پس مسیر آنان مسیری خواهد بود که صلح و وحدت و آرامش و امنیت و پیشرفت را برای انسانها فراهم می آورد و نه جنگ و زندان و جهل و نفاق و ... . آنچنان که در هنر موسیقی مقوله ی هارمونی و هماهنگی میان ریتم و ملودی و احساس درونی و حرکات برونی و ... لازم و ملزوم یک قطعه می باشند میتوان معنای هماهنگی و هارمونی را از تداخل و انتظام اضداد یا گوناگونی نت ها استخراج نمود و در زندگی و ایجاد نظم نوین در عین دمکراسی اجتماعی به کار بست. پس به ساده نگاهی میتوان دریافت که یک کلام خوش آهنگ هرگز ناهماهنگی حاصل نخواهد کرد و آنجایی که ناهماهنگی هست و نا بهنجای حاصل تفاسیر غلط و یا دروغین این کلام یا آیات الهی می باشد و نه بیان حقیقت آنها ... دانستیم که هر آیه را زمانی است و آنچه پویا و جاویدان است خود کلام است که آیات را می سازد و در اندیشه روان است و وسیله ی اندیشه و خواندن زمان در اندیشه ی انسان است. از این رو کلام خود به انسان بخشیده شد که انسان اندیشه کند و انسانیت که خود آیت نیت خلقت است خلق شود. پس آنچه ماندنیست و بوده است دانایی است و مابقی نمایش جهالت در زمان ظهور دانایی است. به دین سبب گفتیم : آنجایی که امر شد بر محمد ( ص ) بخوان به نام خداوند امر بر خواندن بود اما نه خواندن از روی کاغذ که به این اشارت خود میگوید محمد سواد نوشتن نداشت. خواندن به معنای ندا سر دادن است بر دیگران. محمد نیاز زمان خود خواند از نای میان و قر یا اقرا بر آن یا زمان نمود و قرآن شد، اینچنین خود را پایان رسالت نامید چون انسان را بر پایه ی زمان خوانده بود و ختم کلام خدا در عالم ماده آدم بود و این را در زمان پایانی نبود و آدم اشرف و پایان مخلوقات بود که خود خالق هم بود و هر آدم صفحه ای از صفحات کتاب آفرینش بود و این بالاترین کتاب آفرینش بود. به این سبب علی ( ع ) فرمود که قرآن، ناطق است و خود قرآن ناطق است و به این سبب فرمود فرزند زمان خویشتن باش و نوشت مکتوبی دیگر بر پایه ی زمانی دیگر و با ریشه در همان دانایی اول که قرآن بود و نام آن مکتوبش نهج البلاغه بود. ولی افسوس سود جویان و ملایان ادیان کلام را سنگ وجود آدم بر روی کاغذ نمودند و با آن اندک درکشان از همان کلام چه بسیار ظلم ها کردند و میکنند. همانا اینان همان خوارج دین اند. دین، دِینِ انسان به خود و خداست و خدا از آدم جدا نیست. خدا بر اندیشه ی آدم آماج برتری است. پس آنجا که انسان را به معنای برتری رهنمون گردیم خود خداییم و در وحدت وجود او بنده ی شایسته ی او. پس به اندیشه ایم که خادم خدا آدم است بر بندگان و راهنمای بر حق انسان و میپروراند به صبر اندیشه ی انسان. اندیشه هایی که در دوگانگی ماندند گر ابزار قدرت اجتماعی را در دست گیرند همان میکنند که تا به حال در تاریخ انسان دیده ایم و میبینیم !!! دوگانگی و در نتیجه تضاد نابهنجار اجتماعی و جنگ و زورگویی را بر انسان حاکم میکنند و حیات انسانی را به مخاطره می اندازند پس به این درک آواز یگانگی را از دل الکتاب توحیدِ م الله خواندیم بر انسان و توآ گفتیم بر اجتماع و بالاخص جوانان و حق جویان سرگردان. پس بیا و بر درک کلاممان بنشین که سعادت در من و تو بودن نیست بلکه آن محصول ما گشتن و اتحادمان تا به رساندن فریادمان بر گوش همه ی آدمیان است ... . آنانی که در دوگانه اندیشی گرفتار آمده اند بر انکار یکدیگر و اعتقادات یکدیگر نشسته اند در حالی که ما به ادراک یکدیگر معتقدیم و میگوییم که باید تلاش نمود که به چیستی واژگانی که خلق گشتند رسید و نه انکارشان که انکار دور گشتن از حقیقت است و چشم پوشی از آن و چیستی شناخت آن. که هر واژه را نمادی است از برای بیان حقیقتی و حقیقت در همان واژه نهان. پس انسان بخوان خود را بر حقیقت انسان و مبر خود را بر سویه ای از اندیشه ی دوران جهالت آدمیان و مگو که هست خدا یا نیست خدا بلکه بگو که چیست خدا ؟؟؟ اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم خدا اینجاست. خدا در قلب انسانهاست. به خود آ تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست. پس آنان که در دیدار یار واقع نگشتند در عالم ظاهر ماندند و چه تحریف ها و ظلم ها و ستم ها نمودند و خود و دیگران را فریفتند. پس این اشارت را تا به آنجا میبریم که گفتیم آنانی که قوم موسی بودند بعد از دوری او گاو پرستی آغاز نمودند و این است آیه پرستی، که هر موجود را آیتی است از خلقت خدا و مکتوب هستی او، و ندانستند که سوره رهی است به سوی او و ره بسیار است و در وحدت وجود قرآن راه و رهرو و راهبر یکیست و سوره یک آیه یا موجود نیست، بلکه مجموع آیات است و خداوند در محدوده ی چشم مادی نگنجد. او همه جا هست و در هیچ جا نیست.! لنترانی ! هرگز نتوانی دیدن. پس آنانی که معنا را نیافتند و در صورت آیه را به جای آیات دیدند و گرفتند و برای سوء استفاده ی خویش گزینش نمودند و از معنا و ادراک کل دوری گزیدند در قرآن به همان اشاره رفتند که قرآن را بر سر نیزه ها بردند و در مقابل اعلا علی ایستادند و آن کاغذ و مرکب را ظاهرا ً پرستیدند بی آنکه معنای آن بدانند. غافل که خواست خداوند بر رسواییشان است و این تکرار تاریخ است و همان بس که سوره ی بقره یا گاو در قرآن باشد که اشاره کند بر کردارشان که آن را باز به انجماد وجود خود بی اندیشه و درک معنای آن چون گاو سامری برگزیدند و به جای بیان اهداف رسولان انسانیت و حقیقت رسالتشان بر انسانها خواندند و باز با همان بر امامان و رسولان و حقیقت جویان ظلم و حکومت کردند. پس آنکه معنای بقره یافت خدا را خواهد یافت چون به ق رهی میابد و انتهای راه را میبیند که همان الکتاب توحید وجود است و آنان که در صورت قرآن کاغذی ماندند همانا در این زمان کافران و سامری پرستان زمانند. ( تو جان میبخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جان از ما ...!!! ). و این گونه با نام قرآن همان بت پرستان و سامری خواهان تغییر چهره دادند و بر مردم حکومت نموده اند. امام زمان آنی است که مردم را به حقایق دین و هستی و قرآن و وجودشان رهنمون می سازد. آنی است که آنچنان که گفتیم قائم بر تمامی رسالت های پیامبری و ذات انسان باشد و قیامت آدم در اندیشه اش بر پا کند. و آیات وحدت و صلح جهانی و آزادی را بخواند. آنی است که حکم و فرمانش در تضاد با شما و نیات انسانی شما نیست بلکه حکم و خواست درونی شماست از این رو به گوش جان پذیرای آن خواهید گشت و نه با ظلم و زور و تزویر.!!! حقیقت چون کلیدی است که بر قفلی میخورد و معماهای هستی را میگشاید. پس چون آشکار شود همگان از درون آن را خواهند شناخت و این است پایه ی هراس جاهلان حاکم بر دوران از مردان حق و برحق گویان زمان. کنون زمان یکتا پرستی و یکتا شدن انسان به معنای حقیقی کلمه و خروج از صورت هاست چرا که انسان یگانه در چنین پایگاهی از اندیشه اش به دیدن حقیقی خداوند خدایش خواهد رسید و ایمان راستین خواهد یافت و رسالت انسانی و خدای گونگی خود را به انجام خواهد رساند. کنون زمان شکافتن پیله های تنیده به دور طفل اندیشه ی آدم آست و آدم که باید از درک محدود به بی حدود رسد و پروانه وار پروا را نهد و پر بگشاید. زمان خود فریبی و دگر فریبی به پایان رسیده است و انسان امروز تشنه ی حقیقت است. انسان امروز ایمانی راستین می خواهد. انسان زندگانی انسانی می خواهد و خواست طبیعت خواست خداست. این جملاتی است که بر اندیشه ی ما میگذرد و تنها بیانش میداریم چون توان نگفتن نداریم. ما هیچ نیستیم جز ناظری بر خلقتمان و همه چیز هستی مان. آنچنان که گفتیم زمان ما هم بیش از هر چیز بت شکن ها می خواهد همچون همه ی دوران های آدمیان. و این کار همیشگی مردان خداست. پس نترسید. آدمیان خود دیدند آنان که به گرد دیوارها خدا را جستند آن را نیافتند، دیدند آنان که بر دیوارها نماز گذاردند دیوها آوردند ( دیوار = دیو،آر ) و با نام خدا حاکم بر انسان نمودند و احکام باطل نمودند. ( تو را اینجا به گرد سنگ میجویند ! تو را با حیله و نیرنگ میجویند ! تو را با نیزه ها در جنگ میجویند ! ) کنون زمان رویت حقیقت حق است، زمان احقاق حقوق انسان است. زمان آن است که انسان خود و خدا را بشناسد و بر حق عمل کند. زمانییست که انسان باید از شریعت و طریقت و معرفت بگذرد تا به حقیقت رسد. زمان زمان پل صراط است و انسانها بی آنکه بدانند در حال گذرند و چه بسیار سقوط میکنند و چه اندک نجات میابند. زمان آن است که انسان نیاز واقعی خویش را باز شناسد و بر دیگران نیز بی پرده بخواند. زمان آن است که حقایق را بی هیچ هراسی فریاد کنیم. گر ایمان بر حق داریم از نیستی تن نترسیم آنچنان که همه ی آنانی که به دیدار رسیدند و نماز بر دیدار را به جای دیوارها کردند آرامش بر ظاهر خود نیافتند و چندان به دارشان کشیدند. پس بر حق گفتیم : آن را که اسرار حق آموختند ، همچو شعله جان او افروختند. همچو هیزم جسم او را سوختند، چون دهانش وا شد آن را کوفتند،! حق ندارد خامشی، چون ناحق هست !! هرکه گفت حق خامش است، آن ناحق است.! همانا آنان یک لحظه آنجایی که نا آرامی هست آرامش نیافتند. بی شک آنان زندگان جاویدند. هرگز نمرد آنکه دلش زنده شد به عشق، ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما ... 

حال نگویید که کیست م الله ؟

بگویید که چیست م الله ؟

این نیاز زمان اکنون است

میان عاشق و معشوق هیچ هایل نیست

تو خود حجاب خودی، حافظ از میان بر خیز

م الله یگانه راهبر بر حق و دانایی و دانای کل هستی است

م الله آنی است که میم آدم را به الله رساند و آدم را با خود و خدا آشتی داد

گر خدا را در خود یافتید شما هم بخوانید م الله

م الله نشان درک هستی و کلام خدا و دانایی آدم است

م الله خدا آدم است

پس :

م

الله

لا الاه الا الله

م

الله

میم

م

 الله 
 
 



در مهدی کیست 6 به بررسی موضوع منجی حقیقی از دیدگاه های فلسفی خواهیم پرداخت.

در مهدی کیست 7 از دیدگاه بررسی موضوعات جهان ادیان امروز خواهیم پرداخت

در مهدی کیست 8 به بررسی موضوع منجی از دیدگاه روان شناسی اجتماعی خواهیم نشست.


انتشار کتاب سوشیانت نوشته ی کامرون به صورت فایل پی دی اف در همین سایت

امید است بتوانیم این کتاب را به عنوان هدیه ی سال نو از طریق همین وبلاگ

در اختیار همه ی همراهان عزیز قرار دهیم.

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه هفتم بهمن 1387 ׀ موضوع: ׀

مهدی کیست4 ( راز پیامبران )

م

الله

میم

بسم الله الرحمان الرحیم

و خلقت خالی بود که بر حالی زده شد و خالق از عقل اول به حلق و نقل شد و نقل همان عقل بود ولی در حلق حلقه ها را میپیمود از برای نمود، پس حال در گردان به برگردان حلقه ی خلقت در دوایر حلق لاح و لاه و الله  گشت. پس گهی حال و گهی لاه یا الله خوانده شد که خود معناست و نه صورت و خالش نمایاننده ی حالش بود و صورتش، و به عبارتی خلقت صورت خدا و خدا معنا و نهاد خلقت، و یافتن آن در بسط زمان بر اندیشه ی انسان که خود هم به این سان خدا بود راه یافت از کلام و ممکن گشت. ترسیم کلام از مسیر اسفار دوایر خلقت بود و مالکِ، کلامِ حلق و نقل و عقل، که در سه گانگی نمود داشت، اما یکی بود، و عالم عالم یکتایی بود پس او یکی بود که یک تا گشته بود و یکتا بود، و جهان کثرت یک ها بود و دویی هرگز نبود، بلکه دوگانگی تنها درکثرت صورتها از دید ناظر بود. پس هر سیر حروف امواج را در جهانی یا مکانی دیگر با کلام مالک داشت و حروف در پیوستگی دوایر به توالی یکدیگر کلمه را می ساخت و کلمه به کلام و معنا در این پیوستگی یا کلام بود، و کلمه خدا بود.هر نقش را که دیدی جنسش ز لامکان است - گر نقش رفت غم نیست اصلش چو جاودان است !. پس خلقت در حلقه بود و کلام خلقت خود از حلق بود و حلقه به سه نمود کلام را مینمود. آنچنان که هر صفت از اوصاف هستی هستا در یکی از دوایر دایر بود اما دوایر را با یکدیگر پیوستگی و ادغام بود چون او یکی بود اما به سه نمود یا صفت رخ مینمود و مراتب خویشتن را شناسا و هر مرتبه خود در پیوستگی مراتب دیگر واجب الوجود واجب الوجود بود. پس دایره ی اول را مالک و نمایاننده ی صفت آفریدگاری و دایره ی دوم را در بر دارنده و نمایاننده ی صفت پروردگاری و دایره و صفت سوم را نمود فناگری اش دانستیم، آنچنان که در همه ی گفتارش هم در سه زاویه با هستی مرتبط میبود و از جمله ی این زوایا میتوان به (( گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک )) (( پدر، پسر، روح القدوس )) (( سه طبقه ی کشتی نوح )) (( توحید، نبوت، معاد )) (( آدم، بشر، انسان )) (( روح، روان، تن )) و ... اشاره نمود. پس در نمودش به سه گونه اما در ذات وحدت و واحد و احد بود. حی او در عالم ماده که خود صورت او و معادی از آن ه بود حیات گشت و باز هم خود در جمله ی حیات به سه صفت آفریدن و پروریدن و میراندن و دوباره آفریدن بود. و این رسم خلقت بود تا بدانجا که آدم خود را در وحدت وجود خدا دید، آنگاه آدم عالمی دیگر بود که هم او بود و هم او نبود و نه او بود و نه غیر او بود و هم او بود و نه غیر او بود. پس به خود نگریست و جمله ی آفرینش خود را دید اما آنجایی که عقل به عقل اول و الفی که در او دمیده بود و آدم گشته بود رسید کثرت آدم را در سرگشتگی و حیرانی ( حی رانی ) که راندن حی و حضور خود و خدا بود دید، پس خود گمکردگی دید و خواند : ( گر به خود آیی به خدایی رسی، به خود آ ))، پس حکم بر خود از سوی خدا بود که خود آ شود در صفت پروردگاری اش بر اندیشه ی آدم ها روان شود چون زمین کشتزار خلقت بود و سر زمین خدا بود و زمین ز عصاره ی خلقت بود و پرورشگاه و دانشگاه خلقت تا تن به تنها بپیوندد و تنها شود و اینگونه او با تنها در زمین باز هم تنها بود. اما معادی است هر حرکتی را که در دایره است و دایره معادش همان ابتدایش است و این معنای اناللاه و انا الیه راجعون است که این خود دایره ای دیگر بر حرکت خلقت است. ما در ترسیم دایره را با خط میکشیم اما در معنا بی نهایت شعاع دارد و همه ی هستی را در بر دارد پس سویه ی دیگری از آن را به این گونه شرح میدهیم که : دایره در خلقت آنچنان که به هر حرکت مدارات سیارات و ستارگان و کهکشان ها و اتم ها و الکترون ها حاکم می باشد، در آمد و رفت و فنا و ولد و پرورش هم چنان که گفتیم حاکم و معنای دانه به دانه رسیدن دایره است و این معنای قائم به ذات و قیامت آدم است و این گونه انسان قائم بر رسالت های پیامبری و قائم آل محمد خواهد بود. آنچنان که دانه ای که خلق می شود و کاشته میشود مراحل پروردگاری را طی میکند و خداوند مسئول پرورشش می باشد تا پروار شود پس خود پروردگار نهاد و دانایی دانه می شود پس دانه از خدا جدا نیست و خدا بر اندیشه ی خلقِ دانه آماج برتری است. پس پرورش میابد سپس خود به دانه میرسد و در صورتی دیگر دانه ی اولی که به گمان ما فنا شده است در حقیقت پرورش یافته و دوباره متولد می شود که ما این تولد دوباره را فنای دانه ی اول و تولد دوباره ی همان دانه میدانیم چراکه گفتیم آغاز و پایان دایره بر یک نقطه استوار خواهد شد. این معنای این پیام مسیح روح الله بود که میگفت دوباره در میان شما خواهم آمد و اینک او در میان شماست و قائم بر رسالتش. پس اینچنین نمود بیرونی خلقت یا صورت در هر جهان و ابعاد بیکران کیهان به ترسیم دوایر پابرجا و انتظام یافت. در مدار خلقت بودنِ انسان آن است که به انسانیت در پروردگاری در زمان رسد و پروردگار خود و هستی شود و دوباره به معنای انسان و دانه ی حیاتش که همان ه و الله است رسد و این میسر نمی شود مگر در مرحله ی فنا که خود آغازی دیگر است و چنین است که او به خود می آید و خدا میشود که خود نیز در سه حرف نمود کلمه دارد ( خ – و – د ). انا الحق کشف اسرار است مطلق، به جز حق کیست تا گوید انا الحق ؟

اما دوایر که دانستیم از برای دایر نمودن خلقت در نمود بود چیست ؟ و ویژگیهای دوایر چیست ؟

دایره آغاز و پایان ترسیمش یکیست. دایره بی آغاز و پایان است. دایره در بی نهایت شعاع بیکران است. دایره بیکران محدود است. دایره جمع جامع اضداد است. دایره دوار است. دایره گردان است. دایره گرداننده است و میگردد. دایره جستجو کننده است، از این رو میگردد. ( گردش به معنای جستجو کردن است ). دایره چرخ است از این رو در چرخش است و خود چرخ و اساس خلقت است. دایره صفر است ولی بیکران است و عدم نیست بلکه از بودش عدم هم به نمایش است. دایره هستی و نیستی است و از این رو این دو یکی است. دایره دایر و جاویدان است و از این رو در همه ی ابعاد وجود واجب الوجود است. ه دایره است و از این رو ( ه ) دایر است و جاویدان در همه ی دوایر خلقت. ه دانایی دانه است و دانه خود ه هست و امر به دانایی کسب نمودن بر ه، از این رو الله ال تلفظ تکه کلام اعراب و لا نشان فقدان و ه همه چیز هستی است و دانه ی هستی که هسته یا هست ه است و جهان ماده هم دامِ ه می باشد و به زبان فیزیک گویند که از دانه ای و انفجار دانه خلقت گشت و به کثرت رفت و این معنی لا الاه الا الله است که خود در الله نهفته است.

آگاهی مرتبه ای خدائی است که در وجود خودآگاه آدم نمود خدائی است و چنین است که آدم خلیفة الله و بقیة الله و ید الله در روی زمین است. پس باید که به خود آید تا چنین شود و به قول صدرای شیرازی از خود به حق سیر کند و از حق در حق سلوک و با حق به سوی خلق سیر و در خلق با حق سلوکی دیگر کند که رسالت انسانی خدای گونه است و انسان آنسان است. رومی سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر مشویدش ! کافر شده آن کس که به انکار برآمد، از دوزخیان شد. این چهار سیر در اسفار اربعه نمود چهار زاویه ی کعبه که زوایای انسان با هستی است می باشند و سلوک خود شناسی را بر چهار پایه استوار میدانند، آنچنان که ما بر چهار پایه مینشینیم.

پس اضداد معنی دایره است چون گردانش را برگردانی است و این اکمال سیکل دایره است. از این رو باید که آدم شناسای وجود خویشتن شود و بیابد که در کجای هستی و دارای چه مسئولیتی است تا عاقبت به خیر شود و سیکل خود را به پایان برد که خود پایانی است از آغازی بی پایان. الف که اولین حرف از حروف می باشد چون به سوی پایان رود اول به دال و سپس به میم میرسد از این رو در سه نشان از حروف آدم می شود و چون پایان حروف یا ی بر او زده شود آدمی میشود که می و عصاره ی هستی را در خود دارد ( آدم می = آدمی )، و چون ی، یا است و الف و یا آنچنان که در انجیل مکاشفات یوحنا بیان شد یکی است و خواندیم هو الاول الآخر ( از این رو، ی را یا و پیوسته به الف ابتدا می خوانیم ) پس، ی را گر آ بخوانیم و آدم را به برگردانش بریم آمد می شود به همان آی ابتدایش و مد را که بالا برنده است در خود دارد که موجب بازگشتش به اول است که اول هم همان آ بود. پس آدم دلیلی است بر سیر در مراتب عالم از لاهوت تا جبروت و ناسوت و دوباره از ناسوت تا لاهوت و از ملک تا ملکوت. عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند !. و عشق اوست و عشق عین شوق برای هر حرکت و سیر و سلوک و شناخت و آگاهی است. در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. آدم باید که از خود به خدا رسد و از خدا به خود و هر کسی بر اقتضای وجودش یا از خود به خدا میرسد که این دین است و یا از خدا به خود که این عرفان است اما هر دو مرحله ای از شناخت است و آگاهی و لازم و ملزوم یکدیگر. گر انسانی مرحله ی نخست را یعنی از خود به خدا رسیدن را نپیماید و بر خود بنگرد خود بین میگردد که این نقص حرکت، موجب کفرش میگردد. پس انسان کامل چون با خود است با خداست و چون بی خود با خود است و با خداست و حقا که هم او خود خداست. پس می خواند عبد هو و رسول هو چون بندیست از بندگان و هر بنده بندی از انگشتان واحده ی وجود، اینجاست که گفتیم هم اوست و هم بنده ی او...

هستی موجی بود که آنچنان که گفتیم به امواج رفت. پس فرستنده ی موج و امواج هست و تنها گیرنده ای می خواهد که از آن در بیان جاری شود و آن بیان به یان و بی اراده در بیان خواهد گشت، آنچنان که او نور است و آنجا که نور باشد خاموشی نباشد و خاموشی را در دو معناست. یکی آن تاریکی است که نیست و تنها عدم نور است و دیگری آن سکوت و خاموشی است که نشان کور دلی و خاموشی گیرنده و فراغت از دانایی و روشنایی است. آنچنان که در قیام حسینی و دیگر قیام های رسولان انسانیت دیدم  و آموختیم که آنکه نور بیند خاموشی نگیرد و زیر بار جهل و نفرت و ظلم نرود.

به امید بیداری و درک حقیقت رسالت های پیامبری از سوی آدمیانی که خاموشی گرفته اند. خداوندا ما را در عشق نور معرفت و حکمت بی پایانت بسوزان.

 

در بتکده تا خیال  معشوقه ی  ماست           رفتن به طواف کعبه از عقل خطاست

گر کعبه از او بوی ندارد کنش  است              با بوی وصال او کنش کعبه ی ماست

 

م

الله

میم

بسم الله الرحمن الرحیم

م

الله

میم

م

الله

 

نویسنده : کامرون

۱۶/۱۰/۱۳۸۷

.................................................................................

تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی        که تا به زرق بری بندگان حق از راه

دوستان جز آنکه میل ریاست ها از روی ریاست ؟

این حقیقت در واژه عیان است امروز

ریاست = ریا است

ریاست جمهوری آن ریاست جمهوری است که هر آدم را ریاست جمهور وجود خویشتن بداند.( پروفسور ابراهیم میرزائی )

.....................................

شاد باش ای عشق خوش سودای من          ای طبیب جمله علت های من

ای    دوای    نخوت    و    ناموس   ما           ای  تو افلاطون و جالینوس  ما

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: ׀

یلدا نوید پیروزی نور بر تاریکی است

با سلام خدمت شما دوستان و همراهان عزیز. تصمیم داشتم در این قسمت به تشریح مطالب سایت معراج بپردازم اما با توجه به فرا رسیدن شب یلدا و همچنین مطالبی که از اسرار سر در دل داشتم تصمیم گرفتم تا بیان آن مطالب را به زمانی دیگر موکول کرده و در حال به تقدیم چند شعر از خود و دیگر شاعران این سرزمین به شما دوستان اقدام نمایم. امید دارم که مقبول واقع شود. همچنین بعد از این بخش به امید حضرت حق مقاله ای تقدیم شما خواهم نمود با عنوان مهدی کیست ۴ و اسرار دوایر دوار و عالم پیامبران.

یلدا مبارک


تقدیم به یگانه عشق حقیقی عاشقان م الله میم
.................................
تویی آن شمس مولانا
تویی آن عشق مولانا
تویی آن یار مولانا
تویی مولای مولانا
تویی کز مهر خود هر دم
تسلا میدهی دل را
تویی کارام جان گشتی
دل دیوانه ی ما را
تویی ساقی مولانا
تویی باقی مولانا
تویی آن جام مولانا
تویی آن جان مولانا
تو آگه بر منی جانا
تو مولای منی جانا
تو آگه بر دل و جانی
گهی اینی گهی آنی
گهی پر غم و خندانی
گهی خندان و نالانی
ز هجرت جان مولانا
بسی آشفته شد جانا
بیا یک دم به بالینم
چه امروز و چه فرداها
تویی شمس نکو آیین
گهی بالا گهی پایین
تویی منصور و من صورت
تویی آن نور بی صورت
تویی که آگه ز اسراری
ولی خود سِر اسراری
چرا سَر بر فرازم من
چو پایت بر زمین باشد ؟
کنم سجده به خاکت من
کنم جان را هلاکت من
دهی عزت به این بنده
تویی زینت به این کعبه
کلامت مرحمم باشد
نگاهت ساغرم باشد
نظر بر دیده ام بفکن
کنم جان را فدایت من
تویی خورشید کام من
که کامرونم ز کامت من
تویی بانی دین من
تویی رانی به کامم من
تو را در جان جان خواهم
تو را در دل نهان خواهم
تو را در جان جان جویم
تو را در خود عیان جویم
تو را در خود همی جویم
تو را بی پرده می جویم
تو را در دانه میجویم
تو را در لاله میبویم
چه این شعریست میخوانم ؟
چه فریادیست نمی دانم !
ز هجرت ناله ای گویم !
ز عزمت همچو صد کوهم !
تو بنمودیم مولانا
تویی مولای مولانا.

شعر از کامرون
26/9/1387

 


قلب بزرگ ما

             پرنده خيسی است

             بنشسته بر درخت کنار خيابان

در زير هر درخت

        صدها هزار برهنه ی بيداد

           از تبر

جنگل

ای کاش قلب ما می خفت بی هراس

بر گيسوان درهم نمناک

ای کاش تمام خيابان شهر

جنگل بود.

شعر از خسرو گل سرخی


دستی ميان دشنه و ديوار است

دستی ميان دشنه و دل نيست

از پله ها فرود نمی آيم

اينک بدون پا.

ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند

که من سپيده دمان

بدون دست می آيم

و يارای گشودن پنجره با من نيست.

شن های کنار ساحل

رنگ نمی بازد

اين گونه من است

که رنگ دشت سوخته دارد

وقتی تو را

ميانه دريا بی پناه می بينم.

دستی ميان دشنه و ديوارست

دستی ميان دشنه و دل نيست.

خوابيده ای ؟ نه بيداری ؟

آيا تو آفتاب را به شهر خواهی برد

تا کوچه های خفته در ميانه ی باران

و حرف های نمور فاصله ها

مشتعل کنی

تا دو سمت رود بدانند

که آتش

هميشه نمی خوابد به زير خاکستر.

در زير ريزش رگبار تيغ برهنه

ميدانم - تو دانه می خواهی - ميدانم

تا از کناره بيائی

و پنجره ها را

رو به صبح بگشائی

من با سياهی دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر کرانه ی اين باغ

دستی هميشه منتظر دست ديگر است

چشمی هميشه هست که نمی خوابد.

شعر از خسرو گل سرخی


از خون من بيا بپوش ردايی !

من غرق می شوم

در برودت دعوت

ای سرزمين من !

ای خوب جاودانه برهنه !

قلبت کجای زمين است ؟

که بادهای همهمه را

اينک صدا زنم

در حجره های ساکت تپيدن آن ؟!

شعر از خسرو گل سرخی


بيا ز راه مترس

اگرچه در پی هر گام

چنبر دامی است

و راهها همه مختومه اند

بر سر دار

بيا به اشک بپيوند

جوی باريکيست

سپس به رود

اگر در هوای دريائی


معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وان يکی بيخود های و هو می کرد

و با آن شور بی پايان تساوی های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت :

يک با يک برابر است.

