تبليغاتX
کان کفو توان

|کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت|

زندگی امروز ما تحقق داستان ارباب حلقه ها است پس به پا خیزید ای یاران حق و حلقه ها بر پاسازید

ارباب حلقه ها 

بشنوید اینک صدای اوسیمای شهر توآ را که سیمای اوست ( هو الحق )، پس از خود آیی در مایگاه خدایی و اندر صورت او راز دانایی را بر شما می خواند و دانائی انسان را می خواهد .... 

ای جوانان با ایمان و ای سربازان دلیر شهر توآ بشنوید این سروده ی انشاء تن و روان را که شما را روان در دو عالم میکند. پس در این آهنگ الهی به رقص آیید که آهنگ هم آهنگی جسم و جان آدمیان و ندای کمال هستی هستا است. 

زمان زمان اتحاد و هم آهنگی دانایان در راه زدودن زنگارهای باقی جهل از پیکره ی اندیشه ی آدمیان است.  

اتحاد انسانها فرمان است ... 

فرمان اتحاد و وحدت آدمیان یگانه فرمان است و یگانگی فرجام حق و عدالت و معنای انسانیت انسان است ... پس بخوانید اینک آهنگ یگانگی آدمیان را در گوش ها و گره کنید در هم دست ها و برپا سازید اندیشه های خروش خلق ها را ... 

همانا آیندگانمان افسانه های شیرین خواهند خواند از حرکت انسان ساز حالمان چرا که میدانند افسانه ها بهترین شیوه ی بیان و انتقال حقایق تلخ و شیرین و جاوید دوران ها است... 

فرمان یگانگی زمان مرگ من برای تولد ما است ... اینک داستان ما داستان ارباب حلقه ها است و حلقه نشان اتحاد است و حلقه ی انسان ها راز پیروزی ما است.  

پس حلقه ها بسازید از دست هایتان و ندای یگانگی انسان برآورید از حلق هایتان و ندای حق را از حلق فریاد کنید و با حلقه ی پرمعنایتان در هم بپاشید کاخ های این ویرانگران ستمگر و اهریمنان دوران را ... بجوشید و خروشید و در هم بپاشید بنیان ظلم این کهنه بیدادگران جهان را ... 

انشاء کنید اینک رسم منشاء انواع را در نشئه ی اشیاء و بجوئید اسرار جان را در جام جهان سوزان ...  

نگین دانائی زیور وجود دانایان و جویندگان اسرار انسان در معبد اندیشه ی کیهان یهنی انسان و کت اب کتاب توحید حلقه ی آن نگین اینک بر دست هایمان ... پس چه باک از اهریمنان دوران ؟؟؟؟  

به رسم شجاعت بی مانند پیر دانایان خواهیم تاخت تا فتح فرازهای قله ی انسان و خواهیم شکست بنیان قدرت شیاطین به زدودن جهل آدمیان و این معنای امام زمان یا نوید فرجام شبهای قابیلیان و احقاق حق وجود هابیلیان و ثمر مشت های گره کرده ی دانایان و متو نشان آن ز جان بر دو جهان .... !!! 
 

اینک زمان برپا سازی قیام انسانهاست زمان یکی شدن فریاد خلق ها در حلقه ها است و این یگانه در وحدت همیشگی انسانها است. 

حق همراهمان و سیمرغ جان نشان آن در سرودن وحدت و یگانگی بی مرز انسان ... پس درود بر اندیشه ی بی پایان سیمرغ جان ابراهیم زمان و میر زای اندیشه ی انسان در زمان و یگانه امام زمانمان و حی الحضور آدمیان ... پس قیام وحدت نشان دانایی و خود آیی انسان و چه شکوهی است آن زمان که فریاد برآوریم بی زمان .... . 

سلسله ی موی دوست حلقه ی دام بلاست       هرکه در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

 

نوشته ی : شهاب ابراهیمی


انسان این زمان برای دست یابی به اطمینانی از آینده ی حرکتش در راه قیام وحدت نیازمند خود یابی است، سموم تلخ و شیرین دوران و نارسایی اندیشه های گذشتگان و فریب خوردن های پی در پی انسان و تاثیرات حکومت جاهلان بر اجتماعات انسان موجب به بروز مسمومیت اندیشه ها و نوعی بی دفاعی روانی در مقابل فشارها و پذیرش محکومیت ها گشته است و این امر دلیلی به ایجاد فضای فکری پوچ گرایی و عدم اطمینان به بزرگ مردان دوران و انجماد و سردی اندیشه ی انسانها فراهم نموده است ...  
 

اما شناخت بیماری اولین گام درمان و درمان این بیماری مساوی است با به جوش آمدن تن و اندیشه ی انسان و ظهور وی در فرهنگ انقلابی، که یگانه تحت چنین شرایطی میتوان سعادت بشر و آینده ی هر حرکت انقلابی را تضمین نمود، چراکه به تجربه دیده ایم چه بسیارند دیکتاتورهایی که در هر زمان با تکیه بر جهل همنوعان قصد حاکمیت و چپاول آدمیان را می نمایند !!! اما میدانند ملتی که در آن فرهنگ انقلاب باشد و انقلاب یک فرهنگ جاویدان گردد هرگز قابل استعمار و استثمار نخواهد بود، به نسل ها باید آموخت که انقلاب و تحول دائم شرط یک جامعه ی سالم و پویا در هر زمان است و فرهنگ انقلابی و انقلاب فرهنگی یگانه شرط پیروزی و تضمین تحولهای عظیم مثبت در جامعه خواهد بود ... و این یعنی حتی اگر انقلابات مکرر هم لازم بر اجتماعمان شود آن انقلابات نیاز برون رفت از شرایط انجماد است و نباید خسته کننده و محکوم و بی میل به آن خود را بدانیم. ما همیشه ایستاده ایم به راه هر تغییر مثبت و انسان ساز و فرهنگ انقلابی است درس این زمانمان بر انسان.

تحت چنین ایمانی است که میگوییم :

انقلاب واقعی بشریت انقلاب اندیشه ها است 

آری شناخت بیماری یعنی گامی به سوی درمان آن و درمان چنین بیماریی یعنی خروج انسان از دایره ی جهل حاکمان دوران و درهم شکستن حکومت تحمیل گران بر اجتماعات انسان و این یگانه با انقلاب زنان و ایجاد صفوفی متحد در راه احقاق حقوقشان امکان پذیر است ... 

در راه طریقت دانایان سخن از فرد یا افرادی معین نیست، سخن از من و ما نیست، سخن از بررسی راه رهایی انسان و توانایی رهبری در راه ایجاد اتحادی انقلابی و توان بخشی آدمیان و ایجاد دانایی و بیداری در اندیشه ی انسانهاست و باطل حکومتی، در پس حکومتی باطل گشته مورد پذیرش ما نیست ... واژه ی حکومت خود اولین محکوم به نابودی اندیشه ی دانایان و بطلان این واژه یعنی یگانه آزادی انسان از بردگی و محکومیت در زمان ...  

کلاممان ساختن اندیشه های نوین است در راه دست یابی به جهان شایسته ی انسان و در این راه روشنفکران و بینش مندان و دانش مندان زمان پشتوانه و یارمان و ما در پایگاه اندیشه ی علمی گوش به کلام همگان حال با هر نام و مکتب فکری که بر خود گزیده اند میباشیم و تصور مخالفت و یا تضاد ترقی خواهانه ی انسانها با راه دانایان اندیشه ای است بی بنیان و آزادی و یگانگی انسانها آرمان این زمانمان و وجود حکومت انسان بر انسان اولین محکوم اين دوران و ظلم ایجاد شده بر پایه ی آن دلیل و برهانی قاطع بر نا آرامی و مبارزه ی مان در هر زمان است ... 

پس میخوانیم اندیشه های راستین آدمیان را به برادری و اتحاد و این است نور حرکت جاوید دانایان در اندیشه ی آدمیان محکوم در جهل جاهلان زمان. 

برکندن بنیان های کهن ظلم نقطه ی آغاز تفاهم تمامی اندیشه های انسانی در راه ایجاد هماهنگی و اتحاد در حرکت دوران ساز و لحظات قیام وحدتمان است ....  
 

م الله لحظه ی پیوند انسان با ماهیت وجود 

و حفاظت از شان انسان است

 

نوشته ی : شهاب ابراهیمی

|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 12:1 |
مهدی موعود

به نام هستی بخش هستا

 

مهدی کیست ؟!

 

می خواهم سخنی از اعماق دل با شما دوستان داشته باشم، طبیعتا ً این سخنان به مزاج آنان که بقای حاکمیت ننگینشان را در گرو خرافی و نا آگاه ماندن مردم میبینند و همچنین آنان که گرفتار رکود و انجماد اندیشه می باشند خوش نخواهد آمد! مهم در این مقوله درج اندیشه و پاسخی است که شما میتوانید به آن دهید ! اما از شما میخواهم گر پاسخی منطقی به سوالهای من نداشتید تا حد امکان آنان را بیشتر درخور اندیشه و تفکر بیابید. سخن من در باب شناخت منجی آخرین است و یا به تعبیری امام زمان.

 

بسیاری شنیده ایم و دیده ایم که از نام امام زمان برای انسانها تصویری افسانه ای ساخته اند که آن تصویر و مقدمات ظهورش آنقدر معجزه آسا و غیر قابل تصور است که پذیرش بسیاری از آن مسائل بسیار سخت و گاها ً غیر قابل پذیرش است و همین امر موجب میشود که بسیاری از اندیشه های توانا ترجیح دهند کلا ً منکر وجود حقایقی در ادیان و الاهیات شوند و منکر حقانیت اعتقادات منجی مدارانه گردند و چشم بر حقیقت وجود و تاثیر مردان بزرگ و ناجی  تاریخ که همیشه با خون و اندیشه و بازوان خود عامل تحول تاریخ گردیده اند بربندند.

 

به قول مبارز راه آزادی خسرو گل سرخی : (( همیشه یک نفر باید که برخیزد، آری، تساوی اشتباهی فاحش و محض است، بچه ها در دفترهایتان بنویسید : یک با یک برابر نیست ! )) البته آنان حق  دارند، چرا که اعتقاد به وجود چنین منجی ای که قرار است به ناگهان از ورای ابرها و با معجزات و وقایع متحرالعقول بیاید و همه چیز را درست کند آنچنان که تجربه نشان داده حاصلی جز رخوت در تن و اندیشه ها و عدم مسئولیت پذیری آدمیان در جامعه برای اصلاح و مبارزات انسانی و ترویج خرافات و مجال سوء استفاده ی گروهی دیندار نما فراهم نکرده است. و همین اعتقادات متحجرانه و برداشتهای سطحی از عقاید دینی عمده دلیل عقب افتادگی فرهنگی در کشورهای سنتی و دین مدار است.... .

 

اما به راستی پایگاه درک و اندیشه ی آدمیان زمان ما در کجاست ؟ چطور و با استناد بر چه منطقی گروهی به خود اجازه میدهند چنین استنباطها و استنتاجهایی سطحی از مفاهیم عمیق ادیان داشته باشند ؟ مگر نه اینکه  به سادگی میتوان فهمید که این افکار خرافی هیچ پایگاه ایدئولوژیایی مذهبی و فکری و منطقی و ... ندارند ؟ آیا عدم آشنایی به زبان تمثیل در ادیان و اسرار و پیچیدگیهای آن موجب این سطحی نگری ها شده و یا در تاریخ عده ای به عمد کوشیده اند که اذهان توده ی مردم را در همین حدود نگاه دارند ؟ و در نتیجه هم از اعتقادات آنان سوء استفاده نمایند و هم راه را به تعبیر خودشان بر منجیان حقیقی و انسانهای والا و خود مدار و خداشناس به بهترین شکل ممکن بسته باشند ؟ مگر نه اینکه هر پیامبری در زمان خود برای اثبات رسالتش شدیدترین سختی ها را متحمل گشته است ؟ مگر نه اینکه حضرت عیسی (ع) را تنها به دلیل ادعای پیامبری به صلیب کشیده اند ؟ مگر نه اینکه خداوند به حضرت محمد (ص) فرمود : (( ای محمد به آنان بگو همانا ما هر آنکس را که بخواهیم به رسالت خود برمیگزینیم نه آنکس را که آنان انتظارش را داشته باشند ؟!! ))

 

آیا این جالب نیست که چرا سیاستمداران انتظار دارند منجی از فیلتر اعتقادات منجمد و متحجرانه ی شان گذر کند و بی شرمانه خود را در مقام رد و یا تعیید وی میبینند ؟!!!! چرا ما به این مطلب نمی اندیشیم که بارها به حضرت محمد در قرآن فرموده شد : (( ای محمد تنها معجزه ی تو قرآن کریم است و آن آخرین معجزه است )) مگر نه اینکه آن حضرت سه سال از خداوند ملتمسانه خواستند که به ایشان قدرت معجزاتی چون پیامبران پیشین را دهد ؟ و خداوند در جواب ایشان فرمود : (( ای محمد هدایت تنها در توان و مشیت خداست و وظیفه ی تو همانا دعوت است و اگر کفار به عالم معجرات هدایت شدنی بودند با همان معجزات پیامبران پیشین هدایت میشدند و ایمان می آوردند همانا بر آنان پیش از تو معجزات بسیار نمایان کردیم، همانا خداوند بر قلوب آنان که در کفرشان اصرار ورزند مهر میزند و آنان را راه نجاتی نیست !!! )) پس به سادگی در میابیم که ریشه ی اعتقادات خرافی پیرامون منجی آخرین حد اقل دین اسلام نیست، و حقیقتی که باید پذیرفت این است که این مسلمان نماها اصلا ً کتاب آسمانی خود را یک بار هم نخوانده اند و از آن هیچ نمیدانند و فقط کورکورانه خود را به زبان آخوندهای شیطان سپرده اند تا آنان بگویند دین چیست و چه کنید و چگونه بیندیشید و راه بروید و عبادت کنید !! و افکار عادتی هم که مجال ندیشیدن را از آنها گرفته است !!!. و حاصل، همین بدبختی ها و نارسایی هایی که در جوامع مسلمین میبینید !!!