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد برخيزد........

به آرامی سخن سرداد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

و معلم مات برجا ماند.

و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت :

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو ميگشت

حال می پرسم :

يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گرديد ؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا می کرد ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می شد ؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :

يک با يک برابر نيست.

شعر از خسرو گل سرخی


چه مدت لازم بوده تا کلمه عهد بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگيز انجام گيرد

بيا تا جبران محبت های ناکرده کنيم

بيا آغاز کنيم

فرصتی گران را به دشمن خوئی از کف داده ايم

و کسی نمی داند چه قدر فرصت باقی است

تا جبران گذشته کنيم

دستم را بگير. دستم را بگير.......... .

شعر از احمد شاملو


آنگاه خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس دگر به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود

پیغمبران.......

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گم شده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آئینه ها گوئی

حرکات و رنگ ها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله سیاه و آلوده

مانند دود مشعلی می سوخت

مردابهای الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشن فکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند.

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گم شده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه درشت سیاهی

تصویر می نمودند.

مردم – گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد.

گاهی جرقه ای جرقه نا چیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند.

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

 چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید.

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب.

شاید هنوز هم در پشت

چشم های له شده

در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها.

شاید - ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته ایمانست.

آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها.......... .

شعر از فروغ فرخزاد


به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش کوهستان نيست.

همچنانی که فلز زيوری نيست به اندام کلنگ

در کف دست زمين گوهر نا پيدايی است

که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پی گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را به صدای قدم پيک بشارت دادم

و به نزديکی روز و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ

پشت پرچين سخن های درشت.

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببيند باغی

صورتش در وزش بيشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچيند

می گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدی بوديم.

برگی از شاخه بالای سرم چيدم - گفتم :

چشم را باز کنيد آيتی بهتر از اين می خواهيد ؟

می شنيدم که به هم می گفتند :

سحر ميداند - سحر !

سر هر کوهی رسولی ديدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کرديم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت کرديم.

خوابشان را به صدای سفر آينه ها آشفتيم.


روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد

در رگها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سيب آوردم سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد گل ياسی به گدا خواهم داد.

زن زيبای جذامی را - گوشواری ديگر خواهم بخشيد.

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد - کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد : آی شبنم - شبنم - شبنم.

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاريکی است - کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست - دب اکبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام - از لبها خواهم برچيد.

هر چه ديوار از جا خواهم کند.

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد - چشمان را با خورشيد - دلها را با عشق

سايه ها را با آب - شاخه ها را با باد.

و به هم خواهم پيوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.

باد بادک ها - به هوا خواهم برد.

گلدانها آب خواهم داد.

خواهم آمد پيش اسبان گاوان - علف سبز نوازش خواهم ريخت.

ماديانی تشنه - سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه من مگسهايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواری - ميخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای - شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.


برف نو برف نو

سلام سلام

بنشين خوش نشسته ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد

همه آلودگيست اين ايام

راه شومی است می زند مطرب

تلخ واريست می چکد در جام

اشک واريست می کشد لبخند

ننگ واريست می تراشد نام

شنبه چون جمعه پار چون پيرار

نقش همرنگ می زند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دريغا که بر نيايد گام

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

که آتش از آب می کند پيغام

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته ايم از کام

خام سوزيم الغرض بدرود

تو فرود آ برف تازه :‌ ( سلام ) 

شعر از احمد شاملو


چرا توقف کنم چرا ؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفتند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت فواره وار

و در حدود بينش

سياره های نورانی می چرخند

زمين در ارتفاع به تکرار می رسد

و چاه های هوائی

به نقب های رابطه تبديل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخيله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

چرا توقف کنم

راه از ميان مويرگهای حيات می گذرد

کيفيت محيط کشتی زهدان ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شيميايی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ريزی حشرات فساد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زند

نا مرد , در سياهی

فقدان مرديش را پنهان کرده است

و سوسک ...... آه

وقتی که سوسک سخن می گويد.

چرا توقف کنم ؟

همکاری حروف سربی بيهوده است

همکاری حروف سربی

انديشه حقير را نجات نخواهد داد

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهايت تمامی نيروها پيوستن است پيوستن

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعر نور

طبيعی است

صدا صدا تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ريزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا صدا تنها صداست که می ماند.


دختران دشت - دختران انتظار - دختران امید تنگ در دشت بی کران

و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ

دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیقهایی که صد سال

از ذره جامتان اگر بشکوفید

باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد

دختران رود گل آلود - دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود

دختران عشق های دور روز سکوت و کار شبهای خستگی

دختران روز بی خستگی دویدن - شب سرشکستگی

در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه کدام آتشزدای کام

بازوان فواریتان را خواهید برفراشت ؟

افسوس - موها نگاه ها به عبث عطر لقات شاعر را تاریک می کنند.

دختران رفت و آمد در دشت مه زده

دختران شرم - شبنم - افتادگی - رمه

از زخم قلب آبائی در سینه کدام شما خون چکیده است ؟

لبهایتان کدام شما لبهایتان کدام بگوئید ؟

در کام او شکفته نهان عطر بوسه ای ؟

شبهای تار نم نم باران که نیست کار

اکنون کدامیک ز شما بیدار می مانید در بستر خشونت نومیدی ؟

در بستر فشرده دل تنگی ؟

در بستر تفکر پر درد رازتان ؟ تا یاد آنکه خشم جسارت بود

بدرخشاند تا دیرگاه شعله آتش را در چشم بازتان

بین شما کدام ؟ بگوئید

 بین شما کدام سیقل می دهد سلاح آبائی را برای روز انتقام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شعر از شادروان احمد شاملو


من از جهانی دگرم
ساقی از این عا لم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
شعر از همای


 با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چهار طاق
بر تارک سپیده این روز پابه زای
دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم : اینک چراغ معجزه مردم
تشخیص نیم شب را از فجر
در چشم های کور دلی تان
سویی به جای اگر مانده است آنقدر
تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب پرواز آفتاب را !
با گوشهای ناشنوایی تان
این طرفه بشنوید در نیم پرده ی شب آواز آفتاب را !
(( دیدیم ! ( گفتند خلق نیمی ) پرواز روشنش را. آری ! ))
نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند :
(( با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را ! ))
باری
من با دهان حیرت گفتم :
(( ای یاوه - یاوه - یاوه - خلایق !
مستید و منگ ؟
یا به تظاهر تزویر میکنید ؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را از چاوشان نیامده بانگی ! ))

هر گاو گند چال دهانی آتشفشان روشن خشمی شد !
(( این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد ! ))
طوفان خنده ها ...
(( خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است ))
طوفان خنده ها ...
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود
احساس واقعیتشان بود
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
( ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند ! )
افسوس
آفتاب مفهوم بی درغ عدالت بود
و آنان به عدل شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را
این گونه دل فریفته بودند !-
ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من
قطره - قطره - قطره بگریم تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست !
و باورم کنند.
ای کاش میتوانستم........


به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردی - بگرد تا بگردی !
در اینجا باده مینوشی
در آنجا خرقه میپوشی
چرا بیهوده میکوشی ؟
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه آری
نمیدانم چه پنداری !
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری !
تو آنجا در پی یاری ! - چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند ؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند ؟!
چه سلطانی ؟!
چه دیداری ؟ که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند ؟
به دنبال چه میگردی که حیرانی ؟
خرد گم کرده ای شاید نمیدانی ؟
خرد گم کرده ای - شاید نمی دانی !


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ׀ موضوع: ׀

پاسخ هفت راهدان تن و روان به سوال رسالت انسان در این جهان

با سلامی دوباره خدمت دوستان و خوانندگان محترم و روشن اندیش این وبلاگ. مدتی در به روز رسانی سایت تاخیر داشتم. اما در تمام این زمان به اندیشه ی شما بودم و مشتاق شندیدن نظرات شما درباره ی مطالبی که در این صفحات قرار میدهم. در این مدت طبق قولی که به شما داده بودم به تصحیح و علامت گذاری مطالب سایت ( معراج ) بودم. البته منظور بنده از تصحیح مطالب آن سایت دست بردن در آن مطالب نیست چراکه خود و هیچ انسان دیگری را شایسته و قادر به دست بردن در آن کلام حق نمیبینم. بلکه منظور بنده تغییر فونت آن نوشته ها به فارسی و ویرایش و علامت گذاری برای ساده تر شدن درک مطالب می باشد که امید دارم مورد استقبال شما عزیزان قرار گیرد. در تائی لازم دیدم در این برهه از فعالیت وبلاگ خود زمانی سکوت نمایم تا همراهان بتوانند به مطالعه و تفکر در مطالب سایت مذکور بپردازند. همچنین آنچنان که قول داده بودم از این پس ( بعد از پایان مطالب این بخش ) با قرار دادن موضوعی مطالب آن سایت در این وبلاگ تلاش خواهم نمود خود شرحی بر آن مطالب در زیر آنها قرار دهم و همچنین به سوالات شما عزیزان هم در رابطه با هر موضوع در حد ادراک و توانم پاسخگو باشم. پس منتظر باشید که پیروزی و آینده از آن منتظران است. همچنین تصمیم دارم از شما هم تقاضا نمایم که همچون راهدانان عزیز ما به سوال ( رسالت انسان در این جهان ) پاسخ گو باشید و اگر قابل دیدید مطالبتان را برای ما ارسال فرمایید تا در این قسمت قرار دهیم البته با نام دلخواه خودتان. پیشاپیش از شما دوستان سپاسگذارم.

سپاس تو را ای پیر سخن آهنگ جاوید پیروزی را سرود کن.

کامرون


 


پاسخ به بایرومه کوفران :

و انسان مغرور در خویش بود بر اراده مسلط بر خویشتن ضعف روا میکرد بر ندای رسولان این ندا شد تو ای انسان گر دانی از چه ای و بر چه آیی هرگز بر خویش غر و کبر روا نداری و انسان به اولین (( م )) خلقت به کنکاش دعوت شد و بر او فرمان بر شناخت شد و علم زمانه در برهه دیرینمنان بر راز کشف جان این ندا فریاد شد که م آغاز خلقت و وجود اشرف مخلوقات شد و یم اقیانوس بیکران کشف مجهولات.

(( م )) به معنای اولین آغاز جنس بشر نشان از شکل و شمایل نطفه ( کروموزومها )  بر علم ژنتیک اولین شناخت انسان از وجود است اما گر انسان بداند از نطفه ( منی ) که خود در شکل طبیعی حتی از دیدن و لمس آن اکراه مینماید بوجود آمده هرگز بر خود ستایی بر نخیزد. پس ای انسان بدان خلقت تو از مکرو ه ترین مایعات است. پس به خود شناسی برخیز و بر عالم تن و روان اندیشه کن تا راز مجهولات بیابی.


 


پاسخ به بایرومه پیرنیان

انسان نيست پرتوان

مگر در خاصيت جذب درک ادراک اين از آن جهان

حال مقامت اينست انسان

انسان گر مقام خود يافت به درک انديشه انسانی واقف شود همانگونه كه ابوالبشر آدم بر وجود خود واقف شد و فرمان بر زای كرد خود در خود ذات بود و زاد فرمان عقل شد. آنگه از ((م)) اول اغاز بر آدم شد و آدم در فر انديشه و گردش زمان انس+ان شد و بر انسانها دعوت بر شناخت كرد و در ((م)) دوم بر زبانش ( خدا در آغاز تنها كلمه بود) جاری كرد كه مرتبه ی شناخت خود شد و خودا بر فرمان شد و ((م)) سوم فرمان بر انسان به اكمال كرد و انديشمند بزرگ طريقت دانايان را فرمان بر فرياد راز مكتوبات اديان شد.


 


پاسخ به بایرومه آشوردان ........

آنان که بر شتر آن اعرابی نکوکار طمع کردند خود آتش بنیان افکن افروختند. بر آنچه بر زمین است رشک نبرید که گر به دنیای برون خود بنگرید مفهوم کلام یابید. آتش درون حرص افرین است از حرص بر امیال هوشیار شوید در طریقت دانایان سخن از سیاه و سپید نیست خون است سرشت نکونامان بر برابری و آزادگی انسانها بکوشید بر خشم نباشید که نادانی اندیشه ببار اورد بر جاهلان بخوانید آنقدر که روشن شوند این راه خستگی ها دارد بر دانایان. بگوش باشید که اندرز دانایان بر عقل و خرد استوار شد. گله بان بی چوبان راه به دره ها برد. اکنون خود چوبانید گله ها بر شما امانت. انسان دانا نمیرد آنکه نادان شد خود نابود است رسالت شما حکم بر آزادگی انسانها از هر قشر است ما آیین نشناسیم آن که ره در ایین دارد محتاج هدایت شد آیین ما اسانیت و حکم ما پاسداری آن است.

دراندیشه ایم.....


پاسخ شماره ی ۴ آنسما آرامن

بنام حافظ حق

تفکر نعمت بزرگی است که خداوند به انسان عطا فرموده است. حال که آدمی قدرت تعقل و تفکر را دارد در دایره ی اختیار به انتخاب می افتد. وقتی میتواند بیاندیشد و انتخاب کند پس سراسر لحظه های زندگیش رسالتی را بر دوش دارد که بخاطر این ماموریت بدنیا آمده است. خداوند در قرآن میفرماید : انی جاعلون فی الارض خلیفه ( سوره ی بقره - میخواهم در روی زمین خلیفه ای قرار بدهم ) تکلیف معلوم است : ( لقد کرمنا بنی آدم – این تاج عزت را روی سر آدمی نهادیم ) پس معلوم است که نمایندگی را تنها او میتواند به عهده بگیرد. نمایندگی چه چیزی را !؟ خدایگونه شدن را. که چه ؟ که به درک ربی برسد. یعنی انسان آگاهی به نفس ربی خود پیدا کند. برای راه پیدا کردن به این آگاهی باید تمامی مراحل و مراتب سیر و سلوک را طی کند تا به قوه ی ربی خود برسد، حال بنگریم که نبی اکرم (ص) دراین باب چه فرمایشی دارد : ( عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی او مثلی - انا اقول لکل شی کن فیکون و ان تقول لکل شی کن فیکون ) آمدیم تا مقام ربی را بگیریم تا مانند او بشویم تا خلیفه اللهی حرکت کنیم برای رسیدن به مقام ربی ( ال عبودیته جوهره کنهه الربوبیه ) اگر عبودیت کامل شود به مقام ربوبیت می رسیم. این یعنی محل سیر تکامل انسان. حرکت در سیر و سلوک تا رسیدن به مقام ربوبیت خلیفه اللهی. عبور از موانع - عبور از حجابات و رسیدن و برگشت به منطقه ی نوریه ی خود انسان به دریای وحدت. تنها وظیفه ی آدمی است در این مسیر. پس رسالت انسان در این جهان : حرکت از ادنا مرتبه ی وجود تا عالی ترین و بالاترین مرتبه ی وجود تا صعود به بالاترین مرتبه ی وجود است. 

والسلام


پاسخ به آنسما آرامن

زن = زمین = مادر  خاک بر چهره خاکیان نقش بر نمود زیبایی انسان شد و زن در آن بر انسان وارد شد زن زان بر زایی وجود کرد و وجود بر آدم آشکار کرد و وجود حی الحاضر شدن بر کیان شد آدم خود ز خاک بر شد اما به تکامل نرسید در خود شد و بر نیمه ی خود واقف شد نیمه ی آن ز نهان بود و تکامل جهان بر آن دید آنکه خود شناسد بر نیمه ی انسان واقف است. آنکه بر حق نیمه خود نشناسد انسان نبود رسالت انسان پیام برابری دو نیمه ی متکامل فیزیکی تن است زیرا که زن بر زمین امضای وجود خلقت نهاد. بر دو مادر قسم یاد کردن بزرگترین سوگند زمان شد که آنکه  بر گهواره ی خود واقف نشد انسان نتوان شد. بر خاک زمین گهواره ی آدم و بر دامان مادر قسم که بر شکوفایی نامشان تاریخیان حسرت خورند گر ما بسوزیم و بسازیم ....

در اندیشه ایم ...


پاسخ شماره ی 5 بایرومه سرمان.

به نام خداوند الرحمان و الرحیم  

موضوع : رسالت انسان در جهان.  

از زمانی که خداوند رحمان انسان را خلق کرد به او رسالتی فرمان شد که او را بر روی زمین خلفه الله نامید.

زندگی انسان ها بر اساس قومیتها، ملیت ها و مذاهب و نوع تفکر و برداشتی که از محیط اطراف خود دارند متفاوت است. اما همه ی آنها یک وجه مشترکی دارند و آن انسانیت و به عبارتی رسالت نسبت به خود و دیگران می باشد. گرچه در طول دوران ها انسانها از خود و رسالتی که داشتند بیگانه و از او نافرمان گشتند و به بیراهه رفتند ! لذا به همین دلیل از سوی خداوند رحمان، رسولان و فرستادگانی برای اصلاح و آشنایی بر آنچه که از مبداء انسان بر آن تکلیف شده بود آمدند تا آدم را به آن آشنا کنند. همه ی پیامبران، دانشمندان، پیشوایان و متفکران بر این باور بوده اند که یک تکلیفی دارند نسبت به انسان، و آن راهنمایی بشر به سوی سعادت و رستگاری و این همان رسالت است. پیامبران پیام آوردند که بگویند همه ی ما باید نگاهمان، تفکرمان، کلاممان، خلاصه همه ی خصایص و خصلت هایمان مثبت باشد. این زیباترین کلام، گویاترین پیام، و لذا عصاره ی تمامی سوالات و جواب ها در این متن پر گوهر وجود است که فرموده شد ای بشر :  

گر به خود آئی به خدائی رسی، به خود آ


پاسخ به بایرومه سرمان :

گر انسان آن سان شود که بر دار زانسانیت فریاد کند آنگه خدا بر او رحمت بر خودایی کرده است. انسان نه به گوش و نه به زبان انسان اشرف المخلوقات شد انسان آن سان که فرمان است بر اندیشه تفاوت کرد گر اندیشه آلوده شود وای بر انسان.

در اندیشه ایم.....


پاسخ شماره ی 6 بایرومه فریادمان 

بسم الله الرحمن الرحیم 
 

سلام و درود به ذره ذره ی وجود که به پا می خیزد و شعور می آفریند.

رسالت انسان آگاهی دادن بشریت به زمان خویش است، رها ساختن انسان از بند وجود مادی است، که همواره انسان را به بردگی می خواند. ( انسان نه اختیار دارد و نه جبر است ) انسان دو گونه است، مادی و معنوی، که باید کلام جاری شود تا در زاویه ی خود حرکت کند. همه ی رسالت انسان این است : رسیدن به عدالت، خود باوری، نبوغ، خلاقیت، آگاهی به حقیقت زندگی تا رسیدن به وحدت وجود. دور از خود بیگانگی و جاری شدن در فضای انسانی و صلح و آرامش.  

م الله


پاسخ به بایرومه فریادمان :

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ׀ موضوع: ׀

سلام بر آنان که هدایت را می پذیرند

 

گر طالب حقیقتی کلیک کن بر واجه ی صورت حق م الله

و م الله گو و به امرش و نه دعوتش به معراج رو

م الله 

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

میلاد یار

آمد  بهار  عاشقان  تا  خاکدان  بستان  شود

آمد  ندای   آسمان  تا   مرغ   جان  پران  شود

هم بحر پر گوهر شود هم شوره چون کوثر شود

هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود  

 

میلاد یگانه منجی، آن آواز خوان حق و حقیقت قبله ی دل عاشقان طریقت

جمال جان و صفای دل رهروان دانایی، آمده از عالم یکتایی به هفت روز

خلقت از خالقیت بر همه ی عاشقان حقیقت و رهروان طریقت مبارک باد. 

1و1 یکتا 11 / 7 / 1318 
 


 

رندان  سلامت  میکنند  جان  را  غلامت  می کنند

مستی ز جامت می کنند  مستان  سلامت  میکنند

در  عشق  گشتم  فاش  تر  وز  همگنان  قلاش  تر

وز دلبران  خوش باش تر  مستان سلامت  می کنند

غوغای   روحانی   نگر    سیلاب    طوفانی    نگر

خورشید  ربانی   نگر   مستان   سلامت   می کنند

افسون   مرا  گوید   کسی  توبه ز من جوید  کسی

بی  پا چو من  پوید کسی مستان سلامت  می کنند

ای    آرزوی    آرزو     آن    پرده   را    بردار   ز    او

من  کس  نمی دانم  جز او  مستان سلامت می کنند

ای    ابر   خوش   باران  بیا   ای  مستی   یاران   بیا

وای  شاه   طراران  بیا   مستان   سلامت   می کنند

حیران  کن   و   بی  رنج  کن  ویران کن  و پر گنج کن

نقد  ابد   را   سنج  کن   مستان   سلامت   می کنند

شهری   ز   تو  زیر  و  زبر  هم   بی خبر  هم  با  خبر

وای  از  تو  دل  صاحب  نظر مستان سلامت می کنند

آن  میر   مهرو   را  بگو   و آن  چشم   جادو   را   بگو

و  آن  شاه  خوشخو  را بگو  مستان سلامت می کنند

آن  میر   غوغا  را  بگو  و آن  شور  و   سودا   را  بگو

و   آن  سرو   خضرا  را بگو مستان  سلامت  می کنند

آنجا که یک با خویش نیست یک مست آنجا بیش نیست

آنجا  طریق  و  کیش  نیست  مستان سلامت می کنند

آن  جان  بی  چون  را  بگو  و  آن  دام  مجنون  را  بگو

و  آن  در  مکنون  را  بگو  مستان  سلامت  می کنند

آن  دام  آدم   را   بگو   و  آن   جان   عالم   را   بگو

و  آن  یار و  همدم  را  بگو مستان سلامت می کنند

آن  بحر   مینا  را  بگو  و  آن   چشم   بینا   را   بگو

و  آن  طور  سینا  را  بگو  مستان  سلامت  می کنند

آن  توبه  سوزم  را  بگو  و  آن   خرقه   دوزم  را  بگو

و  آن  نور  روزم  را  بگو  مستان   سلامت   می کنند

آن  عید  قربان  را  بگو    و  آن  شمع  قرآن   را   بگو

و  آن  فخر  رضوان  را  بگو  مستان سلامت می کنند

ای  شه  حسام  الدین   ما   ای   فخر   جمله   اولیا

ای  از   تو  جانها   آشنا   مستان   سامت   می کنند

رو   آن  ربابی   را   بگو  مستان   سلامت   می کنند

و  آن  مرغ  آبی  را  بگو  مستان   سلامت   می کنند

و  آن  میر  ساقی  را  بگو  مستان  سلامت  می کنند

و  آن  عمر  باقی  را  بگو  مستان   سلامت   می کنند

و  آن  میر  غوغا  را   بگو   مستان   سلامت   می کنند

و  آن  شور  و  سودا  را  بگو  مستان سلامت می کنند

ای  مه  ز  رخسارت  خجل  مستان  سلامت  می کنند

وای   راحت  و   آرام  دل   مستان   سلامت   می کنند

ای  جان  جان  ای  جان  جان  مستان  سلامت می کنند

ای  تو  چنین  و  صد  چنان   مستان   سلامت   می کنند

اینجا  یکی  با  خویش  نیست  مستان  سلامت  می کنند

یک  مست  اینجا  بیش  نیست  مستان  سلامت  می کنند

ای     آرزوی      آرزو      مستان      سلامت      می کنند

آن   پرده   را    بردار   ز   او   مستان   سلامت   می کنند

سودای   تو   در   جوی   جان  چون   آب   حیوان   می رود

آب   حیات   از   عشق   تو   در   جوی    جویان    می رود

عالم     پر     از    حمد    و    ثنا    از     طوطیان    آشنا

مرغ   دلم    بر    می پرد    چون    ذکر    مرغان   می رود

بر  ذکر  ایشان  جان  دهم  جان  را  خوش  و  خندان  دهم

جان  چون  نخندد  چون  ز  تن   در   لطف   جانان   می رود

هر   مرغ  جان  چون  فاخته   در   عشق   طوقی   ساخته

چون    من    قفس   پرداخته  سوی   سلیمان    می رود

از  جان  هر  سبحانی  ای  هر   دم   یکی    روحانی  ای

مست  و  خراب  و  فانی ای  تا  عرش  سبحان  می رود

جان  چیست   خم   خسروان   در   وی  شراب   آسمان

زاین  رو  سخن  چون  بیخودان  هر  دم  پریشان می رود

در   خوردنم    ذوقی    دگر    در    رفتنم    ذوقی    دگر

در   گفتنم   ذوقی   دگر   باقی   بر   این   سان  می رود

میدان  خوش  است  ای  ماه  رو  با  گیر  و  دار  ما  و  تو

ای  هر که  لنگ  است  اسب  او لنگان ز  میدان  می رود

مه   از   پی   چوگان   تو   خود   را   چو   گویی   ساخته

خورشید  هم  جان  باخته   چون   گوی   غلتان   می رود

این   دو   بسی    بشتافته    پیش    تو     ره     نایافته

در    نور    تو    در     بافته     بیرون     ایوان    می رود

چون   نور  بیرون  این  بود  پس  او  که  دولت  بین  بود

یارب  چه  با  تمکین   بود   یارب  چه  رخشان   می رود 
 


چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

در آ  در  آ  به  سعادت  درت  گشاد خدا

که  دانه  را  بشکافد  ندا  کند  به  درخت

که  سر  بر  آر  به  بالا  و می فشان خرما 
 
 



ای  که  به  هنگام  درد  راحت جانی  مرا

وای  به  تلخی   فقر   گنج   روانی   مرا

آنچه نبردست وهم عقل ندیدست و فهم

از  تو  به  جانم  رسید  قبله  از  آنی  مرا

از  کرمت  من  به   ناز   مینگرم   در   بقا

کی    بفریبد    شها    دولت   فانی   مرا ؟

نغمت   آن  کس   که   او مژده ی  تو  آورد

گر چه  به  خوابی   بود   به  ز  اغانی   مرا

سجده کنم من ز جای روی نهم من به خاک

گویم   از  اینها   همه  عشق   فلانی   مرا

عمر   ابد   پیش   من  هست  زمان  وصال

ز آنکه  گنجد  در   او   هیچ    زمانی    مرا

گوهر  معنی  اوست  پر  شده جان و دلم

اوست  اگر گفت نیست ثالث  و  ثانی  مرا

رفت  وصالش  به  روح جسم  نکرد  التفات

گر  چه   مجرد  ز  تن  گشت  عیانی  مرا

پیر  شدم  از  غمش  لیک   چو   تبریز  را

نام   بری  باز  گشت  جمله  جوانی   مرا 
 


 

از آن مایی ای مولا اگر امروز اگر فردا

شب و روزم ز تو روشن زهی رعنا زهی زیبا

تو  پاک  پاکی  از  صورت  ولیک  از  پرتو  نورت

نمایی  صورتی هر دم چه با حسن و چه با بالا

چو ابرو را چنین کردی چه صورت های چین کردی

مرا بی عقل و دین کردی بر آن نقش و بر آن حورا

مرا گویی چه عشق است این که نی بالا نه پست است این

چه صیدی بی زشست است این درون موج این دریا

ایا معشوق هر  قدسی چو  میدانی چه  میپرسی

که سر عرش و صد کرسی ز تو ظاهر شود پیدا

زدی  در من یکی آتش که شد جان  مرا  مفرش

که تا آتش شود گل خوش که تا یکتا شود صدتا

فرست آن عشق ساقی را بگردان جام باقی را

که از موج و تلاقی  را   ندانم  جامش  از  صهبا

بکن این رمز را تعیین بگو مخدوم شمس الدین

به  تبریز  نکو  آیین  ببر این  نکته ی  غرا 
  
 



در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا

ابروی  او  گره نشد گرچه که دید صد خطا

من  ز  سلام  گرم  او  آب شدم ز شرم او

و از  سخنان  نرم  او  آب شوند   سنگ ها

زهر  به  پیش  او  ببر  تا  کندش به از شکر

قهر  به  پیش  او  بنه  تا  کندش  همه رضا

آب  حیات  او   ببین  هیچ   مترس  از   اجل

در  دو   در  رضای  او   هیچ   ملرز   از   قضا

سجده  کنی  به  پیش  او  عزت مسجدت دهد

ای  که  تو  خوار  گشته ای  زیر  قدم چو  بوریا

خواندم  امیر  عشق  را  فهم  بدین شود تو را

چونک تو  رهن  صورتی  صورت توست رهنما

از  تو  دل  ار  سفر  کند  با  تپش  جگر   کند

بر  سر  پاست  منتظر  تا تو  بگویی  اش  بیا

بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس

آب  حیات  جان  تویی  صورت ها  همه  صقا

دور  مرو  سفر  مجو  پیش  تو  است  ماه  تو

نعره  مزن  که  زیر  لب  می شنود  ز  تو دعا

می شنود   دعای  تو  می دهدت  جواب   او

که  ای  کر  من  کری  بهل گوش تمام برگشا

گر  نه  حدیث  او  بدی  جان  تو  آه  کی زدی

آه   بزن   که   آه  تو  راه   کند   سوی   خدا

چرخ زنان بدان خوشم که آب به بوستان کشم

میوه رسد ز آب جان شوره و سنگ و ریگ را

باغ چو زرد و خشک شد تا بخورد ز آب جان

شاخ  شکسته  را   بگو  آب  خور   و  بیازما

شب  برود  بیا  بگه  تا  شنوی  حدیث  شه

شب همه شب مثال مه تا به سحر مشین ز پا

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه هفتم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

فرقه ی شیطانی

7/7/1387

با سلام خدمت هم میهنان عزیز و گرامی. 