 

آخر میگویند حتی کسی اجازه ی ترجمه ی روان قرآن را هم ندارد. چون میخواهند مردم در درک گفتار آن نادان بمانند و هرآنچه شیاطین میگویند را کورکورانه بپذیرند.!!! در اسلام بارها به صراحت پایان معجزات با نزول کلام الله مجید عنوان گشته است، در حالی که ظهور مهدی مسلمین امروز در نزد عوام  با چه معجزاتی که عجین و همراه نگشته است ؟!!!. در سویی دیگر آیا منطق به ما این اجازه را میدهد که به این موضوع نیندیشیم که چگونه خدای عادلی که 128 هزار پیامبر را خادم آدم نمود و آنها را به تحمل شدیدترین سختی ها  برای نجات آدم برد، حال برای اصلاح عالم از راه قبلی خود پشیمان گردیده و صبر و عدالت و رحمتش را که البته سه صفت اصلی خداوندگار است زیر پا گذارده و می خواهد شخصی را به عالم معجزات بر تمامی ستمگران پیروز گرداند و به درک اندیشه ی آدمیان بنشاند ؟!!!

 

مگر نه اینکه خداوند از ابتدا بر نتیجه ی کار پیامبرانش آگاه بود ؟ پس عدل این خدا در کجا خواهد بود که عیسی به دلیل ادعای پیامبری بر صلیب کشیده شود و با سنگ بر دهان محمد بکوبند اما منجی آخرینش به سادگی بر همگان پیروز شود ؟ و همگان به آسانی بر او ایمان آورند ؟ و همه چیز روبه راه گردد !! آیا خلقت انسان بی هدف بوده و یا خداوند تنها با هدف بازی و سرگرمی خلقت را به مرحله ی آدم رسانیده است ؟ آیا شان آفرینش انسان و درک انسان این زمان در این است که وی به عالم معجزات ایمان بیاورد ؟ و یا قدرت اندیشه و اختیار اوست که ایمانش را نگین آفرینش میکند ؟؟؟

 

اصولا ً معنا و هدف مشاهده و کشف چیست ؟ مگر نه اینکه اگر ما با دیدی عمیق و روشن به هر زاویه ای از هستی بنگریم، از نظم و عظمت و پیچیدگی آن مبهوت میشویم ؟ به راستی که تمام خلقت و تولد و مرگ آدمی معجزه ای است شگرف و دانایان هرگز نیاز به حرکات محیرالعقول برای ایمان آوردن به آگاهی پنهان هستی یا خداوندگار قادر ندارند. البته من منکر کرامات و توان معجزات نمیشوم اما میگویم که در شان انسان اندیشمند نیست که اینچنین و بر این پایه ها ایمان بیاورد و گر چنین شود هم آن ایمان، ایمان با ارزشی نخواهد بود. آیا هدف و آرمان تکامل چیزی جز توانایی اندیشه ی آدم در دیدن سویه ی پنهان هستی و درک و خودآیی و خدایی است ؟

 

آن سوی کجاست و چگونه میتوان آن را دید ؟ معنای آزمونگاه آفرینش در چیست ؟ عبادت متوجه ی اندیشه است یعنی چه ؟ و چرا انسانهای این زمان هنوز در ظواهر و خرافه بافی ها وامانده اند ؟ این ضعف عمومی اندیشه ی بشر از کجاست ؟ و مسببان آن چه کسانی هستند ؟ آیا ساده تر است بپذیریم که خداوند در مقابل خلقت خود بی مسئولیت است و شاهد اینهمه جرم و جنایت ؟ یا میتوان همچون مولانا فهمید که (( هر لحظه به شکلی بت عیار عیان شد ! دل برد و نهان شد ! منصور نبود آنکه بر آن دار برآمد، نادان به گمان شد !!! ))

 

پذیرش خدایی بی صدا برای انسان امروز راحت تر است یا پذیرش خدایی که هرگاه به شکلی در میان خلقتش هی حی الحظور میشود و با به سختی بردن خود سعی در هدایت آنها میکند چون صابر است و رحمان و میخواهد که به خود همچون گذشته از آفرینش آدم احسند گویند ؟ مگر نه اینکه شیطان به انسان سجده نکرد چون خود را بالاتر از او میدانست ؟ و مگر نه اینکه خداوند او را به همین دلیل از درگاه خود راند ؟ پس پذیرش منجی ای به صورتی که در یک شب به عالم معجزات ستمگران را مغلوب و انسان را سعادتمند کند به معنای پذیرش شکست خدا در مقابل شیطان و اثبات نادانی و کم ارزشی آدمیان توسط شیطان به خداوند و بی اعتباری خلقت است.!!

 

اما اینچنین نیست و خداوند میخواهد که انسان به صبرش ثمر بار آورد و دانا شود و از این رو طریقت دانایی بر انشاء تن و روان را حکم خلقت میکند. مگر نه اینکه خدا داناست و حکیم ؟ پس به عالم دانایی معلم انسان میشود تا دانه ی آدم رویش دهد نه اینکه به نمایش قدرت خود در مقابل انسانهای کوری که تا آن زمان این قدرت را در آیات هستی ندیدند رود، همانا این افکار زاده ی ذهن کم اندیشانی است که خداوند رحمان را چون خود زورمدار و ستمگر میپندارند. به قول شاعر روشن اندیش میهنمان احمد شاملو : (( من بینوا بندگکی سر به راه نبودم و راه بهشت مینوی من بزرع توع و خاکساری نبود - مرا دیگر گونه خدایی باید، شایسته ی آفرینه ای که نواله ی ناگزیر را گردن کج نمیکند! پس دیگر گونه خدایی آفریدم! ... اما سرنوشت تو را نه خدا و نه شیطان، سرنوشت تو را بتی رقم زد، بتی که دیگرانش میپرستیدند.!!! بتی که دیگرانش میپرستیدند !!! )).