دیده میشود که در سال جاری حکومت ننگ نامردمان با استفاده از تمامی ابزارهای غصب شده ی اجتماعی و با تمام قوای خود و از طرق گوناگون از جمله صدا و سیما – رادیو – روزنامه ها و مجلات و ویژه نامه های رایگان به صورتی گسترده به عرفان های الهی و پیروان و بنیانگذاران آنها حمله ور میشود و همچون درنده ای زخمی که در حال از دست دادن آخرین قطرات خون خود می باشد در راه توهین به اندیشه های انسانها به هر سویی ناشیانه چنگ میزنند و با بیان واژگان نامانوس و نا آشنا در جامعه ی مان مانند واژه ی فرقه قصد رادیکال نمودن اندیشه ها و انحراف و فریب مردمان را دارند تا با ضعیف نشان دادن حرکت های مردمی و عرفانی و حقیقت جو و خطرناک جلوه دادن آنها، اذهان عمومی را در مقابلشان واکسیناسیون نمایند و از اندیشه به آنها باز دارند. اما غافل از اینکه حقیقت نور است و تاریکی را محکوم به نابودی میکند و گر حرکتی آغشته به نور حقیقت باشد انسانها خود آن را خواهند دید و بر آن به اندیشه و قضاوت خواهند نشست. اینجانب با توجه به وضوح غیر عقلانی بودن و بی بنیان بودن علمی و انسانی و منطقی این گونه حرکات و با اعتقاد به رسوا بودن این اعمال معلوم الحال خطی در نطفه ی حرکت خود نزد عموم مردم، همراهان و بزرگان عرفان های الهی را در مقام پاسخ به این جریان فاسد و تروریستی و فاشیست مابانه ندیده ام و نمی بینم و حتی خود نیز به جز در موردی که آنها به صورتی مستقیم به بزرگ مرد سرزمینمان و راهبر طریقت دانایان توهین نموده بودند در این باب لب به سخن نگشودم و آن سخن هم پاسخ گفتار باطل و گزاف آنها نبود بلکه نامه ای بود خطاب به همه ی ملت ایران و متاثر از کردار شیطانی آنان تا در مقابل اینگونه شیطنت ها هوشیارتر باشند و به راه های پیش رویشان برای رهائی و نجات بیشتر از اینها بیاندیشند، چرا که گاها ً دیده شده است گروهی از باده ی خود بینی سرمست گشته اند و دوست را دشمن و دشمن را دوست انگاشته اند و خود و جامعه را رو به ویرانی نهاده اند و بزرگترین خیانت ها را به انسانیت و انسانها روا داشته اند و خود را هم در رنج بی پایان فرو برده اند، بر این گروه اندک واجب است که هر چه سریعتر به خود آیند و به اندیشه ی بیشتر بنشینند. موضوعی که در این زمان بار دیگر باعث شد که بنده سکوت خود را در این باب بشکنم برنامه ی تلویزیونی است که در شب های ماه رمضان هر شب از کانال یک سیما پخش می شود و اینجانب به صورتی کاملا ً اتفاقی و ناخواسته با آن برخورد نمودم که لازم به ذکر است این برنامه گاها ً باعث خنده و گاه تاسف اینجانب و اینک هم باعث روشنتر شدن اینجانب گشته است که به این دلیل تشکر از سازندگان آن برنامه را نیز در این نامه لازم و شرط ادب خویش می دانم. در این برنامه که نام آن ( این شب ها ) بود، شخصی با عنوان مهندس نیلوفری که خود را محقق فرقه ها می نامید به بیان ویژگی ها و خطرات فرقه ها می پرداخت و با شجاعتی مثال زدنی در حرکتی به ظاهر مخالف با فرقه های مردمی و محلی، ولی در عمل به افشای فرقه ی حاکم و خطرناک و ضد مردمی آخوندیسم می پرداخت. به عنوان مثال در اینجا به بیان بخشی از افشاگری های دلیرانه ی ایشان در باب فرقه ی آخوندیسم حاکم بر کشورمان میپردازم. از جمله ویژگی های ذکر شده ی فرقه ها از سوی ایشان یکی این بود که در فرقه ها به تقدس نمایی کاذب و کذب رهبران و سوء استفاده از احساسات مذهبی انسانها پرداخته می شود که برای مثال می توان به دست بر سر مردم کشیدن و یا اهدای چپیه به جهت تبرک و شفا از سوی رهبر فعلی فرقه ی آخوندیسم یعنی خامنه ای خام عقل و یا خمینی بنیانگذار این فرقه که نفرت اندیشه اش ایرانمان را ویرانه ساخت، اشاره نمود که با رجوع به نشریات داخلی این فرقه در سپاه و یا ارتش و بسیج میتوان به تلاش واضح این فرقه در جهت تقدس نمایی رهبران آن با بیان داستانها و خاطرات جعلی و دروغین و خرافی در این نشریات اشاره نمود. از دیگر بیانات ایشان می توان به چپاول اموال بیت المال از سوی فرقه ها و ساختن بناها و یا گورستانهای طلایی برای رهبران فرقه نام برد، که باز هم نمودار بارز آن در کاخ های حاکمان این فرقه و یا گورستان گنبد طلایی رهبر پیشین این فرقه قابل مشاهده می باشد. از دیگر نشانه های فرقه ها ی خطرناک که ایشان اشاره نمودند میتوان به سوء استفاده از احساسات انسانها و تحریک آنها در جهت قدرت طلبی سردمداران فرقه و مسخ نمودن افراد توسط آنها برای رسیدن به اهداف خود اشاره نمود که باز هم نمودار بارز آن را هموطنان عزیز در هشت سال جنگ تحمیل شده از سوی فرقه ی آخوندیسم به ملت عزیزمان مشاهده نمودند و دیدند که این فرقه ی غیر انسانی با سوار شدن بر احساسات کور جوانان و نوجوانان و حتی کودکان چگونه قدرت اندیشه را از آنها ربوده و آنها را بی جهت بر روی مین ها و جلوی تانک های حکومت بعثی عراق می انداخت و علاوه بر پایمال نمودن خون این انسانهای شریف با همان خون به فریب و مسخ خانواده ها ی آنها می پرداختند و هنوز هم اینچنین می کنند و بی شرمانه اعلام هم مینمودند که انقلاب خون خوارشان را، خون آبیاری میکند.! همچنین به وضوح جهانیان میدانند که این فرقه با عنوانهای آدم فریبانه و در جهت گسترش جنایات خود با عناوین حمله های شهادت طلبانه و انتحاری، آرامش و امنیت حیات انسانها را در سرتاسر زمین به خطر انداخته است و صبر جهانیان در حال از این مقوله ی غیر انسانی به پایان رسیده و آبروی تاریخی ملت ایران در جهان به نیستی کشانده شده است و تروریست فرقه ای برای طرفداران این فرقه یک ارزش الهی و ابزار حرکت شمرده می شود، این فرقه آنچنان نوید ورود به بهشت در صورت انجام عملیات تروریستی و انتحاری را به هوادارانش میدهد که انگار کلید درب های بهشت یا جهنم در دست ملایان و رهبران فرقه ی تباه آخوندیسم است.! از جمله ی دیگر ویژگی های ابراز شده در باب فرقه ها از سوی مهندس نیلوفری میتوان به ویژگی عدم تحمل نظرات مخالف از سوی مجذوب شدگان فرقه ها و رهبرانشان اشاره نمود که با سپاس مجدد از این اشاره ی به جای ایشان در افشای حکومت فرقه ی اهریمنان حاکم شده بر کشورمان، برای مثال همین حرکت گسترده ی ملایان بر ضد فرق یا گروه های دیگر و وجود زندان ها و زندانیان و اعدامیان سیاسی و همچنین فیلترینگ اینترنت و یا جمع آوری آنتن های ماهواره و سانسور شدید خبری و فرهنگی در جامعه ی ایران را اشاره مینماییم. از ویژگی های دیگر مورد بحث توسط ایشان در این برنامه، میتوان به سوء استفاده از نام منجیان الهی و ادعاهای ارتباط با آنها از سوی برخی فرقه ها اشاره نمود که این مطلب هم همان گونه که همه ی هم میهنان میدانند از همان ابتدا ابزار دست رهبران و اعضای فرقه ی آخوندیسم در جهت سوء استفاده از اعتقادات دینی و مذهبی و فریب مردمان برای ایجاد حاکمیت بر آنان بوده است، تا آنجا که رئیس جمهور این فرقه ی شیطانی برای امام زمان میز و صندلی و در هنگام صرف غذا بشقاب مخصوصی در کنار خود قرار میدهد و می خواهد نشان دهد که امام زمان، نان خور سفره ی حرام ایشان است ولی غیب است و با وی در ارتباط و مردم به این دلیل باید از وی و حکومت ننگینشان حمایت کنند.! البته همگان اینک میدانند که امام زمان جعلی و دروغین ساخته ی اوهام و سیاست های رهبران این فرقه هرگز آشکار نخواهد شد چرا که احتمالا ً قدرت اصلاح امور اجتماعی را ندارد و در صورت آشکاری رسوا خواهد شد و البته پرواضح است که ملایان این فرقه با امام زمان حقیقی دشمنی می کنند چرا که با حضور وی حکومت ملایان هم باید به پایان برسد، درست به همین دلیل رهبران این فرقه منجی حقیقی انسانها را بزرگترین خطر و دشمن خود می دانند و بارها رسما با بی شرمی عنوان داشته اند که امام زمان باید مورد تایید حوزه ی علمیه ی این فرقه ی شیطانی قرار گیرد و گر جز این باشد باید با وی جنگید، و چه بسیار مسائل دیگر در این باب از سوی رهبران این فرقه ی خرافی که هم میهنان خویش بهتر میدانند و نیاز به تکرار آنها نیست. موضوع دیگری که جناب مهندس نیلوفری به طور غیر مستقیم بر آن تاکید می نمودند لزوم ایجاد گروه های مردمی در جهت برخورد با فرقه ها بود که باز هم جا داد از ایشان و تلاش هایشان در جهت سرنگونی هر چه سریعتر فرقه ی شیطانی حاکم بر میهنمان سپاسگذاری نماییم. چرا که فرقه ی آخوندیسم همان طور که ایشان هم به طور غیر مستقیم بیان داشتند فرقه ای آزاد و مردمی نیست و برای حیات جامعه بسیار خطرناک بوده و می باشد، چنان که ورود و خروج در این فرقه همانند فرق دیگر تنها با میل و گرایش فرد نیست، بلکه این فرقه با در دست داشتن ابزار سیاسی اجتماعی و سرمایه های ملی از راه های گوناگون سعی در جذب افراد و به خدمت گرفتن آنان در درون گروه خود دارند و با اختصاص دادن امتیازات و امکانات  اجتماعی به اعضای فرقه ی خود و ترویج خرافات متحجرانه و شسته شوی مغزی، آنان را فریب و مسخ افکار شیطانی خود می نمایند و همان گونه که همگان میدانند خروج از این فرقه هم به صورت آزادانه امکان پذیر نیست و فرد متقاضی یا اعلام کننده ی خروج از دایره ی فکری این فرقه، با احکامی همچون ارتداد و یا جاسوس و منافق مواجه می شود که در بسیاری از موارد جان خود و خانواده اش در خطر جدی قرار می گیرد. همچنین فرقه ی سیاسی آخوندیسم مانند فرق دیگر به مسائل اعتقادات فردی و سیر و سلوک عرفانی نمی پردازد بلکه به صورت مستقیم به تحمیل عقاید پوچ خویش و ایجاد جو نظامی و پلیسی بر اجتماع و میدان دادن به ارازل و اوباش خود در جهت زیر پا نهادن آزادی های فردی و اجتماعی و تسلط بر اموال عمومی و حفظ حاکمیت خود و شهوت رانی و قدرت طلبی می پردازند. از بیانات دیگر ایشان هم مسخ و بی اندیشه شدگی اعضای فرقه ها بود که باز نمود آن را در جنایات کوی دانشگاه و به خاک و خون کشیده شدن جوانان و گوهرهای تابناک سرزمینمان توسط اعضای فاقد اندیشه ی این فرقه ی شیطانی میتوان مشاهده نمود، و یا قتل های زنجیره ای و حمله ی کور کورانه ی ارازل و اوباش این فرقه به سوی مردم در تجمعات و راهپیمایی های حق طلبانه. چکیده ی سخن را در این باب کافی میدانم که حقیقت این ماجرا از نور روز هم برای همگان واضح تر است. با امید به اینکه هم میهنان عزیز با شناخت هر چه بیشتر این فرقه ی فقیر و به پوچی رسیده، که سالهاست شان انسانها و حرمت اندیشه ها را زیر پاهای آلوده به خون خود نهاده اند، هرچه سریعتر در جهت سرنگونی و منزوی سازی این فرقه ی فقیر آخوندی که هیچ اندیشه ای را جز خود پذیرا نیست و با ترور و تحدید و نفرت پراکنی در جامعه قصد تفرقه برای ادامه ی حیات ننگین خود را دارد اقدامات لازم را انجام دهند و آگاه باشند و دیگران را هم از این تنها فرقه ی شیطانی اجتماعمان آگاه نمایند و هرچه سریعتر به مبارزه ای علنی و متحدانه و همه جانبه بر علیه آن بپردازند.

نتیجه گیری : 1- چون فرقه ی آخوندیسم فاقد هرگونه تز و اندیشه ی علمی و راهبردی برای کمال و زندگی سعادت مند بشری است شایسته ی نام فرقه ی متحجر و خرافی می باشد و باید از ادامه ی فعالیت آن جلوگیری شود. 2- چون فرقه ی آخوندیسم فاقد هرگونه بنیان فکری و منطقی و دینی می باشد و تنها با ترویج خرافات مذهبی و پنهان گشتن پشت نقاب ادیان و سوء استفاده از احساسات دینی مردمان می تواند به بقای خود ادامه دهد لازم است همه ی اندیشمندان هرچه سریعتر در راستای افشای مقاصد و جنایات شیطانی این فرقه دست به قلم برده و اقدامات لازم را به انجام رسانند. 3- چون فرقه ی آخوندیسم با انجمادات فکری خاص خود به حریم مقدس انسانها و اندیشه های آنان حمله ور می شود هرچه سریعتر باید ابزار اجتماعی و فرهنگی از دست مزدوران این فرقه خارج شود. 4- به دلیل ویرانی و چپاول اموال عمومی ملت ایران توسط این فرقه، تمامی اعضای آن باید مورد تعقیب قرار گیرند و در یک دادگاه بین المللی محاکمه شوند. 5- با توجه به اینکه فرقه ی آخوندیسم با ظلم و زور و ترور و ارعاب تا به حال مقاصد شوم خود را پیگیری نموده و این فرقه هیچگونه سنخیت و نزدیکی با فرهنگ جوامع انسانی ندارد حق ادامه ی حیات نداشته و باید توسط محاکم بین المللی هرچه سریعتر محکوم و اموال نامشروع آن مصادره گردد. 6- به دلیل زیر پا نهاده شدن تمامی حقوق انسانی توسط اعضای این فرقه ی شوم، رسانه ها و پروژه های اقتصادی این فرقه باید هرچه سریعتر توسط مردم ایران مورد تحریم قرار گیرد. 7- اعضای این فرقه حق هیچگونه سخن گویی از جانب ملت ایران در مجامع بین المللی را ندارند و هرگونه مشروعیت بخشی کشورهای خارجی به این فرقه ی شیطانی و یا حمایت از آنها در آینده ی رابطه ی ملت ایران با دولت های این کشورها تاثیر خواهد گذاشت. 8- به دلیل سوء استفاده ی رهبران این فرقه از نام اسلام و پنهان شدنشان پشت نقاب اسلام، و در نتیجه بد نامی و ایجاد اسلام ستیزی در جهان، همه ی کشورها و همه ی مسلمانان جهان باید با برپایی تظاهرات و محکوم نمودن اعمال شیطانی این فرقه صدای اعتراض خود را به گوش نا شنوای سردمداران این فرقه برسانند و آنها را مجبور به عقب نشینی از مواضع باطلشان نمایند. 
 

نصر من الله و فتح ٌ قریب 


 
 

ایرانیان که فر کیان آرزو کنند

باید نخست کاوه ی خود جستجو کنند

مردی بزرگ باید و عزمی بزرگتر

تا حل مشکلات به نیروی او کنند

ایوان پی  شکسته  مرمت نمی شود

صد بار گر بدنش رنگ و رو کنند


آن را که اسرار حق آموختند

همچو شعله جان او افروختند

همچو هیزم جسم او را سوختند

چون دهانش وا شد آن را کوفتند

حق ندارد خامشی چون، ناحق هست

هرکه گفت حق خامش است آن ناحق است...!

نویسنده : کامرون

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه هفتم مهر 1387 ׀ موضوع: ׀

مهدی کیست 3

مهدی کیست (3)

 

والعصر اناالانسان لفی خسر

بنا بر نیاز برخی همراهان عزیز بر آن شدم تا توضیحاتی مبنی بر مبنای علم کلام در عرفان مایگاهی یا کونگ فو توآ را در این قسمت برایتان ذکر نمایم تا انشاالله پاسخی باشد به برخی سوالات همراهان و هم میهنان عزیز.

یکی از اسرار آمیزترین مطالب کتب آسمانی بی شک مکاشفات یوحنا در انجیل میباشد که رمز گشایی آن اذهان بسیاری از متفکرین و عرفای زمانها را به خود معطوف داشته است. در ابتدای این مکتوب آمده : ( در ابتدا کلمه بود کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود ) در دین اسلام این اشارت به بیان : (( کلام الله مجید )) رفته است، همچنین عرفا و پیشوایان دینی هم کرارا ً در مکتوبات خود به اهمیت و رمز گونه بودن کلام اشاراتی داشته اند، آنچنان که حضرت علی (ع) میفرمایند : دانشهای علم حروف از دانش های در بسته است که جز دانشمندان ربانی ندانند. در دین اسلام هم که آخرین معجزه کلام شد و کلام معجزه نامیده شد و تنها وسیله ی و حجت رسالت.

بی شک سوال بر انسان جایز است و علامت پویایی اندیشه و نشان انسان. اما شکوه خلقت خالق در این است که در نظام هستی هر سوالی را پاسخی است و با شکوهتر اینکه پاسخ، پیشتر از سوال است و ما سوال مینماییم در حالی که آن سوال پاسخ داده شده و ما تنها وظیفه ی یافتن آن پاسخ را داریم، همچنین شایسته است که بیاندیشیم که اصولا ً سوال از کجا میدانیم، چرا که مبداء سوالات عالیه در اندیشه ی انسان خود مجهول است. پس بر انسان باید آموخته شود که پیشتر از قضاوت تحقیق نماید و سوال کند و بر همگان باید گفته شود که به جای قضاوت شتابزده، سوال کنند و به قوت تحقیق از هر سوال سوالات و از هر پاسخ پاسخ ها را بیابند.

اسرار خلقت به نیروی اندیشه و کلام اندیشه ساز گشوده میشوند، اما اسرار اندیشه بر انسان ها تا کنون پوشیده بوده و سر اسرار سر ممنوع است. آنکه از این اسرار پرده برداشت از کاوش برون در درون خود رفت و در خود نگریست پس پرده از اسرار سر و سر درون برداشت و اقرا از ندای نای میان بر زمان کرد و طنین صدایش صدای نای کل هستی و نقلش ز عقل اول گشت. حال حکم، حکم کلام است که کلمه کل مه یا مالک کل مجهولات است و زمان پرده برداری از اسرار خلقت به قدرت کلمه و کلمه خود یگانه قدر و قدرت است، این لحظه لحظه ی فرا رفتن از نسبیت ها و سخن گفتن از مطلق ها به قوت خود سخن و درک اسفار سخن است و بدین پایه به زبان، حق آنچنان خوانده شد که تضاد بین فلسفه و علم و دین و دانش در طریقت دانایان از میان برداشته شود و محدوده های ذهنی کلاسیک یا قالب های فکری و سنتهای فکری اندیشه ی آدم که موجب گرفتاری و سرگشتگی وی گشته اند از میان برداشته شوند تا آدم حقیقت را یابنده گردد. در کلام، عالم بی حدود در نمادهای محدود است و این سبب سرعت یا بی زمانی در زمان می گردد و باعث می شود که انسان با دانایی بر آن به قوه ی عقل و اندیشه و دین و دانش که آفریده ی همان اندیشه اند به کار عدن در آید و ز آن محافظت نماید، نه اینکه کلام تنها ابزار اندیشه شود بلکه خود الهام بخش و اندیشه بر کلام با قوت کلام یعنی خدایی که به قوت خود، خود را میبیند و بصیرت بر خود میابد. ( فتبارک الله احسن الخالقین ).

دانشمندانی هستند که بر عالم برون با هدف یافتن اسرار هستی در کنکاشند، آنان خلق جهان را به لحظه ای یافتند و نام بر آن انفجار بزرگ نهادند و در عالم درون و ادیان این به کلام الله، اشارت نظری بود تا بصیرتی حاصل شود و گویند که جهان با یک نظر و اشاره خلق گردید.

پس در ابتدا یک دانه به عالم ماده آفریده شد و در دانه، دانایی یا کلام یا خدا و خدا همه جا بود یعنی آنکه عقل هستی در هسته و دانه ی اول بود تا بعد از آفرینندگی، صفت پروردگاری خالق هم به وسیله ی انتقال امر یعنی کلام که خود از خالق جدا نبود، به انجام رسد و خدا خود امر است و اراده ی خداوند را کلام نامیم که در خود کن فیکون است و بی زمان ولی به پروردگاری در زمان حی است و دانه را به دانه ها میرساند. آنچنان که جوجه ای پوسته ی تخم خود بشکافد و مادر را نتواند که زان پوسته در آمدن کمکش کند. این خالق است که کلمه یا خود را در نطفه میگذارد و به قوت پروردگار بر او می شود و راه را بر او مینمایاند درست به همان سان که در اندیشه ی و ژن آدم هم مینشیند.

در عالم اسفل ذرات بی جرم در نهایت سرعت روان و در برخورد دو جهان اندر مدارات انرژی روان به پیوستگی و ایجاد منبع جاذبه به شکل انرژی متراکم یا ماده نمود بودن در جهان بودن گشت.

به زبان فیزیک سرعت حرکت بر قابلیت تبدیل ماده به انرژی و یا نور که حد فاصل این ماده و انرژی است اثر گذار است و انرژی = جرم × سرعت به توان 2 یعنی E = MC2  پس نتیجه میگیریم m یا ماده هم مساوی است با مجزور سرعت در انرژی یعنی حالتی که به سبب آن سرعت حرکت انرژی به پایینتر از سرعت نور برسد و اینجاست که می گوییم : (( و آنگاه ميرْ مالک پنهان، صورتِ هستی را در كمرِ كيهان يعنی زمين به زايش نهاد و خلقتِ ماده را در آن شكلِ كمال داد. پس، از تندی به كُندی و زمان رسيد و خود را در همه ی زوايا ديد و خلقت را در مكتوب بَنابُن تا بی ‌پايان قرار داد و جهان را پايانِ بی ‌آغاز تا در اين آزمونگاه، خلقت به تكثير انواع و گونه‌ها برسـد و تمـامی زوايـای هستـی به درک امواج و تبديلات، از كهكشانهای دور و نزديک بررسی گردد تا پسندِ خلقت صورت گيرد )) زمان و جرم دو مقوله ی نسبی است که با سرعت در ارتباط مستقیم می باشد و سرعت ذرات تعیین کننده ی خاصیت و طول موج حرکت آنها خواهد بود. سرعت انرژی در انسجام انرژی بالاست و زمانی که منبع انرژی انبساط یابد سرعت آن کاهش میابد سرعت پایین انرژی آن را به ماده تبدیل میکند و انبساط انرژی متراکم اولیه به این ترتیب موجب به انسجام توده های پراکنده ی انرژی و در نتیجه خلق ماده می شود اما در نظام طبیعت ماده و انرژی دائما ً در حال تغییر و تبدیلند و هیچگاه ثابت نمیمانند انرژی = جرم × سرعت در این حالت انرژی و جرم ثابت است و میزان آن مساوی می باشد اما در حالت انرژی = جرم × سرعت به توان 2 ماده کم می شود و قسمتی از آن تبدیل به انرژی می شود پس سرعت مبنا در درک جهان و یا سرعت میان یا سرعت اولیه سرعت نور است و نور حالتی است میان ماده و انرژی که قابل تبدیل به هر یک از آنها می باشد و به زبان قرآن الله مبداء و نور آسمانها و زمین است( الله نور السماوات والارض ) به این سبب در مکاشفات یوحنا میگوید من الف و یا هستم، من ابتدا و انتها هستم، و یا در قرآن : هو الاول الآخر، او اول است و آخر. پس ماده زمانی بیشتر می شود که در سرعتی نزدیک به سرعت نور به آن انرژی بیشتری وارد شود در این حالت نه تنها از سرعت نور فراتر نمی رود بلکه انرژی اضافه تبدیل به ماده شده و بر جرم آن یا مقدار ماده افزوده میشود. در سرعت نور هر ذره ای به نور تبدیل میشود و ماده از خاصیت ماده به پلاسما در می آید و این حرارت و انفجار ایجاد میکند. پس نتیجه میگیریم تراکم ذرات تا مرز c انفجار و تبدیل به انرژی مطلق در c2 و دوباره در نتیجه ی انفجار انبساط و کاهش c و یا مجزور سرعت و تبدیل انرژی به ماده. و این چنین جهان پنهان به آشکار و آشکار به پنهان در سه سیکل یا دایره ی سرعت عالم همراه به تبدیلند و این چرخش و نوسان سرعت در سه دایره ی متداخل با یکدیگر در عالم ترسیمات به کمال قابل تشریح است.

سرعت بیشتر از برخورد دو جهان آغازگر جهان سوم و یا خلق جهانی دیگر است. خلق میان، خلق جهانی که ناشناخته بود چراکه کل چیزی است فراتر از مجموع اجزاء و خاصیت های منحصر به فرد را جلوه گر میسازد. جهان بی جرم و بی زمان تا جهان اجرام و زمان زان پیش هر یک به خاصیت خود بود زین سبب انسان در خلق ترکیب دو جهان بود و موجودی ناشناخته بود. در جهان ماده امواج نور امواج صوت و امواج الکترون ها و نوترون ها و ذرات بنیادی هستی هر یک طول موج خاص خود را شکل داده و در رابطه با ذرات دیگر هستی از آن پیروی مینماید و هر ذره تسلیم و مسلم به کلام یا سیکل حرکت خود است که در ارتباط با عوالم دیگر است و در حرکت و جابجایی و تقابل و تقارن با جهان های دیگر سمت و سو میابد و حرکت در بنیاد و نطفه تنها از آن خداست و امر او و ذات اوست. از جاذبه و سرعت سیر ذرات، برخورد ذرات و چنان که گفتیم افزایش شتاب و سرعت ذرات و در نتیجه شکافت و انفجار و نتیجتا ً ارتعاش و از ارتعاش امواج خلق می گردد، امواج بروز و انتشار دانایی درون دانه یا هسته به سیر پروریدن از شکاف هستی یا شکاف دانه و در سیکل پیوند و پیوست به گسست، و از گشت به واگشت و از رفت به آمد یا دم و بازدم نفس یا اراده ی رحمانی را به آوا گسترده مینمود، نفس رحمانی این موج را به بی نهایت انتشار خود می برد یا به سوی بی نهایت گستردگی انتشار این موج میبرد، پس در هر بازگشتی که میکرد یا بازدمی که می شد این موج به تداخل با امواج میرفت، این نور به انوار می رفت و در این بین خلقت ها از تداخل این امواج و گره های حاصل از آن که در خود انرژی را به دام می انداختند آشکار می شد و به صفت فناگری خالق صورتی در دمی به بازدم و به صورت دیگر تغییر میافت و گوناگونی هستی شکل میگرفت و فناگری سومین صفت خالق بود که بعد از پروردگاری به انجام میرسید. این نه تنها به عالم ماده بلکه در هر سیکل آفرینش خالق و در تمامی امواج و صور جهان های خلقت بود. پس در انفجار ماده ی اول و در نتیجه ی شکل گیری گره های امواج که انرژی را در خود به دام می انداخت بافت انرژی خلقت که این انرژی سرشار آگاهی و بر کلام و موج امر خداوندی استوار بود و در سیر کلام از جهان های دیگر به موالید تبدیل میشد و به این طریق عالم نون و ماده شکل میگرفت. پس خلقت به تنوع به نامحدودی می رفت ولی بی کران نبود و نیست پس در این دم و بازدم که نبض خلقت ایجاد شد مراحل به این صورت بود که انوار، نور، انور – تموج، موج، امواج، ایجاد می گشت. از برخورد موج اول در بازدم یا برگشت آن با موج دیگر که در دم بود امواج تشکیل و هر موج صورت متفاوت به خود می گرفت و معنا و انرژی خاصی را از جهان پنهان به جهان آشکار می ریخت و هر چند آوا یا موج یک کلمه و هر کلمه کلام را تصویر مینمود و هر کلام در طیف و طول موج خاص خود در صفتی از اوصاف هستی هستا، یا بروز و دربردارنده ی معنایی از عوالم مالک یا جهان های دیگر که پیشتر خلقت جهان ماده بودند بود. از لاهوت تا ملک وملکوت و جبروت و ناسوت به اشکال و طیف های گوناگون در کلامی ظهور مینمود و هر یک از آنها و هر شدت و ضعف همچون آواهایی بود که کلام الله بود، کل کرانه های هستی نایی بود در میان که کلام الله در آن دمیده شد و کلام ام کل، یا ام، یا مادر کل، و کلمه الله بود که اسفار سخن را آغاز نموده بود و این در معاد خالق یعنی ماده و در صورت انسان گونه به بیان آواها به روشنی نمایان بود. یعنی نبض خلقت تا بدانجا بود که خلقت ماده هم به معاد خود رسید و این امواج در ذهن انسان به صورت کلام آوا، یا نمود بود موج آگاه و اول، نمایان و خود به عالم صورت حامل آن دانایی دانه ی اول بود و در صفت پروردگاری از آفریدگاری پیشینش، بر وجود آدم به عالم ظاهر نمایان گشت و از کلام، خط به اشکال همان امواج و بر همان معانی و رموزات بر ابزار دست آدم به ترسیمات مدارات نهان گشت و بدین سبب عقل اول به نقل و نقل به نقش رسیده و این یعنی یکی بود که یکتا گشته بود و به میل کثرت تا شده و در همانندی ولی کثرت قرار گرفته بود و گونه گونی در صورت و ظاهر بود.