 

 مدتها است که سوالی برای من مطرح است ؟ ما میگوییم که آدم نمیتواند خدا شود! اما آیا به نظر شما خدا هم نمیتواند آدم شود ؟!! مگر نه اینکه او را توانا به همه ی امور میدانیم ؟ مگر نه اینکه چون آدم امثله ی خداوند بود  بر فرشتگان فرموده شد که آدم را سجده کنند ؟ مگر نه اینکه او مبداء بود و آدم معاد ؟ مگر نه اینکه او از روح خود در ما دمید ؟ پس پاسخ گویید که اینک خدا آدم شده است یا آدم خدا ؟ اول کدام بود که بشود و آخر که بود و چه بود و از که بود و بود یعنی چه و همانا نابودی من بود اوست ... دلیل شک بر این حضور بی واسطه چیست ؟! آیا آنهایی که بین خدا و آدم فاصله دیدند و سجده بر حق آدم نکردند در آن روز از درگاه خدا رانده شدند و یا آنان که سجده کردند و چون خدا حجابی بین او و آدم ندیدند ؟ سجده ی آنان به راستی سجده به آدم بود و یا خداوندگار هستی بخش ؟

 

مگر خدا کارگر و بنای اول خلقت نیست ؟ مگر خدا نامحدود نیست ؟ مگر نمیگوییم خداوند همه جا هست ؟ پس آدمی که کارگر و خادم و خدمت گذار خلقت است در حقیقت خداآدم و دست خدا بر روی زمین است و ید الله فوق ایدیهم است.

 

حال شما بگویید که کجای این سخن کفر است ؟. (( رومی سخن کفر نگفتست و نگوید، منکر مشویدش، کافر شده آن کس که به انکار برآمد، از دوزخیان شد )). مگر نه این بود که بنای هستی به نای آدم رسید و از آنجا دوباره در عالم غیب کلام رخ نمود ؟ مگر آخرین معجزه کلام نبود ؟ هرچند که در دید یک انسان آگاه کل نظام هستی معجزه است و شکوه بی پایان آن جای سوالی برای درک دانایی جاری در آن باقی نمی گذارد!!!

 

از شما سوال دارم که خدایتان چیست ؟ آری این خداست که آدم میشود و آدم در روی زمین دست خدا و خلیفه ی الله و یا بقیت الله میشود و آنکس که به آگاهی بر دانایی هستی رسد با درک احوالات و معجزات کلام الله با آن شعور بی پایان مرتبط و منجی و امام زمان خواهد بود و همانا اوست که ندای آخرالزمان را سرود. پس به قول م الله (( خداآدم بار خلقت را بر دوش میکشد نه اینکه خود باری بر خلقت شود ... )). گر به خود آیی به خدایی رسی به خودآ ....

 

خدا از ما جدا نیست ، خدا بر اندیشه ی انسان آماج برتری است.

 

از شما سوال دارم که چرا میگویند ید الله ؟ و ید الله را بالاترین دستها میدانند ؟ مگر نه اینکه دست ابزاری مادی است ؟ اگر میگویید که این مطلب تمثیل است و مثال، پس چرا به مفاهیم دیگر دینی به چشم تمثیل نمینگرید و آنان را در ساده ترین شکل ممکن میخواهید قبول و بی اندیشه بر دیگران نیز تحمیل نمایید ؟؟!

 

آری معاد خدا ماده میشود و عقل اول در خلق به حلق و از آنجا بار دیگر به خود یا به نقل که صورت عقل است میرسد و این معنای انا للاه و انا الیه راجعون است. حال آدمیان در صورت خدا و یا نقل مانده اند و از معنای آن نقل یا عقل درون آن ناآگاهند!!! به این سبب پی به حق سخن و معجزات و دانایی آن نمیبرند!!! و تنها با آگاهی بر آن است که دانا خواهند شد. پس آنکس که به خود آمد و تن و روان کمال کرد و پرده از اسرار این نقل برداشت و به ادراک آن رسید همانا منجی آخرین و صاحب حکم کلام و حضوری در عالم معنا و خود معنا است.

 

همانا اوست که معنای ناب دانایی نهفته در کتب آسمانی را به بشر نمایان و پرده از اسرار آنان برداشت و چرایی معجزه نام نهادن قرآن را به درک سره فارسی به ما فهماند. خداوند در وجود آدم به قوه ی خود به خود میرسد و چون به خود رسد همانا دوباره خداست و حکم میکند خودآ و همانا خدا آگاهی ناب است و خود آگاهی بالاترین آگاهی است. مگر نه اینکه نقل زاییده ی عقل است و عقل اول اوست و همان نقل است که عقل آدم میشود ؟ مگر نه اینکه آدم آدم میزاید ؟ پس خدا یا عقل اول هم عقل و اندیشه میزاید و نقل که صورت اوست و از آن اوست و همان است که آفرنده ی عقل و خود آگاهی آدم و هیچ چیز از خدا جدا نیست و کلام، کلام الله مجید است و حکم آن کلا ً م الله میشود و میگوید که کل یا همگان باید به درک کلام روند جان کمال کنند تا م الله شوند و وارد بر عالم غیب کلام باشند و وجود خود مطهر دارند، آنگاه انسان به بازتاب زیبایی دانایی بر جهان وارد مرحله ای دیگر میشود و جهانی بس انسانی و زیبا را خود میآفریند....

 

آری کنون لحظه لحظات پل صرات و گذر از نابهنجاری ها است و این لحظه ی انتخاب و فارق التحصیلی خداوندگار دادار دادگر در این آزمایشگاه آدم است و هر گام میرمالک پنهان انتخاب و تحصیلی است برای فرمانی دیگر. در عالم هرچه هست جریان یک واحده ی وجود در اشکال موجود است و عالم عالم یکتایی است.

 

چنین فرموده شد که : در ابتدا کلمه بود، کلمه نزد خدا بود و خدا کلمه بود.... . پس به دنبال معجزات در عالم معنا و کلام بگردید که آن نجات بخش و دانا کننده ی بشر است و آنان که در شکل ابرها و نعره ی حیوانات و ...  به دنبال نشانه های خدا میگردند !! همانا هیچ درک و قربی به او ندارند و در عالم گمراهان و خرافه بافان  سرگردانند.

 

مگر نگفتند که معجزه ی اسلام قرآن است ؟ پس امروز چگونه است که مردم ما از هر امام زاده و منبر و مسجد طلب معجزه دارند ؟ آیا به این نمی اندیشند که آن سیاستمدارانی که دست خود را بر سر ایشان به علامت تبرک میکشند هدفی جز به بردگی کشیدن آنها ندارند ؟ آیا پذیرش تقدس آنان که نفرت اندیشه ی شان عالمی را پر کرده است برای ملت ما آسانتر است از به درک اندیشه ی پیر زمان یارومه راهبر جان ابراهیم زمان ابراهیم میرزائی نشستن ؟!!!!  آیا مردم ما با اینچنین اعتقاداتی نام خود را مسلمان مینهند ؟ !!! آیا اسلام سیاسی در جهان ما چیزی جز ابزار فریب و به نادانی کشاندن مردم و استثمار و استعمار آنان است ؟؟ بلی این اعتقادات، اعتقاداتی فاقد اندیشه و سیاسی است و هدفی شیطانی در جهت به زیر بردگی کشیدن آدمیان دارند. به امید بیداری و به اندیشه نشستن همه ی آدمیان تا به روز درک معنای خدا و حضور بی واسطه ی همگان در عالم معنا و گذر از صورت ها و بطلان فرمان روایان سرزمین نفرتها... .