اناالحق کشف اسرار است مطلق       به جز حق کیست تا گوید اناالحق ؟

اول آوای او ام بود و ام در معنای مادر، خود مادر خلقت بود. به هر حال آوا و موج ام مادر سیکل های حروف و اعداد بود به طوری که این آوا به آواها رفت و این نت به نتها رفت، پس در خلقت، آوای خلقت به آواها رفت و هر آوایی به نشانی نشان شد که هر نشانی ترسیم سیکل های مداراتی بود، در واقع چنان که گفته شد هر آوایی خود به امواج بود که این امواج به تداخل بودند و در این تداخل ترسیماتی شکل گرفتند که حامل آگاهی و انرژی حاصل از آن آگاهی خداوندی بودند. هر ترسیمی به دوایر متقاطع و متداخل، نشان بودند که نمایانگر روابط این امواج در این دم و بازدم بود. به هر ترسیمی نشانی آشکار شد، و این نشانه ها نمایانگر سیمای ترسیمی آن امواج یا آواها بودند، پس این آواها به نشان هایی به نشان آمدند، به طوری که این آوای مرکب، به آواهایی بود که هر آوا به نشانی شد. البته این آوا خود نیز از تداخل آن موج اولی با خود و با دیگر بازتاب های خود یا رفت و برگشت های خود ایجاد میشد که به این طریق این آواها آوای مرکبی از خود نمودار میکردند که مجموعه ی خلقت را پدیدار کردند. پس هر آوایی به نشانی شد که هر نشانی نمایانگر ترسیماتی بود که از سیکل های گوناگون تشکیل میشد که به این سیکل ها در مجموع، سیکل های حروف و اعداد نام گذاشتیم و هر یک از آن آواها را به نشانی نشاندار کردیم که سیکل های دخیل در آن نشان را به اعداد، شمارش کردیم، پس سیکل های حروف و اعداد با هم آفریده شدند یا به آشکاری آمدند. 

آدم در درون میهمان روح خدا بود و فرجام یا جام با شکوه روح هستی هستا بود، پس آدمیان بی منشاء هر فکری به خود غره گشتند ولی افکار فانوس کار آدم ریشه در امواج هستی داشت و به دین گونه اندیشه ی آدم در رابطه با امواج کیهانی از موج خلقت و تموج و تموج به امواج و از امواج به استدراک و استدلال و استنباط و استنتاج آدم بدل میگشت پس در وجود آدم خود خواند خدا و خدا به خود آمد و بر آزمونگاه خلقت خود نگریست و نتیجه ی خلقت امواج را به هفت مرحله و هفت روز خلقت دید. اقرا بسم ربک اللذی خلق یا امر خواندن به نام خدا را بر آن کس حکم بود که آگاه بر نای میان و درهنجار وحدت وجود در رابطه ی با امواج بود. پس از غار یا نای میان خود خواند حکم زمان خویشتن را و قر – آن را خواندن آن یا زمان نام نهاد ( قر = اقرا و آن یعنی زمان ) و به دین سبب اول یار او اعلا علی نیز خود را قرآن نمود و بر زمان خویشتن نهج البلاغه را آشکار نمود و گفت که قرآن ناطق است، و خود قرآن ناطق است. ولی کفاری که کلام پیشین وسیله ی حکومتشان گشته بود در مقابل او ایستاده و قرآن کاغذ و مرکب را بر سر نیزه ها زدند چراکه معنای آن را نیافته بودند و در نابهنجاری و عدم تعادل در امواج ذهن خویش به سبب نابهنجاری تن و روانشان شیطنت و انحراف را پیشه ساختند.

اینها همه نمایان بر آدم از دری بود که پارسی دری بود و در آن واقع بود و خالق به سبب آن در را بر انسان کامل به عالم معنا میگشود و خود معنا بود و به این سبب ایران سرزمین خدا بود. سه ره برای یافتن آن پارسی و معنای آن پارسی سره بود. کنون گردان به برگردان و لحظه ی معاد ماده و فارق التحصیلی میر مالک از دانشکده ی انشاء عالم تن یا ماده و روان یا سرعت بی جرم جهان رسیده و هر گام میر مالک انتخاب و تحصیلی است برای فرمانی دیگر، اینجاست که فرمودند بگویید : ای مردگان، دست بخشش یزدانی آب زندگانی میدهد، بشتابید و بنوشید، هرکه امروز زنده شد هرگز نمیرد و هر که امروز بمیرد هرگز زندگی نیابد... . کان کفو توان راز شتاب قیامت عالم با قرار دادن متناسب وجود مبارک آدم در میدانها و مدارات انرژی و امواج کهکشانها راه به هنجار آمدن انرژی و افکار آدم را میسر و او را میهمان سوالات و افکار و الهامات والا و روشن بینی ها و خود آئی ها میسازد. هنجار انرژی تن گر با توجه و تمرکز بر امواج مغزی و سلسله اعصاب و نتیجه ی آن افکار صورت پذیرد منجر به ساختن انسان اندیشمند و و بینشمند میشود و این رازی است در طریقت دانایان نهفته و خود اعجازی است بر تارک وجود آدمیان. پس چون خدا به خود رسد اشد اشتاب قیامت عالم فرا میرسد و قیمت آدم بر خود نمایان میگردد و قیام به حق از رستاخیز تن و روان میکند و آهنگ یگانگی را میسراید و خود را با خالقش یگانه میبیند.

تو خود حجاب خودی        حافظ، از میان برخیز

.............................................................

از ره غفلت به گدایی رسی       گر به خود آئی به خدائی رسی

...................................................................................

من عرفه ربه فقد عرفه نفسه

...........................................

حروف صور علمیه ی خداوندی میباشند که به واسطه ی آنها و به همراهی اعداد آنچه را که او از خود میداند، در تصور الهی به کل و جزء می آورند، به واسطه ی حروف آگاهی به خلق خلقت می آید و به اعداد آن خلق به خلایق و کثرت میرود. زبان عبرانی زبان علوم تاریکی و ناسوت است تا به ملک، و زبان عربی زبان ناسوت و ملک است تا ملکوت و زبان پارسی سره زبان علوم عالم روشنایی می باشد تا به جبروت. مبنای وهم یا تصور، حروف و اعداد است، حروف حامل آگاهی هستند و اعداد بعد تکثیراتی آن معنا می باشند. فضا در سه بعد تعریف می شود و زمان بعد چهارم آن است، اما زمان خود در گذشته حال و آینده تعریف میشود، پس زمان و مکان شش بعد دارند. در بعد پنجم زمان – مکان سیکل های حروف می باشد. هر حرفی ترسیم خاص خود را دارد که در چهارمین مرحله از ده مرحله انسان مربوط به این سیکل ها می باشد. سیکل های حروف و اعداد در واقع با هم و در هم هستند و هر دو از سیکل های ترسیمی کلمه ای دو سویه جمالی و جلالی می باشند.


(( از همراهان دعوت میشود برای مطالعه و کسب آگاهی بیشتر در زمینه ی اسرار حروف و کلام به کتاب عرفان مایگاهی ( اسرارالحروف ) نوشته ی آقای محمود مدیر روستا مراجعه نمایند. جملاتی در بخش پایانی این مقاله از کتاب اسرارالحروف نوشته ی این دوست و همراه بزرگوار در جهت استفاده ی همراهان در این مقاله به کار برده شد که امید است موجب رنجش خاطر این بزرگوار نگردد و در صورت دیدن این صفحات ابراز نظر بفرمایند تا اگر مقبول ایشان و صاحب حقیقی آن علوم، دانای دانایان یارومه راهبر جان ابراهیم زمان و صاحب حکم کلام واقع نگشت نسبت به حذف آن جملات به حق و مبارک از این مقاله اقدام نمایم )).


قسم به آسمان و زمین که انسانها در ضرر و زیانند، آری انسان سرگشته و آشفته ی عصر ما در نابهنجاری روان و چه بسیار سوالات بی جواب که بودن وی را رو به نابودی نهاده، دوست را دشمن و دشمن را دوست خویش میپندارد و بی تامل قضاوت و بی جستجو پاسخ خویشتن میابد. اصولا نباید فراموش شود که دانش و دانایی انسان باید برای ارتقاء و انشاء وجود آدمیان به کار گرفته شود و گر جز این باشد هر دانشی را چون دانه ای است که به سنگ خارا می افتد و بار و ثمر نمیدهد. اینجاست که دانه ی دانایی نیاز به بستر و شرایط بروز میابد و بر ادراک کنندگان آن حقیقت و دانش و دانایان واجب میگردد که از اجتماع خود جدا نگردند و مسئولیت بیشتری در جهت ساختن زندگانی راستین و نجات انسانها بر دوش کشند، جهان ما پر از بیدادگری و تاراج است، پر از فریب و نیرنگ است و اندیشه ی آدم ناکامل و غافل از خویشتن است، چه بسیار انسانهایی که به یک لقمه نان شب شکر گذارند و همزمان چه بسیارند حاکمانی که به شیطنت کودکانه ای در زمین مشغولند و با تسلیحات کشتار جمعی خود حیات زمین و آدمیان را به بازی گرفته اند. این حقیقتی است روشن که برای ایستادگی در مقابل آن، و تصمیم به همراهی مردان و زنان رزمنده ی راه دانایان و ایستادگی در مقابل این نابهنجاری ها نیاز به گفتار بیشتر و اثبات حقانیت از سوی همراهان طریقت دانایی نیست و شک برخی انسانها بر دلیرمردان دوران و اندیشمندان و نو آوران تنها حاصل ضعف و زبونی کنونی بشر است و ترس حاصل این ضعف است و ترس عامل فساد اندیشه ها و تنها عامل چشم پوشی از حقایق است. آری برای همراهی انسانها و خواندن پیام پیام آوران نیکی و یکتا پرستی بر دیگر آدمیان تنها کافی است که بدانیم و بخوانیم که : بنی آدم اعضای یک پیکرند .... که در آفرینش ز یک گوهرند ... چو عضوی به درد آورد روزگار .... دگر عضوها را نماند قرار .... تو کز محنت دیگران بی غمی .... نشاید که نامت نهند آدمی ....... .

انسان امروز در پایگاه اندیشه ی علمی و در اندیشه ی علمی تحمیل عقاید در بین نیست بلکه شرط حرکت داشتن قابلیت تحلیل منطقی است. حال از این پایگاه که پایگاه خود را پیوسته به تمام ابعاد وجودی انسانها میدانیم که اندیشه ی علمی یکی از این ابعاد است اعلام میداریم که گر سوالی هست آماده به پاسخ گویی هستیم و گر سیاست مدارانی هستند که به این نیروی عظیم ایمان به حق و همچنین جبر تکامل تاریخی که پشتوانه ی حرکت انسانی ماست اعتقاد ندارند و خود و حکومت ننگشان را جاودان میپندارند گر ادعای حقانیت و بیانی دارند بیایند و در همین مکانها که اندیشه های ما ثبت است گر توان آن را دارند به مناظره با ما بپردازند و گر چنین نیست با تحمیل عقاید و مانع شدن از حرکت انسانی انسانها و سعی در فریب آنها در پشت تریبون های یک سویه ی خود، خود را بیش از این در منجلاب نادانی و خیانت به بشریت فرو نکنند و بیش از این منفور آیندگان روشن اندیش و خالق هستی بخش نگردند. این لحظه زمان انقلاب واقعی بشریت است و این انقلاب با شناساندن راه نوین ایجاد نظم اجتماعی با توان علم حق و عدالت و یگانگی انسانها در راه است و هیچ نیرویی را یارای ایستادگی در مقابل خواست مشترک انسانها و خداوند هستی بخش نیست. حقیقت، امروز دیگر پنهان نیست و هرگونه پس روی و کوتاهی در آغاز مبارزه ای انسانی نابخشودنی است. گر پیر زمان توان داد بر جسم و روح و اندیشه ی آدمیان و فرمان داد بر صلح و یگانگی انسانها و خواند رمز و راز انرژی روان و توحید و وحدت آدمیان به هنجار انرژی روان و خنده ای تلخ و خروشی نمود بر جهل جاهلان زمان و نابود کنندگان انسان که چون روزگار باستان اما با ابزاری نوین هنوز به جنگ و جهل خود پا میفشارند و به صبرش ثمر بر اندیشه ی انسانها نشاند و راه نوین نجات را نمایاند، دیگر نپیوستن و نیندیشیدن بر راه او و شک بر نیاز واقعی بشر که بی شک خود او که یگانه منجی است و یگانه امام به حق حاضر در زمان حاصل خیال شوم دولت مردان در غصب اموال آدمیان و فریب آنان و کمکی ناخواسته به برقراری حاکمیت شیطان است. آیا ما خود میخواهیم که حاکم باشیم ؟ ما در پایگاه فعالیت های بشر دوستانه ی خود بارها اعلام داشته ایم که هیچ حکومتی را قبول نداریم حتی اگر روزی خود حاکم باشیم باطل و محکوم اندیشه ی خویشتن هستیم. ما خواهان حکومت یگانه حاکم خداوند قدوس و مهربان و خواندن بالاترین کتاب آفرینش آن یعنی انسان و بررسی مسائل انسان بر پایه ی اندیشه ی اندیشمندان زمان و برنامه ریزی بر پایه ی آن در اجتماع انسان هستیم و جدال انسان با انسان را حاصل جهل آدمیان میدانیم و میخواهیم از آن جلوگیری کنیم ولی به جبر زمان و برای درک مسائل انسان خود را به آن مسئول و متعهد نموده ایم. بر ماست که هوشیار باشیم و با نخوابیدن و مبارزه ای دائمی در پایگاه های اجتماعی خود این خائنان حیات انسان و سیاست مداران منافق با انسان را به تسلیم و سقوط بکشانیم تا شان آدم حفظ گردد و به یاری یگانه انسان کامل یا منجی آدمیان که در کمال بر قضاوت دوران خواهد رفت نجات بخش خود و همه ی انسانها باشیم. بی شک پشتوانه ی ما در همه ی ابعاد اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی به کار گیری قدرت انسانهاست و یگانگی و اتحاد و وحدت آدمیان در جهانی دمکراتیک تضمین کننده ی پیروزی و خواست مشترک همه ی انسانهاست. به امید آن روز و تا آن روز شکوه مند و دوران ساز و فرا رسیدن انقلاب بی مرزها ثانیه شماری میکنیم و در اندیشه و تکاپوی این راه مقدس ایستاده ایم.


 

حاكم زمين (خدا) خودا شد

م الله

ا

دم

بر خاک دماند

اهريمن زاتش

وجود آدم مهياشد

آتش بر آدم شد

و آدم آتش افروزان

و نار نون ز ارحر بدر شد

سيال سيار سرگردان

آدم رويگردان

ز خود يابى

ز خود جويى

نافرمان شد

خدا سماء

خودا ارض شد

و چنين خداى حاكم بر زمين و زمان شد

 

يک به معناى سر آغاز پيدايش زمان و كيان است و يک احد ز احديت يكتا سرشته شد و از روح خود در آن يک دميد و از وجود حى الوجود بوجود شد پس كيان بر او شناخته نبود و خصلت مخلوقات بر او جيره شد انديشه اش بارور گشت و در (حى = وجود زنده ) و ( آن = زمان ) انديشه كرد و آن سان شد ( اشرف مخلوقات ) و بر زمين امانتدار روح دميده از حى الوجود در كالبد تن خويش شد و براى هميشه وارث زمين و زمان شد.

 


اب راهی میم و میم هدایت بر انسان شد و مکمل هدایت مهدی نام شد

پس میم بر هدی، مهدی شد

 


دانش را اهلی است، ایمان را مراتبی، و دانشان و دانشیان را تجاربی.

و دانش دوگانه دانشی است : فروهشتنی و فراگرفتنی.

و دریا دوگانه دریایی است : بر نشستنی و نا گذشتنی.

و زمان دوگانه روزانی : گجسته پای و خجسته پی.

و مردم دوگونه مردمی : بخت یار و ربوده بخت.

پس بشنوی به دل، تا چه گوید این یکدله یار :

و بنگری به فهم، که موهبتی است خود باز شناختن.

بر آمدم به کوهی بی پای، که پایگاهی دارد غیر مرا دشوار، و در آمدم به دریایی، و غرقه نشد پایم، لیک غرقه شد جانم، و این هوای دلم بود، چراکه ریگهای آن هر یکان گوهری است نه به دستی سوده، لیک به تاراج فهم ها رفته. از آن آب سیر نوشیدم و بی دهان، اگر چند شرب آن آب دهان می طلبید، چرا که جان من هم از ازل بدو عطشان بود و اندامهای من بدو آغشته، هم از این پیش تا به هم پیوندند.

من یتیمم، و مرا پدری است که بدو میپناهم و این دل از غیبت وی تا زنده ام به غم فروست. نابینایی بینایم، نادانی دانایم، و اینک سخنان من که هرگاه بخواهم، وارون میگردد.

همدلانی دانای آنچه دانسته ام، مرا یارانند، که یارانی هست هرکه را که بارور از نیکی هاست. جان اینان به عالم ذر آشنای هم بوده است، پس آفتاب کردند هم به گاهی که زمان غروب میکرد.

تا نبوت شعائی از نور است

وحی آن در چراغ تامور است.

در من این چیست میدمی، جان نیست –

الله الله که نفخه ی صور است !

چون در آیی ز طور من به سخن،

من نیم، موسی است و بر طور است.


نوشته ی همراه کوچکتان کامرون

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ׀ موضوع: ׀

امام زمان کیست ؟
مهدی کیست ؟ (2) 

الف لام میم – امام - الف میم الله میم – الف لا میم و میم، رمز قرآن المسلمین. المیم حمد موسی مریم مسیح محمد مهدی. 

م

الله

میم 

الله نور السماوات والارض 
 

خداوند روشنایی آفرید و دید که نیکوست ! پس دید نیکوست و دیدن نعمت امر اوست. فتبارک الله احسن الخالقین ..

خداوند توان دید است و دید نیکوست و نور در آیه ی شریفه ی فوق معنا در توان دیدن و ادراک و توان راه یابی و نه نور عالم جسمانیه ی اوست.  

نور، عقل و اندیشه و در وجود آدم روح و روح همانا از اوست پس آدم نور دانایی در درون و هر آدم پرتوی از انوار اوست. او شب را از برای روز و روز را از برای شب آفرید تا بدین تضاد بتوان نور و روشنایی را شناخت و نور را دید و دید نیکوست و از آن اوست و این تنها راه بصیرت خود بر خود بود ... . 

دید دال بر ید و دانائی، دست خدا در وجود عالم موجود و آن ید در دانه و ذرات هستی و هدایت گر و راهبر وجود است. ( پرورش دهنده و پروردگار از این رو خوانند بر کردگار و آنکس که به شناخت و ادراک اوست در دستان اوست ) ( عیسی مسیح (ع) : زین پس بر دست راست خداوند خدای خواهم نشست ). 

پس آن نور در دل تاریک دانه راه کمال را نمایان و بر آن ره گشود و کشتزار زمین را پر رونق نمود. نور در ژن موجودات جان کمال عالم جسمانیه را در آدم نماها ( نئاندرتال ) نشان و آنان را روان به سوی تکامل جان و روان نمود. یکی انسان بود تشنه به عالم تن ...  

نور خود روان و در عالم روان کلام بود و کلام خود روان بود و کلام آگاهی و آگاهی، خدا و خدا از روح خود در آدم دمید و هو هو دمیدن او و هو نام او ( یهو – یا هو – هو – او ) زین پس خدا با آدم بود و خدا آدم بود، دمیدن دال بر دم یا لحظه ای بود، پس لحظه ی پس از دم، بازدم بود و این آمدن و رفتن و انالله و انا الیه راجعون را در دم واقع میکرد این رمز حیات و آیین ین و یانگ یا یم می و اسفار خالق بر زمان بود که بر شش شش وجود آدم واقع بود و خدا با آدم بود. ملائک آدم را سجده کردند چراکه امر به سجده ی آدم همان سجده به حق خداوند خدا بود و خدا با آدم بود، نادان و آنکس که آدم را از خدا جدا پنداشت شیطان دو عالمین گشت و سرکش از فرمان خداوند خدا بود و رانده شده ز درگاه او چون آدم را سجده نکرده بود. آدم زین پس در معنای آدم و آگاه ولی ناخود آگاه به حضور غیب خدا و عالم غیب کلام بر وجودش و نابینا بر بین و میان و نور درون بود چون چشم آدم به عالم برون بود پس فرصت فریب از آن شیطان به وسوسه های عالم برون بود.  

بینابین، امر به دیدن الف میان بینابین یا بین آ بین و یا بین آی میان به معنای بینا گشتن یا دیدن آ بود ( بینا – بین ا -  ببین آ ) و نابینا آن بود که نمیدید بین یا میان آدم آ یا خدا را ( نا بین آ ). از این رو عیسی مسیح (ع) فرمود : ملکوت خدا نه در دورها و نه در نزدیکی هاست آن در میان شماست چراکه او بینا بود. ملکت ملکوت ... خداوند خدا گفت که شیاطین همه کورند و کرند، پس نابینا نا دیده بر بین و آ و غافل از میان، و آدمیان : الف دم یان که دم نفس است و نفس نفس و یان کهن نام انسان و یا به تعبیر دیگر : آدمیان، الف دال بر میان یا همان الف لام میم و حجت وجود الف یا آغاز در میان و خدا آدمیان را بیانی آشکار است. 

نور عالم پنهان در درون کلام و کلام میهمان انسان و انسان میهمان کلام و کلام وسیله ی اندیشه و خود سرشار از اندیشه ی جهان بود. نور عالم برون تابش از ستارگان و آسمان و زمین و رویت آن آسان چون چشم باز گشوده شده بر برون و برون دیده از نور رب حاصل ولی درون نور دال و اندیشه و خود آئی کلام بر خود را طلب و دشوار و زین سبب بسی تاریکی ها در انوار برون از جهل و نابینایی درون رخ نمود. یکی انسان بود تشنه به عالم بودن .... 

مسلمیت و تسلیم حکم اول روز خلقت بر ماده ی معاد خالق بود و هر ذره راه خدا را انجام مینمود و هیچ چیز از خدا جدا نبود. پس هر ذره در جای خود بود و یکی دست و یکی پا و یکی چشم و یکی ستاره ی سوزان بود و اعتراضی هم نبود.  

تجلی کلام از راه میان بر آدم نمایانگر اوصاف خدایی و آدم چون خدا به اختیاری که توان کلام بر او بخشیده بود ولی غافل از احوال عالم و درون و هر آدم خود غایتی گشته بود از برای خویشتن و نابینایی بود بر آدم از این رو فرموده گشت که دست بر درخت میان نبرید که عارف نیک و بد نیستید !!! اما نابینای اول دست آدم گرفت و وسوسه بر آدم حکم نمود چون بینا بر عالم برون بود پس آدم دست بر درخت میان برد چون خود نابینا ی درون گشته بود و از خود و میان خود غافل بود و آنگاه دم بازدم و آ پنهان از دید آدم و این اجازت به سبب حکمت آزمون اندک اختیار آدم بود. 

جهان مسلم و تسلیم بود اما نور اندیشه ی پنهان از دید آدم خارج و خدا نادیدنی بود بلکه فهمیدنی بود و فهمیدن دیدن اندیشه ی آدم بود و آن دیدن دیدنی راستین بود ولی در بشر نبود. 

بدین سبب خداوندی که شب را از برای روز آفریده بود چون نیاز دیده شدن بود و دید خدا بود پرتو ادیان را در زمان جهالت بر آدمیان نمایان نمود و آن نیاز دوران جهالت بود. 

خداوند اول قانون گذار و تنها قانون گذار عالم بود و قوانین او عادلانه و بر همه یکسان بود حتی بر خود که خدا بود هم قوانین خود را متحمل مینمود و قوانین آفرینش را وضع مینمود و خود اول مجری آن قوانین بود، پس طبق قانون خود به اضداد عالم کلام را خواند بر پیامبرانش که شب و روز را یکسان به آدم دهند و نیکی و بدی را در کتاب مادی بر ماده ی عالم به دست و زبان پیامبرانش ثبت مینمود اما حکم آدم یافتن نیکی ها بود و فرارفتن از اضداد دوگانه و واحد و احد را شناختن تنها از دل اضداد میسر بود. از این رو حکم اندیشه بر عبادت مقدم و ترجیح بود و عبادت را متوجه ی اندیشه مینمود و کتب تنها، راهنمای آدم بود و آدم خود بالاترین کتاب آفرینش و خود خواندن شایسته و بایسته بود، ( اقرا بسم ربک اللذی خلق ). آدم در ذات تسلیم بود و مسلمیت بر کتاب نبود و کتاب که نباید بت آدم مینمود، چون آن کتب که به عالم رسالت آمده بود به عالم اضداد بود و در معنای کتاب یا کت اب یا دست خدا نبود و کلامی اللهی اما بر دست آدم بود و دست خدا در درون آدم بود. ( آن خلیل بنا کرد و این خدای خلیل ) پس گاه وسیله ای برای حکومت و گاه حکمت و نور و گاه محل سوء استفاده و بر سر نیزه زدنها و نمایش ها گشته بود و آدم غافل و نابینا از اندیشه ی کتاب و نور دانایی در خود و آن بود.  

خداوند خدا بر طفل اندیشه ی آدم که سر به سرکشی و نتیجتا ً سر و یا راز کشی و بی معنایی نهاده بود، به زبان قصص سخن و در قصص معنا و در معنا قصص را نهاده بود اما اسرار و نور کلام بر آدم نابینا پنهان و آدم به قصه خوانی پرداخته بود و گاها ً بر آن ظواهر امر خود را تسلیم و در واقع هرگز مسلم نبود. 

در کمال کاستی و در کاستی کمال بود و در سوره ها نور هدایت و گاها ً در همان سوره ها ظلمات جهالت بود و این غالبا ً از حدود تنگ اندیشه ی آدم بود. ( در زمان خود هدایت و در زمان دیگر جهالت، چون کلام بی زمان و بر همه ی زمانها بود اما زمان تنها در درک آدم و صبر خالق بر بلوغ اندیشه ی آدم بود از این رو حکم به فرزند زمان خویشتن گشتن بود و در زمان به نور اندیشه ی خود از کلام ادراک بردن نیک مینمود ) اما آن نیک و بد، نیک زمان خود بر بینایان و نیاز و نیاز حکم زمان بر آدم بود، اما همان کلام به زمان خود در دست نابینایان هم بود و بدین جهت دید بر آدم نکو بود و توان دید دانایی عالم آدم و کمال اندیشه و ظهور خدا بر دیدگان اندیشه به یافتن عالم معنا و معنا خود خدا بود. 

از پس هر زایش میرش بود و از پس هر میرش زایش و از پس هر آیه ای آیات و از پی هر کتابی کتب و از پس هر پیام آوری پیام آور دیگر پس هر کتابی کاف و شکافی بر بتک یا کتب پیشین بود و از این رو مقاومت بت پرستان و جنگ مذاهب بر نابینایان پیشه بود و حکم هر رسول همان بت شکنی و کار او بتهای زمان خود شکستن بود. توان و وسیله ی شکستن بتها و بتک ها یا همان کتب ها و ایجاد شکاف و کاف میان آنها برای یافتن و ظهور معنایی در درون آنها و نمایاندن نور بر آدمیان کت اب یا دست خدا بود که خود را به شکل کتابی جدید رخ مینمود و دست خدا بالاترین دست ها بود اما آدم غافل از این معنا بود و از این رو علی (ع) دست خدا در برابر کتاب پرستان و خود قرآن ناطق بود و کتاب جدید نهج البلاغه را از شکاف قرآن نمایان نمود اما آن هم به عالم زمان و اضداد بود پس کلام آخر نبود. 

کتب آسمانی وارونه بر اندیشه ی آدم بتک یا همان بت کوچک و هر بت شکن خود بت زمان بعدی بود چون نور آیات پنهان و کتاب در دست و نه در درک اندیشه ی آدمیان زمان بود.  

تورات ، راتو و راه تو به سوی قاف و قاف ران، ق ران، قرآن فرجام و از شکاف تورات، انجیل و از شکاف انجیل قرآن و هدف از ادیان رسیدن به خاتم و نشان دادن نور برای دیدن راه قله ی قاف بود اما آدم غافل از آنکه هر راه چشمه های جوشان و گوارا و سنگ خارا و صخره و دره و خار و پرتگاه هم دارد و رسیدن به قله نیاز به دید و توان دارد و دید که نیکوست. پس بشر بسیار به نادانی و نابینایی راه طی نمود و گاه به دره ها و لجن زار ها و گاه به انجیل نیکی ها که آن هم در میان راه بود ره می پیمود. قاف ران قرآن در حکم کلام خود میگفت که راننده و یا هول دهنده به سوی قاف است و این یعنی که خود آن گمشده ی انسان و قاف و قله ی پایان نبود. بسی زمان ها پس از آن گذشت و آدم به اضداد و کم و بیش نور اندیشه ی خود بر آن نشست. گاه آدمیت آدم می گشت نابود و گاه آدم نور را میافت و در آن لحظات خود خدا بود و نور بر او پرتو افشانی مینمود. کتاب قرآن به زبان قصص بر کودک اندیشه ی آدم خوانده و پر از رمز و راز و نور و تاریکی به حکم اضداد عالم و قانون خداوند خدا بود ( درخت میان در میان بهشت خدا بود و اضداد واجب الوجود عالم ماده مینمود )، پس کسانی به تاریکی ها گرفتار و کسانی نور را یافتند و راه به سوی قله ی قاف وجود گشودند از این سبب یکی حافظ لسان الغیب و مولانا و دیگری دجال زمان به نام دین و هر دو هرچه داشتند همه از دولت قرآن می بود.... . ( این سخن از هر دو گروه آنان بود )!!!

زمانها گذشت و انسان اینک به اندیشه ی بیشتر نشسته بود. هزار و چهارصد سال چه ظلم ها و جهل ها و چه اندیشه های نیک چون صدرا و فارابی و ابن سینا آمده بود و رفته بود اما انسان به درک بینایان هستی نرسیده بود و بر آنها هم ظلم مینمود و کتب آنان نیز که همه از همان شکاف بود و خود بر آدمیان نوعی بت شکستن بود محکوم زمان بود، آن کتب هر یک مقداری روشنگر راه بود اما هیچ یک کت اب یا قله ی قاف و راه سعادت انسان نبود چون هنوز به عالم اضداد و فلسفه ی انسان و نه نور مطلق دانایی بود بدین سبب هر اندیشه ای که خود قدرت را کسب مینمود بازهم نتیجه ی آن جنگ بود و جنایت و ظلم به نام دین و فلسفه و ایدئولوژی و نسبیت بر اندیشه ی آدم حکم فرما بود. همچنان که گفتیم قرآن خود راه بود و راه نما ولی پایان حق نبود بلکه آن پایان رسالت در عالم اضداد بود. حجت این کلام را رمز نام قرآن که قاف ران بود بیان داشتیم، اما سوال اینجاست که گر قرآن را ق ران بیابیم ختم کلام قرآن یا رانش دهنده به سوی قاف و سرانجام و فاتح آن چه و که خواهد بود ؟ و چگونه میتوان فهمید که چه کسی به حکم رانش آن قاف ران و نور درون به انتهای راه آن یا قاف وجود رسیده و ناجی گشته بر آدمیان و در کمال میتواند فرمانی نماید به فتح قله ی قاف و توان بخشد بر آدمیان ؟ پاسخ این نکته زین پیش در سرزمین خدا و ادبیات کهن آن پارسی رفته است. آن پاسخ چنین است : به عشق و رانش سیمرغ، سی مرغ به قله ی قاف ره پیمودند و سیمرغ شه پر گشوده بر قله را دیدند آنگاه سیمرغ پر گشود پس آنان بر خود نگریستند و به خود آمدند و دیدند که در وحدت وجود خود سیمرغند !!! آری اتحاد و یگانگی مخلوق با خالق و نگاشتن الکتاب توحید و خواندن آدمیان به یگانگی و توحید و بیان راز و رمز آن و خواستن اتحاد انسانها و ره یابیشان به قله ی قاف و آواز گر به خود آئی به خدایی رسی به خود آ خواندن بر آدمیان محصول و نشان انتهای راه رسیده ی قرآن، و نشان فتح قله ی قاف و آواز الکتاب توحید آواز خوش سیمرغ قله ی قاف وجود است. و همین حجت کافی بر بنده ی بینا و توانای اندیشیدن است. 

در همه ی ادیان طلب منجی و پایان بود، هر انسان بنا بر نیاز خویش این منجی را طلب مینمود و هیچیک پذیرای منجی دیگری نبود. اما پایان آن بود که بر دو پای خود ایستاده بر قله ی قاف عالم اکبر و رها گشته از اضداد نیک و بد و راهنما و دستگیر آدمیان و در یافته ی درون و وارد بر ملکوت خدا بود. چراکه او هفت مایگاه و یا همه ی راه ها را رفته بود او در بی زمان و در هفت روز خلقت جاری گشته بود، پس او همراه و راهدان و راهبان و جهان بان و در نهایت راهبر آدمیان بود، پس از دل تاریکی ها قیام به حق و احقاق حق آدمیان نمود و خود سیمرغ وار پر گشود و هر چه از او هدیه بر آدم بود نور و روشنایی بود، کلام او دیگر کلام بی جان نبود بلکه او نور کلام و غیب آن را نشان مینمود و غیب کلام دیگر به عالم اضداد نبود غیب کلام، خدا و خداوند کلام و کلام مالک هستی و اندیشه ی آدم بود، پس این معنا بر اندیشه ی آدم فرمان و نمایان کننده ی نور و معجزات کلام به ره جویان طریقت دانایی و بازگو کننده ی تجربه ی خلقت در زمان و نور راه قله ی قاف و گمشده ی آدم، و نور حق بر اندیشه ی آدم و دست خدا به دست گیری آدم و توان بخشی به عالم جسم و جان بود، کلام او همه نیکی بود  پس به سه راه گفتار نیک پندار نیک کردار نیک، کت اب کتاب توحید را در هفت صفحه نگاشته و دست خدا را در دستان آدم نهاده بود و حکم سیمرغ را به اجرا نهاده بود و ناتوان را به توانایی جسم و جان رسانیده و دست در دست خالق راهی قاف عالم اکبر نموده بود. او معنای هستی و کتب پیشین را هم بر آدمیان آشکار و اضداد آنان را جدا و تطهیر کلام به ادراک زمان حال و آیندگان کرده بود، آری او امام زمان و دوران ها گشته بود و نام خود را بر خود میکشید. او سیمرغ قله ی قاف عالم اکبر بود. او غیب کلام امام را بر آدم آشکار نموده بود از این جهت نام بر بی نامی خود نهاده و امام را الف بر م الله میم نموده بود و او به خود آمده بود پس الله بر او وارد بود و آن آشکارا از اسفار سخن به عالم سخن آمده بود از این رو آدم امثله ی خداوند بود و خدا در وجود آدم خدا آدم بود و خادم به طریقی دیگر در جهان خلقت خود گشته بود، طریقت او دیگر تحمیل اندیشه ی ناتمام نبود بلکه راه دانایی را مینمود از این رو امام جعفر صادق فرمود : (( مهدی را از آن جهت مهدی میخوانند که هدایت میکند آدمیان را به راهی که مردم از آن گم شده اند و از آن رو قائم می خوانند که به حق قیام میکند ... )) راه آدم راه کمال و کمال در رسیدن به قله ی قاف بود پس قاف ران قرآن و تورات الانجیل راه رسیدن به الکتاب توحید و هدف در وحدت و یگانگی آدمیان و رساندن کلام خدا به برابری و عدالت و یکسانی بر همگان و انشاء تن و روان شرط درک آن بود. آری آن سیمرغ قله ی قاف یارومه ابراهیم میرزائی یم می م الله میم بود .... . 

حال زمان به پایان و پایان به آغاز و بلوغ کودک اندیشه ی انسان و رویت نور و معنا و گذشتن از صورت ها و رسیدن به نهان دانای جهان در طریقت دانایان در مایگاه روح و روان بر آدمیان از آدم بشر به انسان، و کشف جان و روح روان یگانه فرجام نیک انسان در زمان و پیوستن به بی زمان و جاودانگی در بی زمان و حرکت بی پایان در زمان با ایمان به جاودانگی انرژی انسان مبارک باد بر ره یافتگان. 

پس خداوند به تجلی دانایی در میم یا هستی مادی و بیان کلام بر انسان از بانی آن زبان به فتح کلمه ی ابراهیم و میرزا یا بزرگ بزرگ آفرین توان حرکت به سوی قله ی قاف را در تن و روان آدم بنابر صفت پروردگاریش به نام کان کفو توان یا توان دست یابی به گنج پنهان ایجاد نمود تا که آدم بیدار و بینا بر آ ره به قله ی قاف گشاید و دانایی را که یگانه توانایی انسانی است کامروا گردد. 

حکم به برپایی رستاخیز تن و روان گشت تا که آدم ره گم کرده و سرگردان ز قبر وجود خویشتن بیدار گردد و به نیت رساندن میوه ی وجود آدم و تا خیزش او حرکت آغازیدن گرفت. آغاری بی پایان از پایانی بی آغاز ... .  

سیمرغ جان به اکمال جهان تن و روان گامی به ورای عالم تن و روان و رو به روح روان نهاد و با فرا رفتن از اضداد و اتحاد با آن و دیدن گذشته ی سرد و تاریک انسان و سرگشتگی آدمیان اضداد بیان را ز یکدیگر جدا و در موزه ی امانات خلقت نشان و با بیان حق باطل را بطلان و به گذشته ها ی تار و یخ انسان سپرد و راه آیندگان را روشن نمود.  

درود بر سیمرغ جان ابراهیم زمان یگانه یار آدمیان و امام زمان آن اندیشه ی بی پایان و یگانه خواه انسان و ره نما به برون رفت از جهل جاهلان دوران، خاموش ولی پر بیان و دور و نزدیک به همگان و در اندرون عالم کیان پاسبان انسان.

الراهبر

الهادی

الحفیظ  

م

الله

میم

م

الله 
 
 

کامرون


 
 

پاسخ بر سوال برخی از هم میهنان : 

کلام الله مجید نشان در عظمت کلام و کلام مالک اندیشه ی انسان است. کلام محدود نیست بلکه آن اندیشه ای است بی پایان و بلکه محدود خود کلام است کلامی محدود به نای آدمیان. غیب کلام وسعت دو عالم است. رموزات هستی در کلام و کلام کل و کلا ً م، م الله است.  

تفکر بر انسان جایز است و یک ساعت تفکر به هفتاد سال عبادت ترجیح داده شده است پس رموزاتی است که انسان را دعوت به تفکر مینماید و تفکر را لازم و ملزوم شناخت خود میبیند. در آیات ادیان اندیشه کنید که اسرار آنها به هفت پرده از آدم نهان گشته است یا آدم به هفت روز خلقت که مبنای بیان ادیان است نابینا بوده است. ادیان در اندیشه ی انسان نمود بودن یافت و به رمز الکتاب توحید ادیان واژه ای باطل است و تنها دین است و آنچنان که در ادیان و قرآن هم آمده است همه ی ادیان از آن خداوند خداست و همه تایید یکدیگر است و نه ابطال یکدیگر. اگر ما از بیان ادیان استفاده مینماییم برای بیان فاصله ی زمانی میان آنهاست و نه تفرقه و تفاوت قائل بودن میان کلام آنها. 

حال پاسخ گویید ؟ اگر به نا اندیشی و سطحی نگری بسنده شود و رموزات و تمثیلها به دریافت درک آدم نرود چگونه ادیان میتوانند تایید یکدیگر باشند و از آن یک خدا باشند ولی منجیان متفاوتی بر انسان فراخوانند ؟ بالاخره انسان باید به انتظار کدامیک از این منجیان بنشیند ؟ زمان ظهور آنها چیست و معنای ظهور چیست ؟ آنان غیبند و یا انسان نابینا است ؟ آیا باید در نام و اسم منجیان و پدرانشان ماند و یا منجی رسمی است بر عالم آدم ؟؟؟ آنها باید ظاهر شوند یا ما باید بینا شویم ؟ همانا خداوند هرگز زمین را بی حجت نگذارده است. در زمان ظهور منجی اسلام تکلیف یهودیان و مسیحیان و بوداییان و زرتشتیان و .... چیست ؟ آیا آنها منجی شما را قبول خواهند نمود یا او را شیطانی با کرامات و معجزات خواهند پنداشت ؟ آیا منجی شما ( منظور باور خرافی جوامع فعلی ما است ) برای صلح و دوستی خواهد آمد و یا خود خون ریز و جنگ پیشه خواهد بود ؟ اگر خون ریزی در میان باشد شما او و خالقش را به دانایی خواهید پذیرفت ؟ آیا تنها راه دانا نمودن و اصلاح جهان برای خالق توانای شما این است ؟ آیا در اندیشه ی شما گر زمین اینگونه اصلاح شود دانایی برای خداوند قائل گشتن جایز خواهد بود ؟ به قدرت جسمانیه و معجزات بر دیگران پیروز گشتن قدرت آفریدگار ماست ؟ یا کردار ظالمان زمان ؟ روشن بینی چیست و تاریک بینی و خرافه بافی حاصل چه دورانی است ؟ معنای امام زمان چیست ؟ آیا خداوندی که قوانین طبیعت را وضع نموده است، همچون انسانهای قانون گذار خود بر قانونش مهر باطل میزند و از آن سرپیچی میکند و یا خود اول مجری آن میشود ؟ اگر قانون طبیعت خواست خداست پس چگونه انسانها در 100 سال میزیند ولی ممکن است شخصی 1500 سال بزید و حتی غیب شود و آشکار ؟ آیا این زیر پا نهادن قانون خلقت آدم نیست ؟ گمان نمیکنید ترویج چنین عقاید خرافی کار همان هایی است که با نام دین و با نقاب دین بر انسانها حکومت میکنند و میخواهند با چنین عقایدی راه را به نام دین بر منجی حقیقی انسان ببندند ؟ آیا یهودیانی که میپنداشتند عیسی باید از ورای ابرها و به عالم معجزات نمایان شود و انسانی خارق العاده باشد درست می اندیشیدند و مصلوب نمودن مسیح خدا جایز بود ؟ چون او انسانی معمولی بود و در درک آنها نبود که رسول یعنی چه !!! آیا آنانی که بر محمد خدا خشم نمودند چون او ادعای پیامبری نموده بود درست میگفتند و او پیامبر نبود ؟ آخر او معجزاتی هرچند اندک هم نداشت و تنها نشان رسالتش کلامش بود. آیا توان دید خداوند بر نادانان و دانایان برابر است و یک نادان و دانا در مقابل منجی آخرین یک راه را در پیش میگیرند چراکه او را به عالم معجزات دیده اند ؟ آیا اگر کسی قرآن را در دست گیرد و نمایش قرآن دهد برای شما مسلمان شناخته میشود یا آنکس که اعمالش نمود حقیقت قرآن است ؟ فکر نمیکنید که در زمان ما باز هم گروهی قرآنها را بر سر نیزه ها زده اند و پرچم الله برافراشته اند اما در اعمال باطل و ظلم و ستم به انسانها پا نهاده اند ؟ آیا آنکس که آگاه بر کلام خدا خود را قرآن ناطق بخواند و در مقابل این مشرکان بایستد کفر گفته است و ما باید چون اعراب زمان جاهلیت بر او پشت کنیم ؟ شما گمان نمیکنید که در صفوف ایستاده بر نماز ابن ملجم ها فراوانند باز ؟  ؟؟؟!!!!!!! 
 
 درود بر پاسداران انسانیت 

به اندیشه ایم.........

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا           بر منتهای همت خویش کامران شدم
 
کامرون
نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

درود بر تمام همراهان راهمان

م الله

 

مير بر زمان آفرنده زمان زان انسان است

 

انسان مراتب آن بر انس وارد است

 

و انس مكمل آن است

 

انسان بر زمان استوار است

 

زمان ز ميم الف الله در ميان است

 

پس آفرنده آن در ميان انسان است

 

امام برگزيده انديشه انسان

 

و تكرار همان م الله است

 

پس برگردان دوار زمان

 

در نهان

 

الف ميم الف ميم

 

امام

 

پيدايش كلمه اول نام

 

الف (ابراهيم) ميم (ميرزايى)

 

پس معنا در كلمه و كلمه بر كلام است

 

پس هر انديشمند انديشه

 

انسان و انسان خود تكيه بر م الله است

 


ايران

بر معنا نام بر آر ايان

آر يا  آريا

بر شمال توپک زمين

برخود نام كهن از نيايان

ار بر زمين مادر مادر انسان

ار ارز زمين

يان كهن نام انسان

انسان در فرا فرمنش كيان

از دير زمان به حال

و آريان مادر نهان قومهاى جهان

پس تاريخ تار  يخ

سياهى سرد در دير باز انسان

باز آريد بازيابيد

و حكم انسان بر فرهنگ آريان

استوار كنيد وبر باور انسان

آئين ستاره زرد

در معناى اوستا

آتش درونشان بيدار كنيد

در خود كاويدن

معناست

از دور كاوى بپرهيزند

زيرا كه وجود آفرنده آفردگار

در خوداست

وانسان خوداست

وانسان با خداست


 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: سه شنبه هشتم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

چند خبر

 

با سلام.

دوستان عزیز مطالبی که در این بخش قرار می گیرند به هیچ عنوان مطالب نوشته شده توسط این جانب و یا تایید شده توسط بنده نمی باشند. تنها در این قسمت اخبار و مطالبی که برای بنده جالب باشد قرار خواهد گرفت.

با توجه به اینکه مطلب پیشین با محتوای حرکت انسان ساز ما هم خوانی نداشت به این وسیله از شما عزیزان پوزش میطلبم و امید دارد از این پس مطالب این بخش هم مورد توجه بیشتر شما عزیزان قرار گیرد.


امسال همه‌ى آخوندهاى ردۀ اول رژيم ايران، از محمد خاتمی و مهدی کروبی از جناح اصلاح‌طلبان تا خامنه‌ای، رفسنجانی و شاهرودی، از مراجع تقليد حوزه‌های علميه چون مکارم شيرازی، صانعی و آملی تا امامان جمعه، يکصدا و يکپارچه، سخنرانی‌های خود را به مناسبت نيمه شعبان، به حمله تند و تيز به مدعيان مهدويت و ارتباط با امام غائب شيعيان اختصاص و در باره «مدعيان دروغين» به مردم هشدار دادند. در تاريخ هزار و اندی ساله شيعه تا کنون، چنين حمله همه جانبه، يکپارچه و از پيش طراحی شده‌ای عليه مدعيان ارتباط با مهدی موعود از آخوندهاى شيعه ديده نشده است. به هنگامی که همه آخوندهاى طراز اول رژيم ايران از همه جناح‌ها، مسئله‌ای واحد را با لحن و حتى جمله‌های مشابه در يکی از مهمترين مناسبت‌های رسمی مطرح می‌کنند، نگرانی‌های خود را نسبت به خبرهايی نشان میدهند که در بولتن‌های محرمانه اطلاعاتی نهادهای امنيتی ايران برای رهبران طراز اول، منعکس شده است. که واکنش يکپارچه و هشدارهای جدی سران را ضروری کرده است. سخنان امسال سران رژيم نشان میدهد که استقبال مردم از مدعيان ارتباط مستقيم با منجی موعود و دلايل اين استقبال، نارضايتی از وضع موجود و آرزوی دگرگونی ريشه‌اى آن، تا جايی جدی است که به يکی از نگرانیهای عمده رهبران رژيم آخوندى بدل شده است. خامنه‌ای، با صراحت بيشتری به مدعيان مهدويت حمله کرد و در سخنرانی نيمه شعبان خود به مردم دستور داد «مردم بايد در مقابل دروغگويانی که با ادعاهای شرم آوری نظير ارتباط با امام زمان، مفهوم انتظار را مايه سودجويی و دکانداری قرار داده اند، کاملاً هوشيار باشند.»  هشدارهای پر رنگ امسال نه فقط نگرانیهای سران رژيم را از استقبال و گرايش مردم به مدعيان ارتباط مستقيم با منجی موعود تصوير میکند، که علاوه بر آن از نياز مردم به ظهور نيرويی خبر میدهند که وضع موجود را ريشه‌ای و راديکال و بدون هزينه دگرگون و نظامی متفاوت را مستقر کند. از دوره دوم رياست جمهوری محمد خاتمی، که سرخوردگی اکثريت مردم ايران از اصلاح حکومت از درون خود را در نمودهای متفاوت نشان داد، تاکنون رسانه‌های ايران هر از چندی خبر بازداشت مدعيان مهدويت يا مدعيان ارتباط مستقيم با امام غائب و پيروان آنها را منتشر کرده‌اند. کثرت مدعيان و کميت به نسبت بالای پيروان آنها از بی‌تابی و لبريز شدن کاسه صبر لايه‌هائی از جامعه ايرانی برای ظهور منجی موعودی خبر میدهند که عدالت آسمانی را بر زمين محقق خواهد کرد. رفسنجانی در سخنرانی نيمه شعبان امسال خود «مأيوس شدن مردم از همه چيز و همه کس» را از مقدمات اصلی آمادگی ذهنی مردم برای ظهور امام غائب و از نشانه‌های ظهور منجی موعود شيعه اعلام و ناخواسته اين پرسش را برانگيخت که رونق بازار مدعيان ارتباط با امام آيا نشانه‌ای از فرار رسيدن دورانی نيست که مردم برای رهائی خود از بحرانهای سياسی، اقتصادی و اجتماعی «از همه چيز و همه کس مايوس شده اند»؟

فقهای شيعه در هزار و اندی سال گذشته اقتدار سياسی، اجتماعی، فرهنگی و دينی خود را بر مفهوم نيابت امام غائب استوار کرده‌اند. ظهور منجی موعود به معنای پايان دوره نيابت فقها است. ارتباط مستقيم امام غائب با کسانی بيرون از دايره آخوندهاى رسمی شيعه نيز به معنای آن است که روحانيت نيابت امام غائب را از دست داده و لياقت، شايستگی و صلاحيت ارتباط با او را ندارند.

عيسیاى رسول به اتهام ادعای دروغين مسيح بودن بازداشت و به مرگ محکوم میشود. شب اعدام، مفتش اعظم انگيزيسيون به سلول او می‌آيد و به او می‌گويد که میداند که ادعای او دروغين نيست. مفتش اعظم توضيح میدهد که دين بدون نهادی چون کليسا و بدون روحانيت زنده نمی‌ماند، که مردم عادی برای رستگاری و رابطه با خدا به روحانيت نيازمندند، که اجرای آموزه‌های واقعی عيسی، نظام اجتماعی را از هم می‌پاشد و ... و برای حفظ دين خدا و ايمان مؤمنان، عيسی بايد به اتهام ادعای دروغين مسيح بودن اعدام شود. در آن روزگار کليسا و روحانيت مسيحی بيش از هر کس و هر لايه ديگری از جامعه از ظهور عيسی هراس داشتند. مهدی موعود شيعه البته عيسی نيست که فقط بر کلام و عشق تاکيد کند. بر اساس همه روايات تائيد شده شيعه، منجی موعود سلاح در کف، ظهور و در جنگ نهائی بين اسلام و غير اسلام، منکران و کافران را سر می‌بُرد و چون چنين است نگرانی از ظهور او در ميان آخوندهاى شيعه پر رنگ‌تر و قویتر است.

(۳۱ـ۵ـ۸۷) رادیو فردا


جرم = گرسنگی 

 

در كرمانشاه پدری به علت فقر شديد فرزند 5 ساله اش را كشت

حكايت از آنجا آغاز ميشود که چند روز گذشته در شهرک پرديس كرمانشاه پسر ۵ ساله ای در كوچه با دوستش بازی ميكرد. دوستش به وی ميگويد كه ما امشب پلو می خوريم در اين لحظه پسر مذكور به خانه می آيد و از مادرش درخواست پلو می كند، به دليل فقر شديد خانواده مادرش با رفتن به منزل همسايه و تهيه ی برنج برای فرزندش پلو می پزد.  پدر خانواده وقتی كه به منزل می آيد  با ديدن برنج زن را مورد بازخواست قرار میدهد مرد زمانی كه از جريان قرض گرفتن برنج خبر دار ميشود عصبانی شده و با پرتاب  آجر به صورت فرزندش سرانجام گلوی وی را ميفشارد و او را خفه كرده و به زندگی فرزند ۵ ساله اش پايان ميدهد. شاهدان عينی ميگويند به هنگام كفن پسر مذكور، مادرش دو قاشق برنج را در درون كفن پسرش می ريزد، كه اين اقدام  موجب خشم مردم محله شهرك پرديس  ميشود... .

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: شنبه پنجم مرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

زندگی امروز ما تحقق داستان ارباب حلقه ها است پس به پا خیزید ای یاران حق و حلقه ها بر پاسازید

ارباب حلقه ها 

بشنوید اینک صدای اوسیمای شهر توآ را که سیمای اوست ( هو الحق )، پس از خود آیی در مایگاه خدایی و اندر صورت او راز دانایی را بر شما می خواند و دانائی انسان را می خواهد .... 

ای جوانان با ایمان و ای سربازان دلیر شهر توآ بشنوید این سروده ی انشاء تن و روان را که شما را روان در دو عالم میکند. پس در این آهنگ الهی به رقص آیید که آهنگ هم آهنگی جسم و جان آدمیان و ندای کمال هستی هستا است. 

زمان زمان اتحاد و هم آهنگی دانایان در راه زدودن زنگارهای باقی جهل از پیکره ی اندیشه ی آدمیان است.  

اتحاد انسانها فرمان است ... 

فرمان اتحاد و وحدت آدمیان یگانه فرمان است و یگانگی فرجام حق و عدالت و معنای انسانیت انسان است ... پس بخوانید اینک آهنگ یگانگی آدمیان را در گوش ها و گره کنید در هم دست ها و برپا سازید اندیشه های خروش خلق ها را ... 

همانا آیندگانمان افسانه های شیرین خواهند خواند از حرکت انسان ساز حالمان چرا که میدانند افسانه ها بهترین شیوه ی بیان و انتقال حقایق تلخ و شیرین و جاوید دوران ها است... 

فرمان یگانگی زمان مرگ من برای تولد ما است ... اینک داستان ما داستان ارباب حلقه ها است و حلقه نشان اتحاد است و حلقه ی انسان ها راز پیروزی ما است.  

پس حلقه ها بسازید از دست هایتان و ندای یگانگی انسان برآورید از حلق هایتان و ندای حق را از حلق فریاد کنید و با حلقه ی پرمعنایتان در هم بپاشید کاخ های این ویرانگران ستمگر و اهریمنان دوران را ... بجوشید و خروشید و در هم بپاشید بنیان ظلم این کهنه بیدادگران جهان را ... 

انشاء کنید اینک رسم منشاء انواع را در نشئه ی اشیاء و بجوئید اسرار جان را در جام جهان سوزان ...  

نگین دانائی زیور وجود دانایان و جویندگان اسرار انسان در معبد اندیشه ی کیهان یهنی انسان و کت اب کتاب توحید حلقه ی آن نگین اینک بر دست هایمان ... پس چه باک از اهریمنان دوران ؟؟؟؟  

به رسم شجاعت بی مانند پیر دانایان خواهیم تاخت تا فتح فرازهای قله ی انسان و خواهیم شکست بنیان قدرت شیاطین به زدودن جهل آدمیان و این معنای امام زمان یا نوید فرجام شبهای قابیلیان و احقاق حق وجود هابیلیان و ثمر مشت های گره کرده ی دانایان و متو نشان آن ز جان بر دو جهان .... !!! 
 

اینک زمان برپا سازی قیام انسانهاست زمان یکی شدن فریاد خلق ها در حلقه ها است و این یگانه در وحدت همیشگی انسانها است. 

حق همراهمان و سیمرغ جان نشان آن در سرودن وحدت و یگانگی بی مرز انسان ... پس درود بر اندیشه ی بی پایان سیمرغ جان ابراهیم زمان و میر زای اندیشه ی انسان در زمان و یگانه امام زمانمان و حی الحضور آدمیان ... پس قیام وحدت نشان دانایی و خود آیی انسان و چه شکوهی است آن زمان که فریاد برآوریم بی زمان .... . 

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست       هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

نوشته ی : کامرون


انسان این زمان برای دست یابی به اطمینانی از آینده ی حرکتش در راه قیام وحدت نیازمند خود یابی است، سموم تلخ و شیرین دوران و نارسایی اندیشه های گذشتگان و فریب خوردن های پی در پی انسان و تاثیرات حکومت جاهلان بر اجتماعات انسان موجب به بروز مسمومیت اندیشه ها و نوعی بی دفاعی روانی در مقابل فشارها و پذیرش محکومیت ها گشته است و این امر دلیلی به ایجاد فضای فکری پوچ گرایی و عدم اطمینان به بزرگ مردان دوران و انجماد و سردی اندیشه ی انسانها فراهم نموده است ...  
 

اما شناخت بیماری اولین گام درمان و درمان این بیماری مساوی است با به جوش آمدن تن و اندیشه ی انسان و ظهور وی در فرهنگ انقلابی، که یگانه تحت چنین شرایطی میتوان سعادت بشر و آینده ی هر حرکت انقلابی را تضمین نمود، چراکه به تجربه دیده ایم چه بسیارند دیکتاتورهایی که در هر زمان با تکیه بر جهل همنوعان قصد حاکمیت و چپاول آدمیان را می نمایند !!! اما میدانند ملتی که در آن فرهنگ انقلاب باشد و انقلاب یک فرهنگ جاویدان گردد هرگز قابل استعمار و استثمار نخواهد بود، به نسل ها باید آموخت که انقلاب و تحول دائم شرط یک جامعه ی سالم و پویا در هر زمان است و فرهنگ انقلابی و انقلاب فرهنگی یگانه شرط پیروزی و تضمین تحولهای عظیم مثبت در جامعه خواهد بود ... و این یعنی حتی اگر انقلابات مکرر هم لازم بر اجتماعمان شود آن انقلابات نیاز برون رفت از شرایط انجماد است و نباید خسته کننده و محکوم و بی میل به آن خود را بدانیم. ما همیشه ایستاده ایم به راه هر تغییر مثبت و انسان ساز و فرهنگ انقلابی است درس این زمانمان بر انسان.