 

امید که اگر کوتاهی و جهالتی در اندیشه ام میبینید مرا دستگیر شوید و راهنما....

 

همانا فرمود که از رگ گردن به ما نزدیکتر است، او در میان ماست، پس می آن بنوشیم و مست حضورش شویم، میم صورت هستی ماست و الله در میان ما و الف لام و میم میشود یعنی پنهان در صورت میم میشود و لام و میم دو میمی است که لا یا میان آن الف یا همان آغاز کلام و خداوندگار هستی بخش است و حی و حاضر در وجود و واجب الوجود ماست. همانا او ذات همه چیز است، او نور دانایی است و دیدن از اوست و خود قابل دیدن نیست (( لن ترانی الغیب لله هی حی الحضور واجب الوجود سرمدی سرالنور و المصور کلام الله ... )) (نقل از الکتاب توحید صفحه ی اول، نوشته ی م الله میم ).

 

 بیایید به فتح این معنا از مستی آن می میان مستانه فریاد برآوریم م الله لااله الا الله م الله میم م الله..... .

 

آری ما مست این حضور و دل خسته از فراق یار مستانه فریاد بر می آوریم م الله، و به آنان که خود را دایه ی دلسوزتر از مادر ادیان میدانند و ملایان شیطان و آنان که در درک اندیشه ی ادیان باز نشده اند، تنها یک گفتار داریم و آن این است : (( گر می نخوری ، طعنه مزن مستان را – بنیاد مکن تو حیله و دستان را . تو غره بدان مشو که می مینخوری – صد لقمه خوری که می غلام است آن را )).

 

 پا و سر و بال سیمرغ دانایان با شمشیر دانایی قطع گشته است و تنها دل برای آن سیمرغ مانده است، شناخت خدا با دل میسر است به همین کلام او دل ستان است دل ستان آنی است که سیمرغ طریقتش را بی پا و دست و سر دید و نام طریقتش را پاسربال نهاد و سیمرغ را نشان آن نهاد. او یگانه سیمرغ قله ی قاف وجود و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ....... خود آ – به خود آ – به خدایی خدا.... خود آ آآآآآآآآآآآآآآآآ توآآآآآآآآآآآآآآآآآ.... .

 

همانا خداوند میخواهد که باطل با دست آدم منهدم شود و با دست آدم حق و عدالت در زمین برقرار گردد چرا که آدم دست خداست و در آن وحدت  وجود، ید الله فوق ایدیهم خواهد بود پس به تطهیر و تکامل وجود رویم و به خود آییم تا خدا و ید الله گردیم و خادم بر خلقت و آدمیان.

 بار هستی را بر دوش کشیم نه اینکه باری گردیم بر آن.

سوشیانت یا امام زمان در فرهنگ جاودانه ی ایران زمین نهیب به بدیها و یاد آور روز جزاست

هر آدم نگاهبان آفرینش به سپندار آتش وجود، و هر آدم زاویه ی خود با خدا دارد

کمال جسمانی گیرید، کمال جسمانی را به کمال عقلانی برید، آتش الله ی گیرید

این حکم خداست

حکم حق، فرمان احقاق حقوق از ناحق است

حق، حق را فرمان میدارد

و حاضر مشود تا ناحق آشکار گردد

 

یاحق

 

انالحق

 

هو الحق

 

 

الراهبر

 

الهادی

 

الحفیظ

 

 

م الله لا اله الا الله م الله میم م الله

 

م الله سر توحید

 

م الله لبیک

 

لا شریک لک لبیک

 

م الله لبیک

 

م الله میم م الله

 

 

 

کونگ فو اسرار راهبری است و رهبر یکتا است

 

 

 

نوشته ی : نوشتار هستی، کوچکترین همراه طریقت دانایان شهاب ابراهیمی 

 

 

دعوت ما از همه ی مردم درک این گفتار و به اندیشه بردن آن است، همراهان با دل در راه دانایی باشید در راه دلستان طریقت دانایان، و تنها با او به پیمان باشید که چاه و چاله در راه دانایی بسیار کنده اند. تنها به قوت دانایی  و دل ایمان داشته باشید. به امید شنیدن فریاد برحق انسانها و احقاق حقوق آدمیان

 


 

 

كلام بر انسان حكم شد

حكم ميم الله است حكم جريان است

راه دشوار انديشه پنهان

نمود قدرت است بنيان آدم

توپك زمين

جايگاه روان است

جمع جامع ابلهان است

ايمان است

ايمان انسانها را حكم شد به برپايى جانگاهها از انديشه هاى نوين

پس  متو نشان آنست

م الله ميم

 

 

كلاممان فرمان است بر انسانها. حكم به برپايى انقلاب است. راه سخت و پر از سختيها، اما روز نماياندن قدرت انديشه ی انسانسازيست. سياره زمين دانشكده ی برپادارى روان انسانهاست. جامعه رو به سرازيريست، ايمان داشتن به فرمان ميم ا لله است، پس ايمان داشته باشيد به راه و در معابد انديشه هاى نو را انشاء نماييد و حكم آخر اتحاد است كه نشان  آن متوی تن و روان ا ست.

 


|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 20:23 |
همراه یا همراه نمایان ؟؟؟

دعوت ما از راهدانان و همراهان این است که بيايند و در اين فلسفه ی بزرگ تفكر كنند

ما آتش خاکستر شده ی ایمانیم

 

راز بزرگيست راز دانايان

 

انسان درگو، گم آثار دروغ و جاويد اين جهان كه دگر نبايد شد.

 

 فرمانبرروايان را از بس غفلت زدن زانوى كرنش كه اين سر به هوا سجاده مان عرش خدا كنون بينش زمين است

 

ا ين زن زاينده چون مارا كه سر بر مهرش مينهيم آسان و با دست جانان ميدهيم اسرار جانان را آن احمق آن زیرك كه جهان را به دونان داد و تنديس جهالت را به محراب عدالت چون خون پاشيد

 

بركشيد در گوششان اين قهقهه تا بركشند اين بارشان اى خاك بر سر هايشان بجوشيد خروشيد بكوشيد در دل كوهى كه بود خلق ستبر هى هى بپاشيد اين خراب آبادكان ستمگر را.

 

 


  با سلام خدمت همه ی همراهان دانای طریقت دانایی

سوال اینجاست که کانگ فو توآ کاران امروز ایران تا چه حد به دلایل تمرین کونگ فو آگاهند ؟ و تا چه حد به فلسفه ی آن آشنا ؟

بر همه ی مربیان و راهدانان واجب است که در این مهم بکوشند و اگر خود در مبنای طریقت دانایی با نارساییهایی مواجه اند از راهدانان دیگر سوال کنند و یا از افراد آگاه و وفادار به فلسفه ی دانایان.

به دین پایه و در جهت آگاه نمودن هرچه بیشتر همراهان راهنمایی هایی زین پس در این وبلاگ قرار داده خواهد شد تا به امید حق همگان پی به حق فلسفه ی راستین توآ برند....


تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده     میروم     و     همرهان    سوارانند

همراهان هشیار باشید که شما در مقابل این نام و انسانها بسیار مسئولید. شما که نام همراه را برای خود برگزیده ای باید بدانی که انسانها چشم به عمل شما دوخته اند. مبادا که ما را غرور و خود ستایی در باتلاق تاریکی ها فرو برد !!! این بدانید که در این طریقت آنان که خادم ترینند خدا آدم و بالا ترینند در عالم روح. و آنان که اشغال وجود خود و دیگران کردند و خود را از دیگر انسانها جدا میدانند آن میشوند که در تعبیری از اشغال شایسته ی سخن نیست. ارزش هر انسان به عمل و اندیشه ی اوست چه بسیار دیدیم به اصطلاح راهدانانی که هنوز راه نیافته بودند و خیال دویدن داشتند و دست آخر خود و همراهانشان را به زمین کوفتند !! آنان در این طریقت چه کردند جز بی حرمت نمودن انسانها و تهمت و کوبش آنها و سوء استفاده از توان انسانها همانا که آنان حمال شالهای رنگینند و حاصلشان در این طریقت جز تخریب راه در مقابل چشمان ناآگاهان طریقت نبوده و نیست.

آنان که خود را در این راه پیشکسوت و راهدان خطاب می کنند بیایند در مقابل جوانان راستین شهر توآ و پاسخگوی سوالهای آنان باشند و بگویند که در مقابل مسئولیتی که دانایی در مقابلشان گذاشت چه کردند ؟ بیایند و بگویند که چگونه پیمانهایشان را با پدر و پیر طریقت شکستند ؟؟!!! بگویند برای نسل جوانی که سالها در معابد در اختیارشان بودند چه کمالاتی را ارائه نمودند ؟ آیا به آنان دانایی آموختند یا تنها مشت و لگدهائی که خود نیز نمیدانستند برای چه میزنند ؟! مسئولند وجدانهای آگاه طریقت که از اینچنین راهدان نماها در هر مکانی بخواهند حجت راهدانی شان چه بوده است و برای اندیشه ی دانایان چه میکنند ؟ چگونه راهدانان و راهبانانی هستند که در راه دیده نمیشوند ؟ و تنها تکرار مکررات مسئولیت آنهاست ؟ و این در شرایطی است که همراهان بسیار در این راه تشنه ی حقایق و سرگردانند. بگویند آیا این عناوین در فلسفه ی توآ وسیله ای برای سرگرمیشان بوده و یا مسئولیتی انسانی در قبال دیگر انسانها که به خاطر آن شب و روز نباید استراحت به خود راه داد ؟ آیا جوانان ما امروز به جای جوشش اندیشه هایشان سرگرم شالها و نشخوار بی درک گفته های پیشینند ؟ آیا هدف طریقت ما این بوده است ؟ سکون و آرامش و یا تحرک و بی آرامی و نبرد ؟ بر ما چه حکم شده ؟ و چه میکنیم ؟ خود قضاوت کنند آگاهان طریقت دانایان بر خویشتن.!!! آری بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مورد قضاوت است. آیا ما که اینک کت اب کتاب یگانگی را در دست داریم معنا و آرمان یگانگی انسانها را دریافته ایم ؟ بیایید امروز بیاندیشیم که فردا بسیار دیر است... .

درود بر پاسداران انسانیت

شهاب ابراهیمی

|+| نگارش شده توسط شهاب ابراهیمی در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 13:19 |
روان شناسی نبوغ

هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان

 

فاينمن، فيزيكدان معروف و نابغه، معتقد بود كه از طريق آموزش‌های مدرسه‌ای و دانشگاهی می‌توانيم به مردم ياد بدهيم كه همچون نوابغ بيانديشند.

 

ساليان سال، پژوهشگران بسياری كوشيده‌اند تا از طريق تحليل‌های آماری، نبوغ را مطالعه كرده و به كمك انبوهی از داده‌ها و اطلاعات، معمای نبوغ را روشن نمايند. هاولوك اليس، در سال 1904 طبق مطالعاتی كه روی نوابغ انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اكثر نوابغ پدرانی بالای 30 سال و مادرانی زير 25 سال داشته‌اند و عموما در كودكی، بيمار و رنجور بوده‌اند. پژوهشگران ديگری نيز مدعی بوده‌اند كه بسياری از نوابغ، يا مجرد بوده‌اند (همچون دكارت)، يا يتيم بوده‌اند (همچون ديكنز)، و يا مادر نداشته‌اند (همچون داروين). نهايت امر، انبوه داده‌ها و اطلاعات نيز چيزی را روشن نكرد. دانش‌پژوهان نيز كوشيدند تا ارتباط بين هوش و نبوغ را بسنجند. نتيجه اين بود كه هوش، نمي‌تواند به تنهايی موجب نبوغ گردد. ضريب هوشی (IQ) بسياری از فيزيكدانان به مراتب بالاتر از ريچارد فاينمن (برنده جايزه نوبل) است، در حاليكه او با ضريب هوشی حدود 122 نبوغی شگفت‌انگيز از خود نشان داد. نابغه كسی نيست كه در آزمون‌های دانشگاهی رتبه‌ی اول را كسب مي‌كند، يا ضريب هوشی فوق‌العاده بالايی دارد. بعد از مطالعات روانشناسی جوی گولفورد (در دهه 1960)، كه به‌خاطر رويكرد علمی خود به خلاقيت معروف شده است، روانشناسان به اين نتيجه رسيدند كه خلاقيت و هوش ماهيت‌های متـفاوتی دارند. انسان می تواند بـسيار بـاهوش باشـد ولی خـلاق نباشد و به‌عكس می تواند بسيار خلاق باشد ولی چندان باهوش نباشد.

 

اكثر افراد نسبتا باهوش می‌توانند پاسخ متعارف يك مسأله يا سوال را بيابند. مثلاً اگر از ما بپرسند "نصف 13 چقدر مي‌شود؟"، اكثرمان بی‌درنگ پاسخ می‌دهيم شش‌ونيم. شما هم احتمالا چند ثانيه‌ای ذهنتان معطوف به محاسبه جواب شد و بعد باز به متن بازگشته‌ايد.