تحت چنین ایمانی است که میگوییم :

انقلاب واقعی بشریت انقلاب اندیشه ها است 

آری شناخت بیماری یعنی گامی به سوی درمان آن و درمان چنین بیماریی یعنی خروج انسان از دایره ی جهل حاکمان دوران و درهم شکستن حکومت تحمیل گران بر اجتماعات انسان و این یگانه با انقلاب زنان و ایجاد صفوفی متحد در راه احقاق حقوقشان امکان پذیر است ... 

در راه طریقت دانایان سخن از فرد یا افرادی معین نیست، سخن از من و ما نیست، سخن از بررسی راه رهایی انسان و توانایی رهبری در راه ایجاد اتحادی انقلابی و توان بخشی آدمیان و ایجاد دانایی و بیداری در اندیشه ی انسانهاست و باطل حکومتی، در پس حکومتی باطل گشته مورد پذیرش ما نیست ... واژه ی حکومت خود اولین محکوم به نابودی اندیشه ی دانایان و بطلان این واژه یعنی یگانه آزادی انسان از بردگی و محکومیت در زمان ...  

کلاممان ساختن اندیشه های نوین است در راه دست یابی به جهان شایسته ی انسان و در این راه روشنفکران و بینش مندان و دانش مندان زمان پشتوانه و یارمان و ما در پایگاه اندیشه ی علمی گوش به کلام همگان حال با هر نام و مکتب فکری که بر خود گزیده اند میباشیم و تصور مخالفت و یا تضاد ترقی خواهانه ی انسانها با راه دانایان اندیشه ای است بی بنیان و آزادی و یگانگی انسانها آرمان این زمانمان و وجود حکومت انسان بر انسان اولین محکوم اين دوران و ظلم ایجاد شده بر پایه ی آن دلیل و برهانی قاطع بر نا آرامی و مبارزه ی مان در هر زمان است ... 

پس میخوانیم اندیشه های راستین آدمیان را به برادری و اتحاد و این است نور حرکت جاوید دانایان در اندیشه ی آدمیان محکوم در جهل جاهلان زمان. 

برکندن بنیان های کهن ظلم نقطه ی آغاز تفاهم تمامی اندیشه های انسانی در راه ایجاد هماهنگی و اتحاد در حرکت دوران ساز و لحظات قیام وحدتمان است ....  
 

م الله لحظه ی پیوند انسان با ماهیت وجود 

و حفاظت از شان انسان است

 

نوشته ی : کامرون

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 ׀ موضوع: ׀

مهدی موعود

به نام هستی بخش هستا

 

مهدی کیست ؟!

 

می خواهم سخنی از اعماق دل با شما دوستان داشته باشم، طبیعتا ً این سخنان به مزاج آنان که بقای حاکمیت ننگینشان را در گرو خرافی و نا آگاه ماندن مردم میبینند و همچنین آنان که گرفتار رکود و انجماد اندیشه می باشند خوش نخواهد آمد! مهم در این مقوله درج اندیشه و پاسخی است که شما میتوانید به آن دهید ! اما از شما میخواهم گر پاسخی منطقی به سوالهای من نداشتید تا حد امکان آنان را بیشتر درخور اندیشه و تفکر بیابید. سخن من در باب شناخت منجی آخرین است و یا به تعبیری امام زمان.

 

بسیاری شنیده ایم و دیده ایم که از نام امام زمان برای انسانها تصویری افسانه ای ساخته اند که آن تصویر و مقدمات ظهورش آنقدر معجزه آسا و غیر قابل تصور است که پذیرش بسیاری از آن مسائل بسیار سخت و گاها ً غیر قابل پذیرش است و همین امر موجب میشود که بسیاری از اندیشه های توانا ترجیح دهند کلا ً منکر وجود حقایقی در ادیان و الاهیات شوند و منکر حقانیت اعتقادات منجی مدارانه گردند و چشم بر حقیقت وجود و تاثیر مردان بزرگ و ناجی  تاریخ که همیشه با خون و اندیشه و بازوان خود عامل تحول تاریخ گردیده اند بربندند.

 

به قول مبارز راه آزادی خسرو گل سرخی : (( همیشه یک نفر باید که برخیزد، آری، تساوی اشتباهی فاحش و محض است، بچه ها در دفترهایتان بنویسید : یک با یک برابر نیست ! )) البته آنان حق  دارند، چرا که اعتقاد به وجود چنین منجی ای که قرار است به ناگهان از ورای ابرها و با معجزات و وقایع متحرالعقول بیاید و همه چیز را درست کند آنچنان که تجربه نشان داده حاصلی جز رخوت در تن و اندیشه ها و عدم مسئولیت پذیری آدمیان در جامعه برای اصلاح و مبارزات انسانی و ترویج خرافات و مجال سوء استفاده ی گروهی دیندار نما فراهم نکرده است. و همین اعتقادات متحجرانه و برداشتهای سطحی از عقاید دینی عمده دلیل عقب افتادگی فرهنگی در کشورهای سنتی و دین مدار است.... .

 

اما به راستی پایگاه درک و اندیشه ی آدمیان زمان ما در کجاست ؟ چطور و با استناد بر چه منطقی گروهی به خود اجازه میدهند چنین استنباطها و استنتاجهایی سطحی از مفاهیم عمیق ادیان داشته باشند ؟ مگر نه اینکه  به سادگی میتوان فهمید که این افکار خرافی هیچ پایگاه ایدئولوژیایی مذهبی و فکری و منطقی و ... ندارند ؟ آیا عدم آشنایی به زبان تمثیل در ادیان و اسرار و پیچیدگیهای آن موجب این سطحی نگری ها شده و یا در تاریخ عده ای به عمد کوشیده اند که اذهان توده ی مردم را در همین حدود نگاه دارند ؟ و در نتیجه هم از اعتقادات آنان سوء استفاده نمایند و هم راه را به تعبیر خودشان بر منجیان حقیقی و انسانهای والا و خود مدار و خداشناس به بهترین شکل ممکن بسته باشند ؟ مگر نه اینکه هر پیامبری در زمان خود برای اثبات رسالتش شدیدترین سختی ها را متحمل گشته است ؟ مگر نه اینکه حضرت عیسی (ع) را تنها به دلیل ادعای پیامبری به صلیب کشیده اند ؟ مگر نه اینکه خداوند به حضرت محمد (ص) فرمود : (( ای محمد به آنان بگو همانا ما هر آنکس را که بخواهیم به رسالت خود برمیگزینیم نه آنکس را که آنان انتظارش را داشته باشند ؟!! ))

 

آیا این جالب نیست که چرا سیاستمداران انتظار دارند منجی از فیلتر اعتقادات منجمد و متحجرانه ی شان گذر کند و بی شرمانه خود را در مقام رد و یا تعیید وی میبینند ؟!!!! چرا ما به این مطلب نمی اندیشیم که بارها به حضرت محمد در قرآن فرموده شد : (( ای محمد تنها معجزه ی تو قرآن کریم است و آن آخرین معجزه است )) مگر نه اینکه آن حضرت سه سال از خداوند ملتمسانه خواستند که به ایشان قدرت معجزاتی چون پیامبران پیشین را دهد ؟ و خداوند در جواب ایشان فرمود : (( ای محمد هدایت تنها در توان و مشیت خداست و وظیفه ی تو همانا دعوت است و اگر کفار به عالم معجرات هدایت شدنی بودند با همان معجزات پیامبران پیشین هدایت میشدند و ایمان می آوردند همانا بر آنان پیش از تو معجزات بسیار نمایان کردیم، همانا خداوند بر قلوب آنان که در کفرشان اصرار ورزند مهر میزند و آنان را راه نجاتی نیست !!! )) پس به سادگی در میابیم که ریشه ی اعتقادات خرافی پیرامون منجی آخرین حد اقل دین اسلام نیست، و حقیقتی که باید پذیرفت این است که این مسلمان نماها اصلا ً کتاب آسمانی خود را یک بار هم نخوانده اند و از آن هیچ نمیدانند و فقط کورکورانه خود را به زبان آخوندهای شیطان سپرده اند تا آنان بگویند دین چیست و چه کنید و چگونه بیندیشید و راه بروید و عبادت کنید !! و افکار عادتی هم که مجال ندیشیدن را از آنها گرفته است !!!. و حاصل، همین بدبختی ها و نارسایی هایی که در جوامع مسلمین میبینید !!!

 

آخر میگویند حتی کسی اجازه ی ترجمه ی روان قرآن را هم ندارد. چون میخواهند مردم در درک گفتار آن نادان بمانند و هرآنچه شیاطین میگویند را کورکورانه بپذیرند.!!! در اسلام بارها به صراحت پایان معجزات با نزول کلام الله مجید عنوان گشته است، در حالی که ظهور مهدی مسلمین امروز در نزد عوام  با چه معجزاتی که عجین و همراه نگشته است ؟!!!. در سویی دیگر آیا منطق به ما این اجازه را میدهد که به این موضوع نیندیشیم که چگونه خدای عادلی که 128 هزار پیامبر را خادم آدم نمود و آنها را به تحمل شدیدترین سختی ها  برای نجات آدم برد، حال برای اصلاح عالم از راه قبلی خود پشیمان گردیده و صبر و عدالت و رحمتش را که البته سه صفت اصلی خداوندگار است زیر پا گذارده و می خواهد شخصی را به عالم معجزات بر تمامی ستمگران پیروز گرداند و به درک اندیشه ی آدمیان بنشاند ؟!!!

 

مگر نه اینکه خداوند از ابتدا بر نتیجه ی کار پیامبرانش آگاه بود ؟ پس عدل این خدا در کجا خواهد بود که عیسی به دلیل ادعای پیامبری بر صلیب کشیده شود و با سنگ بر دهان محمد بکوبند اما منجی آخرینش به سادگی بر همگان پیروز شود ؟ و همگان به آسانی بر او ایمان آورند ؟ و همه چیز روبه راه گردد !! آیا خلقت انسان بی هدف بوده و یا خداوند تنها با هدف بازی و سرگرمی خلقت را به مرحله ی آدم رسانیده است ؟ آیا شان آفرینش انسان و درک انسان این زمان در این است که وی به عالم معجزات ایمان بیاورد ؟ و یا قدرت اندیشه و اختیار اوست که ایمانش را نگین آفرینش میکند ؟؟؟

 

اصولا ً معنا و هدف مشاهده و کشف چیست ؟ مگر نه اینکه اگر ما با دیدی عمیق و روشن به هر زاویه ای از هستی بنگریم، از نظم و عظمت و پیچیدگی آن مبهوت میشویم ؟ به راستی که تمام خلقت و تولد و مرگ آدمی معجزه ای است شگرف و دانایان هرگز نیاز به حرکات محیرالعقول برای ایمان آوردن به آگاهی پنهان هستی یا خداوندگار قادر ندارند. البته من منکر کرامات و توان معجزات نمیشوم اما میگویم که در شان انسان اندیشمند نیست که اینچنین و بر این پایه ها ایمان بیاورد و گر چنین شود هم آن ایمان، ایمان با ارزشی نخواهد بود. آیا هدف و آرمان تکامل چیزی جز توانایی اندیشه ی آدم در دیدن سویه ی پنهان هستی و درک و خودآیی و خدایی است ؟

 

آن سوی کجاست و چگونه میتوان آن را دید ؟ معنای آزمونگاه آفرینش در چیست ؟ عبادت متوجه ی اندیشه است یعنی چه ؟ و چرا انسانهای این زمان هنوز در ظواهر و خرافه بافی ها وامانده اند ؟ این ضعف عمومی اندیشه ی بشر از کجاست ؟ و مسببان آن چه کسانی هستند ؟ آیا ساده تر است بپذیریم که خداوند در مقابل خلقت خود بی مسئولیت است و شاهد اینهمه جرم و جنایت ؟ یا میتوان همچون مولانا فهمید که (( هر لحظه به شکلی بت عیار عیان شد ! دل برد و نهان شد ! منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد !!! ))

 

پذیرش خدایی بی صدا برای انسان امروز راحت تر است یا پذیرش خدایی که هرگاه به شکلی در میان خلقتش هی حی الحظور میشود و با به سختی بردن خود سعی در هدایت آنها میکند چون صابر است و رحمان و میخواهد که به خود همچون گذشته از آفرینش آدم احسند گویند ؟ مگر نه اینکه شیطان به انسان سجده نکرد چون خود را بالاتر از او میدانست ؟ و مگر نه اینکه خداوند او را به همین دلیل از درگاه خود راند ؟ پس پذیرش منجی ای به صورتی که در یک شب به عالم معجزات ستمگران را مغلوب و انسان را سعادتمند کند به معنای پذیرش شکست خدا در مقابل شیطان و اثبات نادانی و کم ارزشی آدمیان توسط شیطان به خداوند و بی اعتباری خلقت است.!!

 

اما اینچنین نیست و خداوند میخواهد که انسان به صبرش ثمر بار آورد و دانا شود و از این رو طریقت دانایی بر انشاء تن و روان را حکم خلقت میکند. مگر نه اینکه خدا داناست و حکیم ؟ پس به عالم دانایی معلم انسان میشود تا دانه ی آدم رویش دهد نه اینکه به نمایش قدرت خود در مقابل انسانهای کوری که تا آن زمان این قدرت را در آیات هستی ندیدند رود، همانا این افکار زاده ی ذهن کم اندیشانی است که خداوند رحمان را چون خود زورمدار و ستمگر میپندارند. به قول شاعر روشن اندیش میهنمان احمد شاملو : (( من بینوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرع توع و خاکساری نبود - مرا دیگر گونه خدایی باید، شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمیکند! پس دیگر گونه خدایی آفریدم! ... اما سرنوشت تو را نه خدا و نه شیطان، سرنوشت تو را بتی رقم زد، بتی که دیگرانش میپرستیدند.!!! بتی که دیگرانش میپرستیدند !!! )).

 

 مدتها است که سوالی برای من مطرح است ؟ ما میگوییم که آدم نمیتواند خدا شود! اما آیا به نظر شما خدا هم نمیتواند آدم شود ؟!! مگر نه اینکه او را توانا به همه ی امور میدانیم ؟ مگر نه اینکه چون آدم امثله ی خداوند بود  بر فرشتگان فرموده شد که آدم را سجده کنند ؟ مگر نه اینکه او مبداء بود و آدم معاد ؟ مگر نه اینکه او از روح خود در ما دمید ؟ پس پاسخ گویید که اینک خدا آدم شده است یا آدم خدا ؟ اول کدام بود که بشود و آخر که بود و چه بود و از که بود و بود یعنی چه و همانا نابودی من بود اوست ... دلیل شک بر این حضور بی واسطه چیست ؟! آیا آنهایی که بین خدا و آدم فاصله دیدند و سجده بر حق آدم نکردند در آن روز از درگاه خدا رانده شدند و یا آنان که سجده کردند و چون خدا حجابی بین او و آدم ندیدند ؟ سجده ی آنان به راستی سجده به آدم بود و یا خداوندگار هستی بخش ؟

 

مگر خدا کارگر و بنای اول خلقت نیست ؟ مگر خدا نامحدود نیست ؟ مگر نمیگوییم خداوند همه جا هست ؟ پس آدمی که کارگر و خادم و خدمت گذار خلقت است در حقیقت خداآدم و دست خدا بر روی زمین است و ید الله فوق ایدیهم است.

 

حال شما بگویید که کجای این سخن کفر است ؟. (( رومی سخن کفر نگفتست و نگوید، منکر مشویدش، کافر شده آن کس که به انکار برآمد، از دوزخیان شد )). مگر نه این بود که بنای هستی به نای آدم رسید و از آنجا دوباره در عالم غیب کلام رخ نمود ؟ مگر آخرین معجزه کلام نبود ؟ هرچند که در دید یک انسان آگاه کل نظام هستی معجزه است و شکوه بی پایان آن جای سوالی برای درک دانایی جاری در آن باقی نمی گذارد!!!

 

از شما سوال دارم که خدایتان چیست ؟ آری این خداست که آدم میشود و آدم در روی زمین دست خدا و خلیفه ی الله و یا بقیت الله میشود و آنکس که به آگاهی بر دانایی هستی رسد با درک احوالات و معجزات کلام الله با آن شعور بی پایان مرتبط و منجی و امام زمان خواهد بود و همانا اوست که ندای آخرالزمان را سرود. پس به قول م الله (( خداآدم بار خلقت را بر دوش میکشد نه اینکه خود باری بر خلقت شود ... )). گر به خود آیی به خدایی رسی به خودآ ....

 

خدا از ما جدا نیست ، خدا بر اندیشه ی انسان آماج برتری است.

 

از شما سوال دارم که چرا میگویند ید الله ؟ و ید الله را بالاترین دستها میدانند ؟ مگر نه اینکه دست ابزاری مادی است ؟ اگر میگویید که این مطلب تمثیل است و مثال، پس چرا به مفاهیم دیگر دینی به چشم تمثیل نمینگرید و آنان را در ساده ترین شکل ممکن میخواهید قبول و بی اندیشه بر دیگران نیز تحمیل نمایید ؟؟!

 

آری معاد خدا ماده میشود و عقل اول در خلق به حلق و از آنجا بار دیگر به خود یا به نقل که صورت عقل است میرسد و این معنای انا للاه و انا الیه راجعون است. حال آدمیان در صورت خدا و یا نقل مانده اند و از معنای آن نقل یا عقل درون آن ناآگاهند!!! به این سبب پی به حق سخن و معجزات و دانایی آن نمیبرند!!! و تنها با آگاهی بر آن است که دانا خواهند شد. پس آنکس که به خود آمد و تن و روان کمال کرد و پرده از اسرار این نقل برداشت و به ادراک آن رسید همانا منجی آخرین و صاحب حکم کلام و حضوری در عالم معنا و خود معنا است.

 

همانا اوست که معنای ناب دانایی نهفته در کتب آسمانی را به بشر نمایان و پرده از اسرار آنان برداشت و چرایی معجزه نام نهادن قرآن را به درک سره فارسی به ما فهماند. خداوند در وجود آدم به قوه ی خود به خود میرسد و چون به خود رسد همانا دوباره خداست و حکم میکند خودآ و همانا خدا آگاهی ناب است و خود آگاهی بالاترین آگاهی است. مگر نه اینکه نقل زاییده ی عقل است و عقل اول اوست و همان نقل است که عقل آدم میشود ؟ مگر نه اینکه آدم آدم میزاید ؟ پس خدا یا عقل اول هم عقل و اندیشه میزاید و نقل که صورت اوست و از آن اوست و همان است که آفرنده ی عقل و خود آگاهی آدم و هیچ چیز از خدا جدا نیست و کلام، کلام الله مجید است و حکم آن کلا ً م الله میشود و میگوید که کل یا همگان باید به درک کلام روند جان کمال کنند تا م الله شوند و وارد بر عالم غیب کلام باشند و وجود خود مطهر دارند، آنگاه انسان به بازتاب زیبایی دانایی بر جهان وارد مرحله ای دیگر میشود و جهانی بس انسانی و زیبا را خود میآفریند....

 

آری کنون لحظه لحظات پل صرات و گذر از نابهنجاری ها است و این لحظه ی انتخاب و فارق التحصیلی خداوندگار دادار دادگر در این آزمایشگاه آدم است و هر گام میرمالک پنهان انتخاب و تحصیلی است برای فرمانی دیگر. در عالم هرچه هست جریان یک واحده ی وجود در اشکال موجود است و عالم عالم یکتایی است.

 

چنین فرموده شد که : در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود.... . پس به دنبال معجزات در عالم معنا و کلام بگردید که آن نجات بخش و دانا کننده ی بشر است و آنان که در شکل ابرها و نعره ی حیوانات و ...  به دنبال نشانه های خدا میگردند !! همانا هیچ درک و قربی به او ندارند و در عالم گمراهان و خرافه بافان  سرگردانند.

 

مگر نگفتند که معجزه ی اسلام قرآن است ؟ پس امروز چگونه است که مردم ما از هر امام زاده و منبر و مسجد طلب معجزه دارند ؟ آیا به این نمی اندیشند که آن سیاستمدارانی که دست خود را بر سر ایشان به علامت تبرک میکشند هدفی جز به بردگی کشیدن آنها ندارند ؟ آیا پذیرش تقدس آنان که نفرت اندیشه ی شان عالمی را پر کرده است برای ملت ما آسانتر است از به درک اندیشه ی پیر زمان یارومه راهبر جان ابراهیم زمان ابراهیم میرزائی نشستن ؟!!!!  آیا مردم ما با اینچنین اعتقاداتی نام خود را مسلمان مینهند ؟ !!! آیا اسلام سیاسی در جهان ما چیزی جز ابزار فریب و به نادانی کشاندن مردم و استثمار و استعمار آنان است ؟؟ بلی این اعتقادات، اعتقاداتی فاقد اندیشه و سیاسی است و هدفی شیطانی در جهت به زیر بردگی کشیدن آدمیان دارند. به امید بیداری و به اندیشه نشستن همه ی آدمیان تا به روز درک معنای خدا و حضور بی واسطه ی همگان در عالم معنا و گذر از صورت ها و بطلان فرمان روایان سرزمین نفرتها... .

 

امید که اگر کوتاهی و جهالتی در اندیشه ام میبینید مرا دستگیر شوید و راهنما....

 

همانا فرمود که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، او در میان ماست، پس می آن بنوشیم و مست حضورش شویم، میم صورت هستی ماست و الله در میان ما و الف لام و میم میشود یعنی پنهان در صورت میم میشود و لام و میم دو میمی است که لا یا میان آن الف یا همان آغاز کلام و خداوندگار هستی بخش است و حی و حاضر در وجود و واجب الوجود ماست. همانا او ذات همه چیز است، او نور دانایی است و دیدن از اوست و خود قابل دیدن نیست (( لن ترانی الغیب لله هی حی الحضور واجب الوجود سرمدی سرالنور و المصور کلام الله ... )) (نقل از الکتاب توحید صفحه ی اول، نوشته ی م الله میم ).

 

 بیایید به فتح این معنا از مستی آن می میان مستانه فریاد برآوریم م الله لااله الا الله م الله میم م الله..... .

 

آری ما مست این حضور و دل خسته از فراق یار مستانه فریاد بر می آوریم م الله، و به آنان که خود را دایه ی دلسوزتر از مادر ادیان میدانند و ملایان شیطان و آنان که در درک اندیشه ی ادیان باز نشده اند، تنها یک گفتار داریم و آن این است : (( گر می نخوری ، طعنه مزن مستان را – بنیاد مکن تو حیله و دستان را . تو غره بدان مشو که می مینخوری – صد لقمه خوری که می غلام است آن را )).

 

 پا و سر و بال سیمرغ دانایان با شمشیر دانایی قطع گشته است و تنها دل برای آن سیمرغ مانده است، شناخت خدا با دل میسر است به همین کلام او دل ستان است دل ستان آنی است که سیمرغ طریقتش را بی پا و دست و سر دید و نام طریقتش را پاسربال نهاد و سیمرغ را نشان آن نهاد. او یگانه سیمرغ قله ی قاف وجود و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ....... خود آ – به خود آ – به خدایی خدا.... خود آ آآآآآآآآآآآآآآآآ توآآآآآآآآآآآآآآآآآ.... .

 

همانا خداوند میخواهد که باطل با دست آدم منهدم شود و با دست آدم حق و عدالت در زمین برقرار گردد چرا که آدم دست خداست و در آن وحدت  وجود، ید الله فوق ایدیهم خواهد بود پس به تطهیر و تکامل وجود رویم و به خود آییم تا خدا و ید الله گردیم و خادم بر خلقت و آدمیان.

 بار هستی را بر دوش کشیم نه اینکه باری گردیم بر آن.

سوشیانت یا امام زمان در فرهنگ جاودانه ی ایران زمین نهیب به بدیها و یاد آور روز جزاست

هر آدم نگاهبان آفرینش به سپندار آتش وجود، و هر آدم زاویه ی خود با خدا دارد

کمال جسمانی گیرید، کمال جسمانی را به کمال عقلانی برید، آتش الله ی گیرید

این حکم خداست

حکم حق، فرمان احقاق حقوق از ناحق است

حق، حق را فرمان میدارد

و حاضر مشود تا ناحق آشکار گردد

 

یاحق

 

انالحق

 

هو الحق

 

 

الراهبر

 

الهادی

 

الحفیظ

 

 

م الله لا اله الا الله م الله میم م الله

 

م الله سر توحید

 

م الله لبیک

 

لا شریک لک لبیک

 

م الله لبیک

 

م الله میم م الله

 

 

 

کونگ فو اسرار راهبری است و رهبر یکتا است

 

 

 

نوشته ی : نوشتار هستی، کوچکترین همراه طریقت دانایان کامرون 

 

 

دعوت ما از همه ی مردم درک این گفتار و به اندیشه بردن آن است، همراهان با دل در راه دانایی باشید در راه دلستان طریقت دانایان، و تنها با او به پیمان باشید که چاه و چاله در راه دانایی بسیار کنده اند. تنها به قوت دانایی  و دل ایمان داشته باشید. به امید شنیدن فریاد برحق انسانها و احقاق حقوق آدمیان

 


 

 

كلام بر انسان حكم شد

حكم ميم الله است حكم جريان است

راه دشوار انديشه پنهان

نمود قدرت است بنيان آدم

توپك زمين

جايگاه روان است

جمع جامع ابلهان است

ايمان است

ايمان انسانها را حكم شد به برپايى جانگاهها از انديشه هاى نوين

پس  متو نشان آنست

م الله ميم

 

 

كلاممان فرمان است بر انسانها. حكم به برپايى انقلاب است. راه سخت و پر از سختيها، اما روز نماياندن قدرت انديشه ی انسانسازيست. سياره زمين دانشكده ی برپادارى روان انسانهاست. جامعه رو به سرازيريست، ايمان داشتن به فرمان ميم ا لله است، پس ايمان داشته باشيد به راه و در معابد انديشه هاى نو را انشاء نماييد و حكم آخر اتحاد است كه نشان  آن متوی تن و روان ا ست.

 


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ׀ موضوع: ׀

همراه یا همراه نمایان ؟؟؟

دعوت ما از راهدانان و همراهان این است که بيايند و در اين فلسفه ی بزرگ تفكر كنند

ما آتش خاکستر شده ی ایمانیم

 

راز بزرگيست راز دانايان

 

انسان درگو، گم آثار دروغ و جاويد اين جهان كه دگر نبايد شد.

 

 فرمانبرروايان را از بس غفلت زدن زانوى كرنش كه اين سر به هوا سجاده مان عرش خدا كنون بينش زمين است

 

ا ين زن زاينده چون مارا كه سر بر مهرش مينهيم آسان و با دست جانان ميدهيم اسرار جانان را آن احمق آن زیرك كه جهان را به دونان داد و تنديس جهالت را به محراب عدالت چون خون پاشيد

 

بركشيد در گوششان اين قهقهه تا بركشند اين بارشان اى خاك بر سر هايشان بجوشيد خروشيد بكوشيد در دل كوهى كه بود خلق ستبر هى هى بپاشيد اين خراب آبادكان ستمگر را.

 

 


  با سلام خدمت همه ی همراهان دانای طریقت دانایی

سوال اینجاست که کانگ فو توآ کاران امروز ایران تا چه حد به دلایل تمرین کونگ فو آگاهند ؟ و تا چه حد به فلسفه ی آن آشنا ؟

بر همه ی مربیان و راهدانان واجب است که در این مهم بکوشند و اگر خود در مبنای طریقت دانایی با نارساییهایی مواجه اند از راهدانان دیگر سوال کنند و یا از افراد آگاه و وفادار به فلسفه ی دانایان.

به دین پایه و در جهت آگاه نمودن هرچه بیشتر همراهان راهنمایی هایی زین پس در این وبلاگ قرار داده خواهد شد تا به امید حق همگان پی به حق فلسفه ی راستین توآ برند....


تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده     میروم     و     همرهان    سوارانند

همراهان هشیار باشید که شما در مقابل این نام و انسانها بسیار مسئولید. شما که نام همراه را برای خود برگزیده ای باید بدانی که انسانها چشم به عمل شما دوخته اند. مبادا که ما را غرور و خود ستایی در باتلاق تاریکی ها فرو برد !!! این بدانید که در این طریقت آنان که خادم ترینند خدا آدم و بالا ترینند در عالم روح. و آنان که اشغال وجود خود و دیگران کردند و خود را از دیگر انسانها جدا میدانند آن میشوند که در تعبیری از اشغال شایسته ی سخن نیست. ارزش هر انسان به عمل و اندیشه ی اوست چه بسیار دیدیم به اصطلاح راهدانانی که هنوز راه نیافته بودند و خیال دویدن داشتند و دست آخر خود و همراهانشان را به زمین کوفتند !! آنان در این طریقت چه کردند جز بی حرمت نمودن انسانها و تهمت و کوبش آنها و سوء استفاده از توان انسانها همانا که آنان حمال شالهای رنگینند و حاصلشان در این طریقت جز تخریب راه در مقابل چشمان ناآگاهان طریقت نبوده و نیست.