 

تفكر آفرينشگر در برابر تفكر بازآفرين

 

عموما ما به روش بازآفرينی ـ يعنی برمبنای مسایل مشابهی كه در گذشته با آن‌ها مواجه شده‌ايم ـ تفكر می كنيم. زمانی كه با مسأله‌ای روبرو می شويم، آن را به قالبی مي‌بريم كه قبلا جواب داده است. از خود می ‌پرسيم: "برای حل اين مسأله، چه چيزی را قبلا در زندگی، تحصيل يا كار خود آموخته‌ام ؟، سپس به روشی تحليلی، مطمئن‌ترين روش را كه در تجربيات گذشته‌مان جواب داده است، انتخاب كرده و بقيه را حذف می ‌نماييم. آنگاه در چارچوبی كاملا مشخص به حل مسأله می ‌پردازيم. از آنجايی كه براساس تجربيات خـود، به درسـتی و منطـقی ‌بودن گـام‌های روش خـود مطـمئـنيم، مغرورانه به درستی نتيجه‌گيري‌مان نيز معتقديم. در مقابل، نوابغ به روشی آفرينشگرانه می ‌انديشند نه بازآفرين. آن‌ها وقتی با مسأله‌ای مواجه می ‌شوند، به جای اينكه بپرسند "چه روشی را ديگران تا به‌حال براي حل اين مسأله به من آموخته‌اند؟" از خود می ‌پرسند: "به چند روش مي‌توانم به آن نگاه كنم؟"، "چگونه می‌توانم به روشی نو به آن بنگرم؟" و "به چند روش مختلف مي‌توانم آن را حل كنم؟"، آن‌ها با پاسخ‌هایی بسيار متفاوت، بعضا غيرمتعارف و حتی منحصربه‌فرد، به مسأله جواب می دهند. يك متفكر آفرينشگر (در پاسخ به سوالی كه بيان كرديم)، ممكن است بگويد سيزده را به روش‌های مختلف می ‌توان بيان كرد و به راههای مختلف نيز مي‌توان آن را نصف كرد.

 

با تفكر آفرينشگرانه، شما به آفرينش تمامی رويكردهای قابل‌ تصور می ‌پردازيد و كمرنگ‌ترين رويكردها را همچون واضح‌ترين رويكردها، مدنظر قرار می دهيد. در واقع اراده و تلاش برای كشف تمامی روش‌های ممكن ـ حتی بعد از اينكه راهی مطمئن و قطعی پيدا شده باشد ـ بسيار مهم است. از انشتين پرسيدند، فرق تو با يك فرد معمولی (متوسط) چيست؟ او گفت اگر از فردی معمولی بخواهيد سوزنی را در انبار كاه بيابد، او با اولين سوزنی كه می ‌يابد كار را پايان می ‌دهد و زحمت جستجوی كل انبار كاه برای يافتن تمامی سوزن‌های ممكن را به خود نمی ‌دهد. اما من تمام انبار را می ‌گردم تا همه‌ی سوزن‌های ممكن را پيدا كنم!

 

هرگاه فاينمن ـ فيزيكدان ـ در مسأله‌ای در می ‌ماند، راهبردهای فكری جديدی ابداع می ‌كرد. او متوجه شده بود كه راز نبوغش در اين توانايی اوست كه می ‌تواند بدون توجه به انديشه متفكران گذشته نسبت به يك مسأله، روش‌های تازه‌ای را برای انديشيدن بيافريند. او در برخورد با يك مسأله بسيار "راحت" برخورد می ‌كرد و در صورتی كه جواب خود را از يك راه به‌دست نمی ‌آورد، به‌راحتی چندين راه ديگر را در نظر می ‌گرفت تا بهرحال راهی بيابد كه تصوراتش را به حركت در آورد. او به‌طرز شگفت‌انگيزی، آفرينشگر بود.

 

فاينمن پيشنهاد كرد به‌جای آموزش "تفكر بازآفرين" در مدارس، تفكر آفرينشگری ياد داده شود. او معتقد بود يك استفاده ‌كننده موفق رياضيات، كسی است كه بتواند راههای جديد انديشيدن برای شرايط مورد نظر را ابداع كند. او اعتقاد داشت حتی اگر روش‌های سنتی برای حل يك مسأله، كاملا شناخته شده باشند، بهتر است هر كس از راه خود و يا از راهی جديد، به‌دنبال حل مسأله برود.

 

 معمولا مسأله "? = 3 + 29" را به اين دليل برای بچه‌های پيش از كلاس سوم دبستان مناسب نمی ‌دانند، كه نيازمند جمع پيشرفته (انتقال ارقام) است؛ ولی فاينمن معتقد بود كه بـچه‌هـای سال‌های آغازين دبستان هم می ‌توانند با دنبال كردن: 30، 31 و 32، مسأله را حل نمايند. در واقع يك بچه می تواند با نوشتن اعداد روی يك خط و شمردن فضاهای خالی بين آن‌ها به جواب برسد ـ روشی كه می ‌تواند برای فهم اندازه‌گيری ‌ها و كسرها نيز مناسب باشد. يك فرد می‌تواند با نوشتن اعداد بزرگتر در يك ستون و انتقال دهگان به ستون بعدی، اين كار را انجام دهد يا از انگشتان خود كمك بگيرد و يا حتی از جبر استفاده نمايد. فاينمن، آموزگاران را تشويق مي‌كند تا به بچه‌ها نشان دهند كه چگونه می ‌توان به كمك سعی و خطا، به چند روش مختلف راجع به يك مسأله فكر كرد.

 

انحراف توسط منشور تجربيات گذشته

 

نكته قابل ‌توجه اينست كه تفكر بازآفرين، جمود فكری افراد را تشديد می ‌كند. در واقع ما به همين علت غالبا در برخورد با مسايل جديدی كه مشابه تجربيات گذشته است ولی عمق ساختاری آن با مسايلی كه قبلا با آن‌ها مواجه شده‌ايم، متفاوت است، با شكست مواجه می ‌شويم. تفسير اين‌گونه مسايل از دريچه منشور تجربيات گذشته (طبق تعريف)، باعث سردرگمی ما خواهد شد. تفكر بازآفرين ما را به ايده‌های معمولی می ‌رساند نه به ايده‌های اصيل. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايی را به‌دست می ‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد.