آنان که خود را در این راه پیشکسوت و راهدان خطاب می کنند بیایند در مقابل جوانان راستین شهر توآ و پاسخگوی سوالهای آنان باشند و بگویند که در مقابل مسئولیتی که دانایی در مقابلشان گذاشت چه کردند ؟ بیایند و بگویند که چگونه پیمانهایشان را با پدر و پیر طریقت شکستند ؟؟!!! بگویند برای نسل جوانی که سالها در معابد در اختیارشان بودند چه کمالاتی را ارائه نمودند ؟ آیا به آنان دانایی آموختند یا تنها مشت و لگدهائی که خود نیز نمیدانستند برای چه میزنند ؟! مسئولند وجدانهای آگاه طریقت که از اینچنین راهدان نماها در هر مکانی بخواهند حجت راهدانی شان چه بوده است و برای اندیشه ی دانایان چه میکنند ؟ چگونه راهدانان و راهبانانی هستند که در راه دیده نمیشوند ؟ و تنها تکرار مکررات مسئولیت آنهاست ؟ و این در شرایطی است که همراهان بسیار در این راه تشنه ی حقایق و سرگردانند. بگویند آیا این عناوین در فلسفه ی توآ وسیله ای برای سرگرمیشان بوده و یا مسئولیتی انسانی در قبال دیگر انسانها که به خاطر آن شب و روز نباید استراحت به خود راه داد ؟ آیا جوانان ما امروز به جای جوشش اندیشه هایشان سرگرم شالها و نشخوار بی درک گفته های پیشینند ؟ آیا هدف طریقت ما این بوده است ؟ سکون و آرامش و یا تحرک و بی آرامی و نبرد ؟ بر ما چه حکم شده ؟ و چه میکنیم ؟ خود قضاوت کنند آگاهان طریقت دانایان بر خویشتن.!!! آری بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مورد قضاوت است. آیا ما که اینک کت اب کتاب یگانگی را در دست داریم معنا و آرمان یگانگی انسانها را دریافته ایم ؟ بیایید امروز بیاندیشیم که فردا بسیار دیر است... .

درود بر پاسداران انسانیت

کامرون

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀

روان شناسی نبوغ

هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان

 

فاينمن، فيزيكدان معروف و نابغه، معتقد بود كه از طريق آموزش‌های مدرسه‌ای و دانشگاهی می‌توانيم به مردم ياد بدهيم كه همچون نوابغ بيانديشند.

 

ساليان سال، پژوهشگران بسياری كوشيده‌اند تا از طريق تحليل‌های آماری، نبوغ را مطالعه كرده و به كمك انبوهی از داده‌ها و اطلاعات، معمای نبوغ را روشن نمايند. هاولوك اليس، در سال 1904 طبق مطالعاتی كه روی نوابغ انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اكثر نوابغ پدرانی بالای 30 سال و مادرانی زير 25 سال داشته‌اند و عموما در كودكی، بيمار و رنجور بوده‌اند. پژوهشگران ديگری نيز مدعی بوده‌اند كه بسياری از نوابغ، يا مجرد بوده‌اند (همچون دكارت)، يا يتيم بوده‌اند (همچون ديكنز)، و يا مادر نداشته‌اند (همچون داروين). نهايت امر، انبوه داده‌ها و اطلاعات نيز چيزی را روشن نكرد. دانش‌پژوهان نيز كوشيدند تا ارتباط بين هوش و نبوغ را بسنجند. نتيجه اين بود كه هوش، نمي‌تواند به تنهايی موجب نبوغ گردد. ضريب هوشی (IQ) بسياری از فيزيكدانان به مراتب بالاتر از ريچارد فاينمن (برنده جايزه نوبل) است، در حاليكه او با ضريب هوشی حدود 122 نبوغی شگفت‌انگيز از خود نشان داد. نابغه كسی نيست كه در آزمون‌های دانشگاهی رتبه‌ی اول را كسب مي‌كند، يا ضريب هوشی فوق‌العاده بالايی دارد. بعد از مطالعات روانشناسی جوی گولفورد (در دهه 1960)، كه به‌خاطر رويكرد علمی خود به خلاقيت معروف شده است، روانشناسان به اين نتيجه رسيدند كه خلاقيت و هوش ماهيت‌های متـفاوتی دارند. انسان می تواند بـسيار بـاهوش باشـد ولی خـلاق نباشد و به‌عكس می تواند بسيار خلاق باشد ولی چندان باهوش نباشد.

 

اكثر افراد نسبتا باهوش می‌توانند پاسخ متعارف يك مسأله يا سوال را بيابند. مثلاً اگر از ما بپرسند "نصف 13 چقدر مي‌شود؟"، اكثرمان بی‌درنگ پاسخ می‌دهيم شش‌ونيم. شما هم احتمالا چند ثانيه‌ای ذهنتان معطوف به محاسبه جواب شد و بعد باز به متن بازگشته‌ايد.

 

تفكر آفرينشگر در برابر تفكر بازآفرين

 

عموما ما به روش بازآفرينی ـ يعنی برمبنای مسایل مشابهی كه در گذشته با آن‌ها مواجه شده‌ايم ـ تفكر می كنيم. زمانی كه با مسأله‌ای روبرو می شويم، آن را به قالبی مي‌بريم كه قبلا جواب داده است. از خود می ‌پرسيم: "برای حل اين مسأله، چه چيزی را قبلا در زندگی، تحصيل يا كار خود آموخته‌ام ؟، سپس به روشی تحليلی، مطمئن‌ترين روش را كه در تجربيات گذشته‌مان جواب داده است، انتخاب كرده و بقيه را حذف می ‌نماييم. آنگاه در چارچوبی كاملا مشخص به حل مسأله می ‌پردازيم. از آنجايی كه براساس تجربيات خـود، به درسـتی و منطـقی ‌بودن گـام‌های روش خـود مطـمئـنيم، مغرورانه به درستی نتيجه‌گيري‌مان نيز معتقديم. در مقابل، نوابغ به روشی آفرينشگرانه می ‌انديشند نه بازآفرين. آن‌ها وقتی با مسأله‌ای مواجه می ‌شوند، به جای اينكه بپرسند "چه روشی را ديگران تا به‌حال براي حل اين مسأله به من آموخته‌اند؟" از خود می ‌پرسند: "به چند روش مي‌توانم به آن نگاه كنم؟"، "چگونه می‌توانم به روشی نو به آن بنگرم؟" و "به چند روش مختلف مي‌توانم آن را حل كنم؟"، آن‌ها با پاسخ‌هایی بسيار متفاوت، بعضا غيرمتعارف و حتی منحصربه‌فرد، به مسأله جواب می دهند. يك متفكر آفرينشگر (در پاسخ به سوالی كه بيان كرديم)، ممكن است بگويد سيزده را به روش‌های مختلف می ‌توان بيان كرد و به راههای مختلف نيز مي‌توان آن را نصف كرد.

 

با تفكر آفرينشگرانه، شما به آفرينش تمامی رويكردهای قابل‌ تصور می ‌پردازيد و كمرنگ‌ترين رويكردها را همچون واضح‌ترين رويكردها، مدنظر قرار می دهيد. در واقع اراده و تلاش برای كشف تمامی روش‌های ممكن ـ حتی بعد از اينكه راهی مطمئن و قطعی پيدا شده باشد ـ بسيار مهم است. از انشتين پرسيدند، فرق تو با يك فرد معمولی (متوسط) چيست؟ او گفت اگر از فردی معمولی بخواهيد سوزنی را در انبار كاه بيابد، او با اولين سوزنی كه می ‌يابد كار را پايان می ‌دهد و زحمت جستجوی كل انبار كاه برای يافتن تمامی سوزن‌های ممكن را به خود نمی ‌دهد. اما من تمام انبار را می ‌گردم تا همه‌ی سوزن‌های ممكن را پيدا كنم!

 

هرگاه فاينمن ـ فيزيكدان ـ در مسأله‌ای در می ‌ماند، راهبردهای فكری جديدی ابداع می ‌كرد. او متوجه شده بود كه راز نبوغش در اين توانايی اوست كه می ‌تواند بدون توجه به انديشه متفكران گذشته نسبت به يك مسأله، روش‌های تازه‌ای را برای انديشيدن بيافريند. او در برخورد با يك مسأله بسيار "راحت" برخورد می ‌كرد و در صورتی كه جواب خود را از يك راه به‌دست نمی ‌آورد، به‌راحتی چندين راه ديگر را در نظر می ‌گرفت تا بهرحال راهی بيابد كه تصوراتش را به حركت در آورد. او به‌طرز شگفت‌انگيزی، آفرينشگر بود.

 

فاينمن پيشنهاد كرد به‌جای آموزش "تفكر بازآفرين" در مدارس، تفكر آفرينشگری ياد داده شود. او معتقد بود يك استفاده ‌كننده موفق رياضيات، كسی است كه بتواند راههای جديد انديشيدن برای شرايط مورد نظر را ابداع كند. او اعتقاد داشت حتی اگر روش‌های سنتی برای حل يك مسأله، كاملا شناخته شده باشند، بهتر است هر كس از راه خود و يا از راهی جديد، به‌دنبال حل مسأله برود.

 

 معمولا مسأله "? = 3 + 29" را به اين دليل برای بچه‌های پيش از كلاس سوم دبستان مناسب نمی ‌دانند، كه نيازمند جمع پيشرفته (انتقال ارقام) است؛ ولی فاينمن معتقد بود كه بـچه‌هـای سال‌های آغازين دبستان هم می ‌توانند با دنبال كردن: 30، 31 و 32، مسأله را حل نمايند. در واقع يك بچه می تواند با نوشتن اعداد روی يك خط و شمردن فضاهای خالی بين آن‌ها به جواب برسد ـ روشی كه می ‌تواند برای فهم اندازه‌گيری ‌ها و كسرها نيز مناسب باشد. يك فرد می‌تواند با نوشتن اعداد بزرگتر در يك ستون و انتقال دهگان به ستون بعدی، اين كار را انجام دهد يا از انگشتان خود كمك بگيرد و يا حتی از جبر استفاده نمايد. فاينمن، آموزگاران را تشويق مي‌كند تا به بچه‌ها نشان دهند كه چگونه می ‌توان به كمك سعی و خطا، به چند روش مختلف راجع به يك مسأله فكر كرد.

 

انحراف توسط منشور تجربيات گذشته

 

نكته قابل ‌توجه اينست كه تفكر بازآفرين، جمود فكری افراد را تشديد می ‌كند. در واقع ما به همين علت غالبا در برخورد با مسايل جديدی كه مشابه تجربيات گذشته است ولی عمق ساختاری آن با مسايلی كه قبلا با آن‌ها مواجه شده‌ايم، متفاوت است، با شكست مواجه می ‌شويم. تفسير اين‌گونه مسايل از دريچه منشور تجربيات گذشته (طبق تعريف)، باعث سردرگمی ما خواهد شد. تفكر بازآفرين ما را به ايده‌های معمولی می ‌رساند نه به ايده‌های اصيل. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايی را به‌دست می ‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد.

 

در سال 1968 سوئيسی ‌ها همانند چندين قرن گذشته، صنعت ساعت را در سيطره خود داشتند و البته همين سوئيس بود كه در موسسه نيوكاتل خود، جنبش ساعت‌های الكترونيكی نوين را آغاز كرد. اما در همان سالی كه اين اختراع جديد براي اولين بار در همايش جهانی ساعت معرفی شد، از سوی تمامی ساعت‌سازان سوئيسی رد شد. آنان برمبنای تجربيات گذشته خود معتقد بودند كه ساعت‌های الكترونيكی، نمی ‌توانند ساعت‌های آينده باشند؛ چرا كه اين ساعت‌ها با باتری كار می ‌كردند و ياتاقان، شاه ‌فنر و چرخدنده نداشتند. اما شركت الكترونيكی سيكو در ژاپن، چشم از اين اختراع جديد برنداشت و كوشيد تا آينده بازار جهانی ساعت را متحول نمايد.

 

در طبيعت نيز، مجموعه ژنهايی كه قابليت تغيير نداشته باشند، نمی ‌توانند خود را با محيط و شرايط در حال تغيير وفق دهند. زمانی ممكن است خردی كه به‌صورت ژنتيكی به رمز درآمده است (نهادينه‌شده)، به حماقت مبدل گردد و عامل نابوده كننده حيات آن موجود گردد. فرآيند مشابهی می ‌تواند در وجود ما، به‌عنوان انسان، رخ دهد. همگی ما، مجموعه‌ای غنی از ايده‌ها و مفاهيم در وجود خود داريم كه بر پايه تجربيات گذشته‌مان شكل گرفته‌اند و ما را قادر می سازند تا زنده بمانيم و بدرخشيم. ولی اگر ما نيز خود را برای تغيير مهيا نكنيم، ايده‌های معمول‌مان به مرور زمان كهنه می ‌شوند و مزايای خود را از دست می ‌دهند. نهايتا اينكه، در ميدان رقابت از حريفان شكست می ‌خوريم و از ميدان بيرون مي‌رويم.

 

وقتی چارلز داروين، از سفر جزاير گالاپاگوس به انگلستان بازگشت، نمونه فنچ‌هایی را كه با خود آورده بود در اختيار جانورشناسان حرفه‌ای گذاشت، تا به‌درستی تعيين هويت شوند. يكی از برجسته‌ترين خبرگان، جان گولد بود. مهمترين نكته قابل توجه در اينجا، آن چيزهايي است كه براي داروين رخ داد اما براي گولد رخ نداد.

 

نوشته‌های داروين نشان می ‌دهد كه گولد او را به سراغ تمامی پرندگانی كه نامگذاری كرده بود، برد. گولد، دائما راجع به تعداد گونه‌های مختلف فنچ چانه می ‌زد. تمامی اطلاعات آنجا بود ولی او گيج شده بود كه بـايد چه بكند. فـرض وی اين بود كه خداوند يـك مـجموعه از پرندگان را آفريده است، پس بايستی نمونه‌های يك‌گونه پرنده از نواحی مختلف جهان، همه يكسان باشند. او هيچگاه به‌دنبال تفاوت‌های آن‌ها (به‌خاطر شرايط زيستی متفاوت) نگشت. گولد فكر می ‌كرد پرندگانی كه اين‌قدر متفاوت هستند، لاجرم بايد از گونه‌های مختلفی باشند.

 

آنچه قابل‌توجه است، تأثيرات كاملا متفاوت اين مسأله بر دو فرد است. گولد فكر كرد در مواجهه با شرايطی قرار گرفته است كه بايد به‌عنوان يك جانورشناس و رسته‌شناس خبره عمل كند، نه اينكه كتاب ناگشوده تكامل را كه در برابرش قرار دارد، ببيند. واقعيت اين است كه داروين هم نمی ‌دانست كه آن پرندگان، فنچ هستند. اما فردی كه دارای هوش، دانش و تخصص بود، نتوانست آن چيز نو را ببيند. در عوض، داروين كه دانش و خبرگی كمتری داشت، توانست با ايده‌ای كه از ذهنش تراوش كرد، نوع نگاه جديدی به عالم را خلق كند، كه ما كاری به درستی يا نادرستی آن نداريم.!!!

 

راهبردهای فكری نوابغ

 

نبوغ را می ‌توان همانند تكامل بيولوژيكی دانست كه نيازمند نسلی غنی و غيرقابل پيش‌بينی از گزينه‌ها و احتمالات متنوع است. به اين ترتيب، اين فكر است كه باعث استمرار بهترين ايده‌ها در راستای توسعه و ارتباطات آينده می ‌شود. جنبه ی مهم اين نظريه اين است كه شما بايستی ابزارهايی برای ايجاد تنوع در ايده‌هايتان در اختيار داشته باشيد و برای اثربخشی واقعی، اين تنوع بايد "كور" باشد. اين تنوع كور باعث عزيمت از دانش بازآفرينی (حفظی) به آفرينشگری می ‌شود.
پـژوهشگران فـراوانی قـصد تـوصيف و مستند سـازی روش تـفكـر نـوابـغ را داشته‌اند. آنـان بـا مطالعه و بـررسی دفـترچـه‌های خاطـرات، ارجـاعات، مكالـمات و ايـده‌های بـزرگترين متفكران جـهان كـوشيده‌اند تـا راهبـردهای ويژه تـفكر نوابغ و الگوهای فـكری آنـان را كه می ‌تواند گستره‌ی حيـرت‌انگيزی از ايده‌هـای بـكر و اصـيل را بيـافريند، كشـف نمايند.


هشت راهبرد مورد استفاده ی ابرخلاقان


اكنون، هشت مورد از راهبردهایی را كه در الگوهای انديشه ی نوابغ خلاق (در تاريخ علم، هنر، و صنعت) مشترك است، شرح مي‌‌دهيم :



1. نوابغ از دريچه‌های مختلف به مسأله نگاه می‌كنند.

 

نوابغ اغلب به دنبال يافتن نگرشی نو هستند كه تاكنون ديگران آن‌ها را برنگزيده‌اند. لئوناردو داوينچی معتقد بود كه برای كسب دانش راجع به قالب يك مسأله، بايد ياد بگيريم كه چگونه آن را از راههای گوناگون، بازسازی كنيم. او اعتقاد داشت كه اولين نگرش ما به يك مسأله، به‌شدت متأثر از نگرش معمول و روزمره‌مان است. او مسأله خود را ابتدا از يك نگاه، بعد از نگاهی ديگر و بعد از نگاههای ديگر بازسازی می‌كرد. با هر تغيير، درك او از مسأله عميق‌تر و به‌همان اندازه به فهم اصل مسأله نزديك‌تر مي‌شد.

 

نظريه نسبيت انشتين، اساسا"، توصيف تعاملات بين چند نگاه مختلف است. روش تحليلی فرويد نيز به‌دنبال يافتن جزئياتی است كه با نگاه سنتی نمی‌توان آن‌ها را ديد. در حقيقت فرويد همواره در جستجوی يافتن زاويه نگرش كاملا جديدی بوده است.

 

يك انديشمند، برای حل خلاقانه يك مسأله، بايد در ابتدا رويكرد اوليه خود را كه برخاسته از تجربيات گذشته است، كاملا رها كند و مسأله را مجددا تصور و تخيل نمايد. نوابغ با اجتناب از نگاه يك سويه فقط به حل مسائل موجود (همچون ابداع يك سوخت سازگار با محيط ‌زيست) نمی‌انديشند، بلكه به كشف مسائل جديد نيز مي‌پردازند.

 
2. نوابغ افكار خود را به تصوير می‌كشند.

 

انفجار خلاقيت در عصر رنسانس به‌شدت متأثر از تدوين و توزيع دانش عظيم و گسترده نقاشی، طراحی و نمودارهايی همچون نمودارهای مشهور داوينچی و گاليله بود. گاليله در زمانی كه اكثر معاصران وی همچنان از رويكردهای متعارف رياضی و گويشی استفاده می ‌كردند، با نمايش تفكرات خود بر صفحه كاغذ ، انقلابی در علم ايجاد كرد.

 
نوابغ بعد از آنكه حداقل توانایی ‌های خاص گويشی را به‌دست می‌آورند، به‌دنبال افزايش مهارت‌های تصويری (ديداری) و تجسمی خود می‌روند تا بتوانند، اطلاعات را به روش‌های مختلف نمايش دهند. وقتی انشتين با مسأله‌ای مواجه می‌شد، همواره لازم می‌ديد تا موضوع خود را به تمامی روش‌های ممكن (همچون نمودارها) فرموله نمايد. او ذهنی بسيار تصويری داشت؛ و به‌جای انديشيدن در چارچوب‌های خشك استدلال‌های رياضی و گويشی، در قالب گزاره‌های تصويری و فضایی فكر می‌كرد. در واقع، او معتقد بود كه كلمات و اعداد (آن‌گونه كه آن‌ها را می خوانيم يا می‌نويسيم)، چندان نقشی در فرآيند تفكرش بازی نمی كنند.

 

3. نوابغ توليد می‌كنند.

 

يكی ديگر از ويژگی‌های متمايز نوابغ، باروری و استعداد توليد سرشار آنان است. توماس اديسون، 1093 اختراع ثبت نموده و همچنان سرآمد مخترعين است. او برای تضمين بهره‌وری گروهش، برای همه اعضا سهميه ايده تعيين كرده بود. سهميه شخصی خود او، حداقل يك اختراع كوچك در هر 10 روز و يك اختراع بزرگ در هر 6 ماه بوده است.

 

باخ، هر هفته‌ يك آواز می‌سرود، حتی اگر مريض يا بی‌حال بود. موتزارت، بيش از 6000 قطعه موسيقی خلق كرد. انشتين هم اگرچه بيشتر به‌خاطر مقاله خود در باب نسبيت مشهور است، ولی 248 مقاله ديگر نيز منتشر كرده است. تی‌اس اليوت، چندين پيش‌نويس برای "برهوت" تهيه كرد كه ملقمه‌ای از پيام‌های خوب و بدی بود كه به‌ناگاه به شاه‌قطعه تبديل شدند. مطالعه‌ای كه دين كيت سايمونتون از دانشگاه كاليفرنيا روی 2036 دانشمند انجام داد، نشان‌ داد كه معتبرترين دانشمندان، فقط آثار گرانقدر خلق نكرده‌اند، بلكه انبوهی از كارهای بد و نامطلوب نيز داشته‌اند و از حجم عظيم و كميت كار آنان، كيفيت نيز سر برآورده است.


4. نوابغ، تركيباتی بديع می‌آفرينند.

 

سيمونتون دركتاب "نابغه علمی" خود (1989)، تصريح می‌كند كه نوابغ، به‌جای اينكه صرفا كارها را بر اساس ذوق و استعداد انجام دهند، بيشتر تركيبات بديع و نو می‌آفرينند. يك نابغه نيز همچون يك كودك بسيار بازيگوش كه با مجموعه‌ای از بلوك‌های ساختمانی سرگرم می شود، دايما در حال تجزيه و تركيب ايده‌ها، تصاوير و افكار به روش‌های مختلف در ضميرهای خودآگاه وناخودآگاه خويش است.

 

معادله ی انیشتین را در نظر بگیرید : E=MC2 . انشتين مفاهيم انرژي، جرم و سرعت نور را اختراع نكرد. در عوض، با تركيب اين مفاهيم در قالبی نو، توانست جهانی را كه ديگران نيز می‌ديدند، به روشی متفاوت ببيند. قوانين وراثت كه علم ژنتيك نوين بر پايه آن بنا شده، برخواسته از نظرات يك كشيش اتريشی بنام گروگر مندل است كه رياضيات و زيست‌شناسی را تركيب كرد تا علمی نو بيافريند.


5. نوابغ، روابط را تقويت می‌كنند.

 

اگر الگویی از تفكر، نشانگر نبوغی خلاقانه باشد، همانا متأثر از توانایی كنار هم گذاشتن موضوعات نامرتبط است. اين توانایی در بهم ربط دادن مقولات مجزا، نوابغ را قادر می‌سازد تا چيزهایی را ببينند كه ديگران نمی‌توانند ببينند.

 

 داوينچی سعی كرد تا رابطه‌ای بين صدای زنگ و سنگی كه در آب می‌افتد، ايجاد كند. اين نكته، باعث كشف اين اصل شد كه صدا همچون موج حركت می‌كند. درسال 1865، اف.‌اي. ككوله، شكل حلقوی مولكول بنزن را در خيالات خود، در قالب ماری تجسم كرد كه دُم خود را گاز می‌گيرد. ساموئل مورس، به‌خاطر ناتوانی در توليد سيگنال‌های تلگرافی كه بتوانند از يك قاره به قاره ديگر برسند، به‌ستوه آمده بود. تا اينكه روزی مشاهده كرد كه اسب‌های چاپار را در ايستگاهها تعويض می‌كنند و كوشيد تا ارتباطی بين ايستگاههای اسب‌های چاپار و سيگنال‌های قوی پيدا كند.

 
6. نوابغ به تضادها می‌انديشند.

 

فيزيكدان و فيلسوف معروف، ديويد بوهم، معتقد بود كه نوابغ از اين جهت قادرند افكاری متفاوت داشته باشند كه می‌توانند دمدمی مزاجانه بين مقولات متضاد يا موضوعات ناسازگار حركت نمايند. آلبرت روتنبرگ محقق معروف در زمينه فرآيند خلاقيت، نيز متذكر وجود همين توانایی در اكثر نوابغ ـ همچون انشتين، موتزارت، اديسون، پاستور، كونراد و پيكاسو ـ شده است و آن را در كتاب خود، "الهه نوظهور : فرآيند خلاقيت درهنر، علم و ساير زمينه‌ها" (1990) شرح می‌دهد.
فيزيكدان معروف، نيلز بوهر اعتقاد داشت كه وقتی شما همزمان خود را در مواضع متضاد نگاه می‌داريد، افكار خود را معلق كرده و نتيجتا ذهنتان به سطحی جديد منتقل می‌شود. معلق بودن ذهن، امكان می‌دهد تا ذكاوتی فرای تفكر ساده وارد عمل شود و قالبی نو خلق نمايد. اين چرخش و گردش مابين تضادها، شرايطی را ايجاد می‌كند كه ذهن شما آزادانه به زوايای ديد جديد دست يابد. توانایی بوهر در تصور دوگانه نور در قالب ذره و موج، باعث شد تا او به درك و تدوين "اصل مكملي" برسد. اختراع يك سيستم عملی روشنایی توسط توماس اديسون، ناشی از تركيب سيم ‌پيچی مدارات موازی با رشته‌هاي مقاومت بالا در لامپ‌هايش بود ـ چيزی كه در نظر ديگر انديشمندان، غيرممكن تلقی می‌شد. در حقيقت ديگران چنين تركيبی را عملا ناسازگار فرض می‌كردند. از آنجا كه اديسون می‌توانست پرش بين دو چيز ناسازگار را بپذيرد، توانست رابطه‌ای را ببيند كه سرانجام منجر به كشف بزرگ او شد.


7.نوابغ، استعاری می‌انديشند.

 

ارسطو، استعاره را نشانه نبوغ می‌دانست و معتقد بود فردی كه می‌تواند شباهت‌های دو مقوله متفاوت هستی را درك كرده و بين آن‌ها پيوند برقرار كند، گوهری گرانقدر در اختيار دارد. اگر چيزهایی نامشابه، از چند منظر و رويكرد، مشابه باشند،از مناظر ديگر نيز می‌توانند مشابه‌ تلقی ‌شوند.

 

 الكساندر گراهام‌بل، عملكرد داخلی گوش را با يك پرده محكم فلزی لرزان مقايسه كرد و اين مقايسه به اختراع تلفن انجاميد. انشتين بسياری از قوانين مجرد خود را از رخدادهای مشابه طبيعی برداشت می‌كرد و توضيح می‌داد؛ رخدادهایی همچون پارو زدن در يك قايق يا ايستادن در ايستگاهی كه قطاری از آن می‌گذرد.

 

8. نوابغ خود را برای فرصت‌ها مهيا می‌كنند.

 

ما هرگاه مبادرت به انجام كاری می‌كنيم و شكست می‌خوريم، به‌ناگاه با شرايطی نو مواجه می‌شويم. اين اولين اصل حادثه خلاق است. ممكن است از خود بپرسيم چرا من در اين كار شكست خوردم؛ كه البته سوالی منطقی است. ولی حادثه خلاق، سوال متفاوتی را پيش‌روی ما می‌گذارد: ما چه كرده‌ايم؟ پاسخ به اين پرسش از طريقی نو و غير منتظره، اقدامی خلاقانه و اساسی است. اين، خوش‌شانسی نيست، بلكه بينشی خلاقانه در بالاترين مرتبه است.

 

الكساندر فليمينگ، اولين پزشكی نبود كه در مطالعه باكتری‌های كشنده، متوجه كپك‌های ظرف كشت ميكروب (كه در محيط باز قرار گرفته بود) شد. كمتر پزشك خوش‌شانسی پيدا می‌شود كه به‌جای دور ريختن اين ظرف، آن را "جذاب" بداند و به آن به ديده يك "فرصت" بنگرد. اين نگرش علاقه‌مندانه‌ی او، به كشف پنی‌سيلين منتهی شد. اديسون، وقتی در حال تفكر عميق راجع به چگونگی ساخت يك رشته كربنی بود، ناخواسته با تكه‌ای از خمير بتونه سرگرم شده بود، آن را می‌چرخاند و دور انگشتانش می‌پيچيد، لحظه‌ای كه نگاهش به انگشتانش افتاد، برق از چشمانش پريد و گفت: "كربن را مانند يك رشته بپيچ!". بی اف‌اسكينر، اين‌گونه بر اولين اصل روش‌شناسان علمی تكيه می‌كند: "وقتی چيزی برايتان جالب است، همه‌ چيز را رها كنيد و به مطالعه آن بپردازيد". وقتی فرصتی در می‌زند و ما مجبور به اتمام كاری از پيش تعيين‌شده هستيم، شكست‌های ناخواسته‌ی بسياری در زندگی‌مان رخ می‌دهد. نوابغ خلاق، منتظر دستاوردهای شانسی نمی نشينند، بلكه فعالانه به‌دنبال اكتشاف تصادفی می‌گردند.

 

 اين راهبردها را به‌كار بگيريد

 
نوابغ خلاق می‌دانند كه چگونه از اين راهبردهای فكری استفاده كنند و به ديگران نيز بياموزانند كه از آن‌ها استفاده كنند. جامعه‌شناس معروف، هريت زوكرمن، متوجه شد كه شش نفر از شاگردان انريكو فرمی (برنده جايزه نوبل)، همانند خود او موفق به دريافت جايزه نوبل شدند. ارنست لاورنس و نيلز بوهر نيز هر يك چهار شاگرد برنده جايزه‌ی نوبل داشتند. جی جی تامسون و ارنست رادرفورد نيز مشتركا 17 برنده جايزه نوبل را تربيت نمودند. اين برندگان نوبل، تنها نابغه نبودند؛ بلكه قادر بودند نبوغ را به ديگران نيز بياموزانند. بررسی‌های زوكرمن نشان می‌دهد تأثيرگذارترين بزرگان، علاوه بر محتوای فكری،الگوها و راهبردهای تفكر را نيز آموزش می‌دادند. بنابراين واضح است كه راهبردهای فكری را می توان آموخت.