 

در سال 1968 سوئيسی ‌ها همانند چندين قرن گذشته، صنعت ساعت را در سيطره خود داشتند و البته همين سوئيس بود كه در موسسه نيوكاتل خود، جنبش ساعت‌های الكترونيكی نوين را آغاز كرد. اما در همان سالی كه اين اختراع جديد براي اولين بار در همايش جهانی ساعت معرفی شد، از سوی تمامی ساعت‌سازان سوئيسی رد شد. آنان برمبنای تجربيات گذشته خود معتقد بودند كه ساعت‌های الكترونيكی، نمی ‌توانند ساعت‌های آينده باشند؛ چرا كه اين ساعت‌ها با باتری كار می ‌كردند و ياتاقان، شاه ‌فنر و چرخدنده نداشتند. اما شركت الكترونيكی سيكو در ژاپن، چشم از اين اختراع جديد برنداشت و كوشيد تا آينده بازار جهانی ساعت را متحول نمايد.

 

در طبيعت نيز، مجموعه ژنهايی كه قابليت تغيير نداشته باشند، نمی ‌توانند خود را با محيط و شرايط در حال تغيير وفق دهند. زمانی ممكن است خردی كه به‌صورت ژنتيكی به رمز درآمده است (نهادينه‌شده)، به حماقت مبدل گردد و عامل نابوده كننده حيات آن موجود گردد. فرآيند مشابهی می ‌تواند در وجود ما، به‌عنوان انسان، رخ دهد. همگی ما، مجموعه‌ای غنی از ايده‌ها و مفاهيم در وجود خود داريم كه بر پايه تجربيات گذشته‌مان شكل گرفته‌اند و ما را قادر می سازند تا زنده بمانيم و بدرخشيم. ولی اگر ما نيز خود را برای تغيير مهيا نكنيم، ايده‌های معمول‌مان به مرور زمان كهنه می ‌شوند و مزايای خود را از دست می ‌دهند. نهايتا اينكه، در ميدان رقابت از حريفان شكست می ‌خوريم و از ميدان بيرون مي‌رويم.

 

وقتی چارلز داروين، از سفر جزاير گالاپاگوس به انگلستان بازگشت، نمونه فنچ‌هایی را كه با خود آورده بود در اختيار جانورشناسان حرفه‌ای گذاشت، تا به‌درستی تعيين هويت شوند. يكی از برجسته‌ترين خبرگان، جان گولد بود. مهمترين نكته قابل توجه در اينجا، آن چيزهايي است كه براي داروين رخ داد اما براي گولد رخ نداد.

 

نوشته‌های داروين نشان می ‌دهد كه گولد او را به سراغ تمامی پرندگانی كه نامگذاری كرده بود، برد. گولد، دائما راجع به تعداد گونه‌های مختلف فنچ چانه می ‌زد. تمامی اطلاعات آنجا بود ولی او گيج شده بود كه بـايد چه بكند. فـرض وی اين بود كه خداوند يـك مـجموعه از پرندگان را آفريده است، پس بايستی نمونه‌های يك‌گونه پرنده از نواحی مختلف جهان، همه يكسان باشند. او هيچگاه به‌دنبال تفاوت‌های آن‌ها (به‌خاطر شرايط زيستی متفاوت) نگشت. گولد فكر می ‌كرد پرندگانی كه اين‌قدر متفاوت هستند، لاجرم بايد از گونه‌های مختلفی باشند.

 

آنچه قابل‌توجه است، تأثيرات كاملا متفاوت اين مسأله بر دو فرد است. گولد فكر كرد در مواجهه با شرايطی قرار گرفته است كه بايد به‌عنوان يك جانورشناس و رسته‌شناس خبره عمل كند، نه اينكه كتاب ناگشوده تكامل را كه در برابرش قرار دارد، ببيند. واقعيت اين است كه داروين هم نمی ‌دانست كه آن پرندگان، فنچ هستند. اما فردی كه دارای هوش، دانش و تخصص بود، نتوانست آن چيز نو را ببيند. در عوض، داروين كه دانش و خبرگی كمتری داشت، توانست با ايده‌ای كه از ذهنش تراوش كرد، نوع نگاه جديدی به عالم را خلق كند، كه ما كاری به درستی يا نادرستی آن نداريم.!!!

 

راهبردهای فكری نوابغ

 

نبوغ را می ‌توان همانند تكامل بيولوژيكی دانست كه نيازمند نسلی غنی و غيرقابل پيش‌بينی از گزينه‌ها و احتمالات متنوع است. به اين ترتيب، اين فكر است كه باعث استمرار بهترين ايده‌ها در راستای توسعه و ارتباطات آينده می ‌شود. جنبه ی مهم اين نظريه اين است كه شما بايستی ابزارهايی برای ايجاد تنوع در ايده‌هايتان در اختيار داشته باشيد و برای اثربخشی واقعی، اين تنوع بايد "كور" باشد. اين تنوع كور باعث عزيمت از دانش بازآفرينی (حفظی) به آفرينشگری می ‌شود.
پـژوهشگران فـراوانی قـصد تـوصيف و مستند سـازی روش تـفكـر نـوابـغ را داشته‌اند. آنـان بـا مطالعه و بـررسی دفـترچـه‌های خاطـرات، ارجـاعات، مكالـمات و ايـده‌های بـزرگترين متفكران جـهان كـوشيده‌اند تـا راهبـردهای ويژه تـفكر نوابغ و الگوهای فـكری آنـان را كه می ‌تواند گستره‌ی حيـرت‌انگيزی از ايده‌هـای بـكر و اصـيل را بيـافريند، كشـف نمايند.


هشت راهبرد مورد استفاده ی ابرخلاقان


اكنون، هشت مورد از راهبردهایی را كه در الگوهای انديشه ی نوابغ خلاق (در تاريخ علم، هنر، و صنعت) مشترك است، شرح مي‌‌دهيم :



1. نوابغ از دريچه‌های مختلف به مسأله نگاه می‌كنند.

 

نوابغ اغلب به دنبال يافتن نگرشی نو هستند كه تاكنون ديگران آن‌ها را برنگزيده‌اند. لئوناردو داوينچی معتقد بود كه برای كسب دانش راجع به قالب يك مسأله، بايد ياد بگيريم كه چگونه آن را از راههای گوناگون، بازسازی كنيم. او اعتقاد داشت كه اولين نگرش ما به يك مسأله، به‌شدت متأثر از نگرش معمول و روزمره‌مان است. او مسأله خود را ابتدا از يك نگاه، بعد از نگاهی ديگر و بعد از نگاههای ديگر بازسازی می‌كرد. با هر تغيير، درك او از مسأله عميق‌تر و به‌همان اندازه به فهم اصل مسأله نزديك‌تر مي‌شد.

 

نظريه نسبيت انشتين، اساسا"، توصيف تعاملات بين چند نگاه مختلف است. روش تحليلی فرويد نيز به‌دنبال يافتن جزئياتی است كه با نگاه سنتی نمی‌توان آن‌ها را ديد. در حقيقت فرويد همواره در جستجوی يافتن زاويه نگرش كا