درك، تشخيص و به‌كارگيری راهبردهای فكری مشترك بين نوابغ خلاق، شما را قادر مي‌سازد تا در زندگی كاری و شخصی خود، خلاقانه رفتار كنيد....



زندگی اجتماعی نوابغ :

 

تاریخ حسات انسان پر است از نا ملایمات و ناتوانی انسانها در درک و پذیرش یکدیگر، تجربه نشان داده اغلب انسانها چنان گرفتار سد ها و غالب های ذهنی خویش هستند که کاملا از اندیشیدن نسبت به مسائل و پدیده های نوین باز میمانند و حتی در مقابل آنان مکانیزم دفاعی میگیرند و آنها را پس میزنند.

نابغه و اندیشمند همان گونه که در پیش برشمردیم انسانی است که از بند سدها و غالب های ذهنی متعارف رها گشته و با دیدی تیز بینانه و نوین به جهان مینگرند.

 

این امر در زندگی اجتماعی نوابغ باعث میشود که آنها از سوی توده ی عوام و یا حکومت مداران به عنوان انسانی ساختار شکن و تحول جو شناسایی شوند و چون آنها نمیتوانند در هضم گفتار و کردار نوابغ برآیند معمولا یا او را از جامعه ترد مینمایند و یا به او انگ دیوانگی و نابخردی و گاها فریبکاری میزنند، و به این ترتیب در هر زمان این خادمان انسانیت را مورد شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی قرار داده اند تا حدی که فشارهای روحی و روانی گاها موجب فروپاشی واقعی روانی و عاطفی نابغه و فیلسوف میشود.

 

نوابغ هرگز زندگی آرام و بی دردسری نداشته اند. زندگی آنها همیشه تحت شعاع بی درکی ها، مزاحمت ها و شک وتردیدها و شایعه ها بوده و میباشد. گاه برخی از این انسانهای والا و خودمدار در توصیف حال خویش در عصر حیاتشان به نگارش شکوه نامه ها و قطعه های ادبی پرداخته اند که خواندن آنها در جهت درس آموختن از تاریج و جلوگیری از تکرار آن نمیتواند خالی از لطف بوده باشد . اما صد افسوس که انسان این زمان گرفتار تکرار است و تکرار ....

 

به بیان پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی :

 

شخصیت روشنفکران بالاخص در کشورهای در حال رشد : در کشورهای در حال رشد ، روشنفکران تنها کسانی هستند که دردرون شرائط موجود اجتماعی احساس غربت و انزوا میکنند و این قطب های فکری باید دارای استقلال شوند و موجودیت آنها به عنوان هسته های اصلی همبستگی های اجتماعی از شعاع دخالتها و سوء ظن ها و شک و تردیدها بر کنار بماند ، ضمنا" باید یادآور شد اصل روشنفکری احساس عمیق مسئولیتها است نه نشخوار بیمارگونه اراجیفی آنگونه....

 

ما هم در بیان بایستنی شرایط نوابغ و روشنفکران چیزی بیش از این جمله نخواهیم گفت چون این بیان خود به تنهایی حق مطلب را عنوان داشته است.

 

اینک به شرح حالی برگرفته از کتاب طلوع ابر انسان که در وصف حال نیچه فیلسوف آلمانی نگاشته شده و تعمیم آن به زندگی و احوال مشابه تمامی روشنفکران و نوابغ و عارفان می پردازیم.....

 

زمان پيشرس به دنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است. فقط پس فردا از آن ما است. اين است دلداری نابغه و فیلسوف در سوگ خويش : (( عده ای پس از مرگ متولد می شوند )). نوابغ هميشه زودتر به دنيا می آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا ميشود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتی در سير مستمر تاريخ ايجاد می كنند و همچون اولين ستاره شامگاهی ديدگان را خيره می سازند. جسمشان به واسطه سنگينی و تندی افكارشان فرسوده می شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در (( فردا )) به گل نشيند در تالاب زندگانی امروز به گل می نشينند. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. نبوغ اساسا" عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چراكه نوابغ هميشه عجول و سركش و تا حد غير قابل تحملی در يكی از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصی از جنون می شوند. يكی از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعی بودن آنهاست و شايد طبيعت دارای چنين مشخصه بارزی است كه  نوع انسان اجتماعی آن را به ميل و هاضمه ی خود تغيير داده است. (( طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودی مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگی برای راه عادی زندگی كه طالب توجه به جزئيات و امور آنی است می باشد )).

 

با اينحال آنچه را كه اكثريت توده بدان انس و الفتی يافته است معيار ارزيابي تمامي ارزشها قرار می دهيم. مطلوب اكثريت عوام وجهه صحيحی يافته است و هرچه آمرانه تر مطلوب تر مينمايد.! و از همين روست كه معمولا" نوابغ بدعت گزارانی هستند كه با سنت ديرين جماعت سر جنگ دارند. آنان تاريخ را دگرگون مي سازند و شايد اين تاريخ و گذشته ديرين آنان و گاه نياكان گمنام آنان است كه (( خون بهايشان را پرداخته است )) و زمينه مساعد ظهور و تجلي آنان در تاريخ را فراهم كرده است.

انديشه گستاخ و بي پرواي نیچه خود انديشه ای است كه تاريخ آبستن آن بوده است اما پيش از مامای زمان خود دست به كار زايش خود مي شود و گوی سبقت را از ديگر همسانان خود مي ربايد و چند سر و گردني و چند مرحله اي از روزمره گي پافراتر مي نهد. از اين رو پيش از زمان خود گام به آينده مي گذارد و از اين جهت انديشه و خاستگاه او نيز با ديگر مردمان روزمره و اكثريت توده متفاوت است. او در ميان شلوغي جمع و در زمان خويش تنها است و در سودای لحظه های گذشته و باشكوه و در آرزوی آينده ای تابناك در انتظاری غريب و نا مانوس به سر ميبرد. چرا كه زودرس به دنيا آمدگان را سنگيني ای است بر دوششان سنگيني مبهم و نا روشن. نيروی ثقل كثرت فهم های مسخره – حرف هاي پوك كه از كله هاي پوك و تو خالي فوران مي كند و در هواي جامعه (( مدرن ))! و مدني انسان امروزين پراكنده مي شود. به راستي تاب آوردن آن در نزد انساني از نوع انسان تنها – انسان راسخ و خود مدار دشوار است. هوائي سنگين و دمكرده كه با نفس آلوده باهوش هاي مزحك مسموم گشته است تنفس آن براي جان هاي آزاده مشكل است. نه از آن جهت كه تاب آوردن آن دشوار است – كه بوي تعفن و ناچيزي و بي مايگي مي دهد.انسانيتم يك تسلط بر خويشتن مداوم است. اما فیلسوف و عارف به تنهايي نياز داردند – منظورم اينست كه به خود يابي – بازگشت به خويش – تنفس هواي سبك و آزاد و فرح بخش ..... دل آشوبه از انسان – از (( ارازل )) همواره بزرگترين خطرشان بوده است. نتيجه اين امر آن است كه نابغه مجبور به گوشه نشيني مي شود و گاهي دچار جنون مي گردد. حساسيت مفرطي كه از راه شهود و خيال او را رنج مي دهد با عزلت و جفاي مردم توام مي شود و رابطه ذهن او را از حقايق مي گسلند. زودرس به دنيا آمدگان را دو سنگيني بر دوششان و باري است بزرگ بر كولشان. يك سنگيني ناشي از فهميدن و لمس كردن نفهمي هاي هم عصرانشان است و سنگيني دوم را درد نفهميده شدنشان است. به عبارت ديگر فهميده نمي شوند. زيرا هنوز زمان آنها فرانرسيده است. زيرا اين زمان و گذر تاريخ است كه بايد بستر و زمينه مساعدي را فراهم سازد. با اينحال من از اين مسئله پرده بر مي دارم كه هرگز (( از ارائه شواهد درباره خويش كوتاهي نكرده اند. اما ناهمآهنگي عظمت وظيفه شان و خردي همعصرانشان در اين حقيقت متجلي مي شود كه نه صدايشان شنيده شده و نه حتي چندان ديده شده اند. آنان به اعتبار خويش مي زيند)). اما مهمتر از همه زودرس به دنيا آمدگان را باري است بر كولشان و وظيفه و مسئوليتي است بزرگ بر دوششان – كه اكنون زود آمده اند و در شامگاه بامداد حياتشان قرار دارند – براي گذر از ناملايمات و سرسختي زمانه مي بايست از سوئي با زمانه خويش بجنگند و از سوي ديگر با خويش گلاويز شوند. از آنجا كه مي فهمند و در گذر زمان قرار دارند و نمي توانند چون اكثريت تن بر خواست و رواديد زمان بسپارند بايد با خويش گلاويز شوند و خويشتن را زمين گير سازند تا پا بر خويش از خويش فراز يابند. و آنگاه كه بر خويش چيره گشتند سروقت فهميده شدنشان است. اين بار گلاويز شدن با خواست عموم براي دگرگوني و جايگزيني ارزشهاي موجود و مسلط بر زمانه است تا اينكه فهميده شوند.(( زمان آنان هنوز فرا نرسيده است )). عده اي پس از مرگ متولد مي شوند...... اما اگر امروز انتظار داشتن گوشها و دستهائي براي حقايق خود را داشته باشیم در تضاد كامل با خود خواهیم بود. اين كه امروز صدايشان شنيده نمي شود - اين كه امروز هيچ كس نمي داند چگونه از آنها بياموزد نه تنها قابل درك است حتي به نظرم درست مي آيد.......  براي فهميده شدن زودرس به دنيا آمدگان زمان درازي است كه بايد سپري شود. اما پيش از آنكه آيندگان آنها را دريابند و بفهمند آنها در زمره گذشتگانند. با اين حال گذر زمان هويت و مقام آنها را در آينده برملا خواهد ساخت.

 

انديشه هاي آنها پيش از اينكه فهميده شود كمانه مي کند. پيش از اينكه به هدف اصابت كند رو به خاموشي مي گذارد. اما جاودانه ترين نورها نور ستاره هائي است كه در زمانهاي دور رو به خاموشي و احتضار نهاده است و اكنون شاهد تلا لو آن هستيم. اين دوران خاموشي و سكوت همچون ستاره پر فروغي است كه پس از انفجار و مرگ فراروي خويش و آيندگان را نورباران خواهد ساخت كه آيندگان را دست گيري خواهد كرد. بيرون كشيدن چيزي از ژرفاي ديروز براي وضوح و رويت حقايق فرداها و فردائيان. اما براي امروز چيزي جز سكوت و خاموشي – جز انديشه اي سربسته و نامفهوم و حقيقتي پنهان نخواهد بود. نه اينكه به راستي چيزي براي گفتن نباشد – نه اينكه اصلا" حقيقتي بيان نشود و انديشه اي رها نشود – بلكه هنوز زمانه اش فرا نرسيده و معده ها در توانائيشان نيست تا در هضم و لمس آن برآيند. پيش رس به دنيا آمدگان معمولا براي امروز چيزي ندارند. گرچه گفتني ها را گفته اند اما پيش از اصابت كمانه رفته است و صاحب انديشه را قرباني ساخته است. آنها با انديشه هاي خويش با آگاهي تمام از نوع خطر آن پاي در خطر نهاده اند و جان بر سر آن باخته اند. آنها نيك دريافته اند كه در امروز مرده اند تا در آينده ها زندگاني كنند. چرا كه آنها متعلق به امروز نيستند. گرچه پيوندي با گذشته دارند اما از آن پاي به فراسوي امروز تا آيندگان تاخته اند. چرا كه : (( هر چه مي گذرد بر من بيشتر چنين مي نمايد كه عارف در مقام انساني كه ناگزير از آن فردا و پس فرداست خود را همواره با امروز خويش در ستيز يافته است و مي بايد بيابد : دشمن او همواره آرمان امروز بوده است )). آري زودرس به دنيا آمدگان ستارگاني هستند كه پيش از امروز درخشيده اند و در امروز خاموش و باري ديگر بر آسمان فردا خواهند درخشيد. (( رعد و برق نيازمند زمان است – نور ستارگان نيازمند زمان است. رويدادها گرچه روي داده باشند باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند )). فاصله و زماني كه براي فهميده شدن نياز است – برد انديشه و مسافتي كه طي مي شود : يعني گذر از مراحل بلوغ – از خردي به كلان رسيدن – از خودي فروتر به خودي برتر شدن. يعني گذر از عوامانگي و روزمرگي زمان و مردمان زمانه امروز تا وقت و زمانش فرارسد. (( عده اي پس از مرگ متولد مي شوند )) اين است دلداري پيش رس به دنيا آمدگان در سوگ خويش : (( من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم  بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم )).

پيش رس به دنيا آمدگان به واسطه آنكه هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است ناگزير در دنياي امروز تنهاييند. انديشه هايشان بسان آذرخشي بر آسمان بي بار و بي آرمان امروز مي درخشد و تا آينده هاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده مي شود تا شايد آيندگان را روشني بخشد.  

 

(( احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگير تا که ببينی چه می کشم ))


 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀

خدائی که ربوده شده !!!
خدائي كه ربوده شده
 

 چه سكولار باشيم و چه كافر، چه بي اعتقاد و چه ضد مذهب، اين واقعيت را نمي توانيم انكار كنيم كه ميليون ها ميليون انسان در اين كره خاكي بوجود خدا باور دارند و هر يك راهي خاص خويش را بسوي او مي جويند. در اين ميانه، بسياراني كوشيده اند تا در مورد چرائي«خدا باوري» انسان، از ديدگاه هاي اختصاصي خود، توضيحاتي در خور عقل بيابند. روشن است كه چنين كوششي اغلب از ناحيه كساني صورت گرفته و مي گيرد كه خود از اين باور بر گذشته و از بيرون به آن، بصورت پديده اي عيني، نگريسته اند و مي نگرند.

از آن كس گرفته كه مي گويد تا بيماري و فقر و دربدري و مرگ هست، و تا بي «چاره» گي هست، انسان چاره ي كار خويش را در تصوري كه از آفريننده و پرورنده ي خود دارد مي جويد و به آن پناه مي برد، تا آن كس كه ـ در همين اواخر ـ نياز به خدا را در يكي از «ژن» هاي آدمي مي يابد كه آن «نياز از سر بيچاره گي» را بصورت شناسه هاي دي.ان.اي ـ بر زمينه ي برنامه هستي شناختي ما ـ در خود مضمر كرده است، همگي، به انسان خداباور همچون موجودي در خور مطالعه مي نگرند كه رويائي و سودا زده است و نيازهايش را به خيالات، و خيالاتش را به مجموعه اي به نام «يزدان شناخت»، ترجمه نموده و، بر حسب شناسائي فردي و شخصي خود، با آفريننده خويش سر و كار پيدا مي كند.

در مقابل اين نگاه بي باور اما آدم منتشر خداباور هرگز به عوالم خود بعنوان يك امر بيروني درخور مطالعه نگاه نمي كند، بين خود و این عوالم جدائي قائل نمي شود و براي اثبات وجود آنچه در سر دارد دليل و برهاني نمي طلبد. مثل آنجا كه شاعر معاصري همچون احمد شاملو با مردم سخن مي گويد و هشدارشان مي دهد كه «از شب هنوز مانده دو دانگي» و خود، در بند ديگري از شعر «با چشم ها...»، از قول مردم مي نويسد كه: «اين گول را ببين كه روشني آفتاب را / از ما دليل مي طلبد.» يا، در سخن حافظ، «آن شد كه بار منت ملاح بُردمي / گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است؟»

 براستي هم، براي ميلياردها انسان خداباور، اثبات وجود خداوند نيازي به استدلال ندارد. آنان در اعماق جان خويش حضور اين «در برابر چشم غايب از نظر» را درك مي كنند، به او عشق مي ورزند، از او مي ترسند، شرمنده ي اويند و، بقول سعدي، «به عذر گناه / روي به درگاه خداي آورند.» آنان مي توانند از ماجراهاي عجيبي كه برايشان پيش آمده، از نجات هاي معجزه آميز، از دعا هاي اشگ زده ي مستجاب شده و از الهام هائي كه ناگهانه به سراغشان آمده برايتان قصه ها بگويند. و شما اگر بكوشيد كه براي هر يك از اين تجربه هاي فردي دليلي خردپذير ارائه دهيد آنها نگاهي عاقل اندر سفيه به شما افكنده و در دل خود تكرار مي كنند كه «اين گول را ببين...»

و اگرچه من نمي دانم كه در فرداهاي دور چه خواهد شد اما، در چشم انداز تخيل من، زماني قابل تجسم نيست كه اكثريت آدميانش به وجود خداوند اعتقاد نداشته باشند. انگاري كه خدا با آدمي آمده و با او باقي خواهد ماند. چرا كه درد را مرهم، بيچارگي را چاره، و از خانه راندگي را مأوا است؛ معشوق و محبوب و معبود است؛ بخشاينده و مهربان، دليل راه گمشدگان، و پناه بي پناهان است؛ مي شود با او دوستي كرد، معامله كرد، بگردش رفت، خنديد و گريست. و چه كس مي تواند به ما بگويد كه خدائي با چنين كاركرد وسيع روانشناختي، اجتماعي و هستي شناختي را «بايد» از دل ها و مغزهاي آدميان بيرون كشيد؟ اين كار، حتي اگر بخواهيم، ممكن نيست.

اما مشكل آدمي از آنجا آغاز مي شود كه سازمان هائي، و آدمياني، بين او و خدائي به اين نزديكي فاصله هاي بعيد و جدائي هائي دردناك مي افكنند و به آنها مي گويند: شما را چه به گفتگو با خدا؟ شما را چه به راز و نياز با او؟ شما از كجا مي دانيد كه او چه مي خواهد و از شما چه انتظاري دارد؟ چه مي دانيد از چه كارهاي شما خوشش مي آيد و چه كارهائي خشمش را بر مي انگيزد؟ شما چگونه مي توانيد از امتحان خدا سرفراز بيرون آئيد اگر با جدول هاي خوب و بد او آشنا نباشيد و قوانين رفتاري و گفتاري و انديشگي مورد قبول او را ندانيد؟

و چه سخت است قرار گرفتن در برابر اين پرسش هاي دلشكن براي آدمي كه در جان خويش خدا باور است. اين پرسش ها در دل آدميان خداباور اضطراب ها و تلواسه ها و نگراني هائي را مي آفرينند كه همگي بنيادي هستي شناسانه دارند و پژواك هولناك خويش را تا اعماق روح و روان آدمي مي گسترانند؛ آنگونه كه از زبان حافظ شيراز بگويد كه: «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم.»

و در اين بن بست هولناك و اين بيچارگي مضاعف، چاره آدم خدا باور چيست جز دست توسل زدن بدامان همان كساني كه اينگونه پرسش ها مطرح مي كنند، آن هم به طرز و لحني كه، هم به تلويح و هم به تصريح، چنين معنا مي دهد كه پاسخ اين پرسش ها را فقط ما مي دانيم  و كليد «علم» يزدانشناسي تنها در دستان ماست.

و اين «ما»، وقتي كه ضرورت حضور بظاهر گريزناپذير خود را جا انداخت، به همان واسطه اي مبدل مي شود كه بين انسان و خدا قرار مي گيرد. پيامبران فرمان هاي خداوند را «نازل» مي كنند و، در پي آنها، سازمان مذهبي و «دين كاران» معبدنشين سر بر مي كشند تا آدميان را بسوي او «ارشاد» كنند.

يكي شان حديث مي گويد، ديگري تفقه مي كند؛ يكي تفسير مي نويسد، آن ديگري توضيح المسائل منتشر مي كند؛ يكي مي گويد چون در برابر حق به نماز مي ايستي بايد دست ها را بروي سينه بر هم بگذاري؛ و آن ديگري اين كار را عيب مي داند و مي گويد چون در نماز مي ايستي دست هايت بايد در كنارت آويزان باشند. يكي مي گويد طواف دور كعبه را بايد شتابان انجام داد و آن ديگر فتوا مي دهد كه در طواف بايد با طمانینه گام برداشت. يكي شراب را خون پيامبر قوم خويش مي داند و در كليساها بدست خود به مؤمنان شراب مي نوشاند و آن ديگري كسي را كه لب به شراب زده باشد بر چهار راه شهر به ستون شلاق مي بندد. يكي از خدايش مجسمه مي سازد و آن پيكره را غرق طلا مي كند و ديگري همو را، بجرم بت پرستي، مهدورالدم مي خواند.

و اينگونه است كه انسان، در جستجوي خويش براي يافتن درمان دردهايش، يكباره خود را در تارعنكبوت مجموعه اي دست و پا گير به نام «مذهب» مي يابد كه ـ به نمايندگي خدا ـ تا خلوت حريم خانه با او راه مي آيد و حتي براي اينكه او كدام پايش را بايد اول در مستراح بگذارد فرماني دارد و تعداد كلوخه هاي سنگي را كه در بيابان مي شود خود را با آنها پاك پاك كرد مي داند و توضيح مي دهد. او براي هر قبر زيارت نامه اي، براي هر شب و هر صبح دعائي، و براي هر حاجت استخاره اي دارد.

و هرچه مذهب مسلط تر مي شود دره دهان گشوده بين انسان و خدا گسترده تر مي شود. در اين فاصله ديگر نمي شود با خداي مذهب به راز و نياز نشست و درد دل كرد؛ اين خدا اصلا از زبان فارسي خوشش نمي آيد و ترجيح مي دهد كه، بقول حافظ، «دهان پر از عربي» باشد. او حجت ها و آيت هائي دارد كه تو بايد «دو شاخه ات را به آن پريزها وصل كني» و از طريق آنها به «كارخانه برق حضرت باريتعالي» وصل شوي. اصلاً تو بايد، همچون يك سگ، بگذاري كه مجتهدي بر گردنت قلاده ببندد و تو «مقلد» او باشي و او «مرجع تقليد» تو.  و تو حتي نمي تواني از مجتهد مرده تقليد كني و دستورات مندرج در توضيح المسائل او را بكار ببندي، چرا كه تو سگ مجتهد زنده اي و بس. در واقع، از ديد اين «واسطه ها» ـ كه مي توانند ترا حتي به «وصال» خدا هم برسانند ـ اطاعت از فرامين و فتواهاشان تنها شرط رستگاري تو ست.

اما، در اين احوال، اين را هم حس میکنی که این خدا دیگر خدای قدیمی تو نیست. میبینی که حجت الاسلام ها و آيت الله ها او را از تو ربوده و در زيرزمين مسجد خويش پنهان كرده اند. با دريغ و درد در مي يابي كه خدايت را در سرزمين عجايب دينكاران گم كرده اي.

بنظر من اما اين اكتشاف همان لحظه ي تاريخي است كه تاريخ فرهنگ ما را آغاز كرده و شعله آتشي هر دم فروزنده تر را برافروخته كه در سراسر اعصار خون و كشتار و تزوير روشن مانده است. يعني، اگر نيك بنگري خواهي ديد كه تاريخ فرهنگ ما پر از شاعران و نويسندگان و هنرمنداني است كه، براي بازيافتن خداي گم شده بدست دينكاران مذاهب (ملايان، زاهدان، محتسبان، آيات عظام و غيره)، قيام كرده و، شجاعانه و انسان دوستانه، پرده از تزوير و رياي آنان بركشيده، «آداب و ترتيب» مجعول شان را نپذيرفته و كوشيده اند ـ در فرگشت اين افشاگري بزرگ فرهنگي ـ خداي گمشده ي انسان را به او برگردانند.

ياد آن داستان «موسي و شبان» مولانا به خير كه به كتاب هاي كودكي ما راه يافته بود و اكنون حتماً آن را با انبر گرفته و از كتاب هاي درسي اخراج كرده اند. يادتان هست كه «چوپاني ساده دل» چگونه با خداي خويش راز و نياز مي كرد كه «تو كجائي تا شوم من چاكرت، دستك بوسم، كنم شانه سرت، (و چون) وقت خواب آيد بروبم جايك ات»؟ و آنگاه موسي ـ آن پيامبر اولوالعزم خداوند ـ از راه مي رسيد و بر آن باورمند الكي خوش نهيب مي زد كه: «هاي... خيره سر شدي / خود مسلمان ناشده كافر شدي!» و برايش شرح ميداد كه حرف زدن با خدا آداب و ترتيبي دارد و نمي شود همينطور، ايلخي وار،با او به راز و نياز نشست. و آنگاه مولانا، در پيچشي دلكش، خود خدا را به صحنه وارد مي كند تا رسول خويش را شماتت كند كه، آخر مرد حسابي، تو به چه مجوزي «بنده ما را ز ما كردي جدا؟» و اين تذكر كه، اگر من ترا بعنوان رسولم انتخاب كرده ام، وظيفه و كاركرد تو را هم معين ساخته ام و «تو براي وصل كردن آمدي / ني براي وصل كردن...» و الي آخر؛ و موسي شرمنده به نزد چوپان بر مي گردد تا خبر دهد كه آداب بين دوستان ساقط شده اند و تو «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي / هرچه مي خواهد دل تنگ ات بگوي.»

تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «دستگاه» مذهبي و مجموعه اي است كه به ناروا بر خود نام «روحانيت» نهاده و ادعاي ارتباط با عالم روح و غيب را دارد. هنرمندان و متفكران ما ـ هر كس به سهم خود و در حيطه كار خويش ـ كوشيده اند تا اين سازمان مزاحم و آن آدميان پنهان شده در پس آداب و ترتيب هاي دست و پاگير را رسوا كنند. بقول حافظ «رياي زاهد سالوس جان من فرسود / قدح بيار و بنه مرهمي بر اين دل ريش».

آري، تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «آداب و ترتيب» هاي ساخته شده بدست حجت الاسلام ها و «توضيح المسائل» آيت الله هاست. و، به همين دليل، مي شود گفت كه تاريخ فرهنگ ما تاريخ كوشش انديشمندان ما براي باز گرداندن خداي فردي اشخاص به دل هاي زنگار گرفته ي آنان است.

حال، به گمان من، و از اين منظر كه بنگريم، متفكران و هنرمندان بزرگ ما، همواره مردماني «سكولار» بوده اند. چرا كه سكولاريسم هم، در گوهر خود، جز اين نمي كند؛ چرا كه سكولاريسم نيز مي خواهد واسطه ها را از بين خدا و انسان بردارد و خدا را به خلوت خانه هاي مردم برگرداند؛ چرا كه در گوهر سكولاريسم نه خدا انكار كردني است و نه انسان از خداباوري نهي مي شود؛ و چرا كه سكولاريسم هم، در كاركرد خود، مي كوشد تا با كوتاه كردن دست سازمان مذهبي و دينكاران كاسب از زندگي اجتماعي، انسان را به خداي دوست داشتني و خداي دوست داشتني را به انساني كه مي خواهد با او به عشق ورزي بنشيند برگرداند.

يعني، بر هر خرد پيشه اي آشكار است كه به ثمر نشستن اين كوشش با تسلط كليسا و مسجد و كنيسه بر زندگي اجتماعي مردم ممكن نيست. چرا كه تعدد مذاهب خود به معني وجود راه هاي بي شمار بسوي خداي فردي مردم است و، در نتيجه، نمي توان اجازه داد كه تنها يك مذهب معين، با در دست گرفتن قدرت سياسي، آداب و ترتيب خويش را بر همه ي خلايق جاري سازد.

و اگر چنين شود، كه متأسفانه در كشور ما شده است، آنچه پيش مي آيد همان وضعيتيي است كه حافظ آن را چنين برشمرده: «داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند؟: / پنهان خوريد باده! كه تكفير مي كنند، /  ناموس عشق و رونق عشاق مي برند / عيب جوان و سرزنش پير مي كنند./ گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد / مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند. / مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند.»

و احمد شاملو همان وضعيت را، با بلاغتي بگونه ي ديگر، چنين تشريح مي كند كه: «دهانت را مي بويند، دلت را مي بويند، عشق را ـ كنار تيرك راهبند ـ تازيانه مي زنند، قصابان ـ با كنده و ساطور ـ بر گذرگاه ها مستقر مي شوند، تبسم را از لب ها و ترانه را از دهان ها جراحي مي كنند.»

طرفه آنكه در اين «حكومت مقدس الهي»، آنكه بيش از همه در خطر مي افتد و آماج بلا مي شود، پيش از انسان خداباور، خود «خداي بخشنده مهربان» است. در اين وضعيت انسان ـ يعني، همچنان، همان چوپان ساده دل مولانا ـ  چاره اي ندارد جز آنكه، از يكسو، حافظ وار، پياله را در آستين مرقع پنهان كند و، از سوي ديگر، به نصيحت شاملو گوش فرا دهد كه هراسيده مي گويد: «هنگام كه ابليس پيروزمست، سور عزاي ما را بر سفره مي نشيند، خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...»

چرا كه آن «ابليس»، بنام خدا، براي كشتن خود خدا آمده است.

 


 م

 الله

میم

در اسفار سخون سفر پیدایش کتاب آدم هر آدم نگاهبان

آفرینش به سپندار آتش وجود و هر آدم زاویه ی خود با خدا دارد

ال راهبر

ال هادی

ال حفیظ


 راهبر جان هر آدم را آزاد در رابطه ی خود با خدا میداند...

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀

نظرات مردمی

درود بر رهروان راستین طریقت دانایان. تصمیم دارم برای حفظ و استفاده ی همگان از نظرات ارزشمند خوانندگان قدیمی این وبلاگ در این قسمت به قرار دادن نظرات پیشین بازدیدکنندگان این وبلاگ بپردازم. امید دارم تا مقبول همگان واقع شود.


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀

پیوندها

جستجوی مطالب

طراح قالب

© All Rights Reserved to kungfu777.Blogfa.com / Theme by: iTheme