تبليغاتX
کان کفو توان


کان کفو توان

کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت

همراه یا همراه نمایان ؟؟؟

دعوت ما از راهدانان و همراهان این است که بيايند و در اين فلسفه ی بزرگ تفكر كنند

ما آتش خاکستر شده ی ایمانیم

 

راز بزرگيست راز دانايان

 

انسان درگو، گم آثار دروغ و جاويد اين جهان كه دگر نبايد شد.

 

 فرمانبرروايان را از بس غفلت زدن زانوى كرنش كه اين سر به هوا سجاده مان عرش خدا كنون بينش زمين است

 

ا ين زن زاينده چون مارا كه سر بر مهرش مينهيم آسان و با دست جانان ميدهيم اسرار جانان را آن احمق آن زیرك كه جهان را به دونان داد و تنديس جهالت را به محراب عدالت چون خون پاشيد

 

بركشيد در گوششان اين قهقهه تا بركشند اين بارشان اى خاك بر سر هايشان بجوشيد خروشيد بكوشيد در دل كوهى كه بود خلق ستبر هى هى بپاشيد اين خراب آبادكان ستمگر را.

 

 


  با سلام خدمت همه ی همراهان دانای طریقت دانایی

سوال اینجاست که کانگ فو توآ کاران امروز ایران تا چه حد به دلایل تمرین کونگ فو آگاهند ؟ و تا چه حد به فلسفه ی آن آشنا ؟

بر همه ی مربیان و راهدانان واجب است که در این مهم بکوشند و اگر خود در مبنای طریقت دانایی با نارساییهایی مواجه اند از راهدانان دیگر سوال کنند و یا از افراد آگاه و وفادار به فلسفه ی دانایان.

به دین پایه و در جهت آگاه نمودن هرچه بیشتر همراهان راهنمایی هایی زین پس در این وبلاگ قرار داده خواهد شد تا به امید حق همگان پی به حق فلسفه ی راستین توآ برند....


تو دستگیر شو ای خضر پی خجسته که من

پیاده     میروم     و     همرهان    سوارانند

همراهان هشیار باشید که شما در مقابل این نام و انسانها بسیار مسئولید. شما که نام همراه را برای خود برگزیده ای باید بدانی که انسانها چشم به عمل شما دوخته اند. مبادا که ما را غرور و خود ستایی در باتلاق تاریکی ها فرو برد !!! این بدانید که در این طریقت آنان که خادم ترینند خدا آدم و بالا ترینند در عالم روح. و آنان که اشغال وجود خود و دیگران کردند و خود را از دیگر انسانها جدا میدانند آن میشوند که در تعبیری از اشغال شایسته ی سخن نیست. ارزش هر انسان به عمل و اندیشه ی اوست چه بسیار دیدیم به اصطلاح راهدانانی که هنوز راه نیافته بودند و خیال دویدن داشتند و دست آخر خود و همراهانشان را به زمین کوفتند !! آنان در این طریقت چه کردند جز بی حرمت نمودن انسانها و تهمت و کوبش آنها و سوء استفاده از توان انسانها همانا که آنان حمال شالهای رنگینند و حاصلشان در این طریقت جز تخریب راه در مقابل چشمان ناآگاهان طریقت نبوده و نیست.

آنان که خود را در این راه پیشکسوت و راهدان خطاب می کنند بیایند در مقابل جوانان راستین شهر توآ و پاسخگوی سوالهای آنان باشند و بگویند که در مقابل مسئولیتی که دانایی در مقابلشان گذاشت چه کردند ؟ بیایند و بگویند که چگونه پیمانهایشان را با پدر و پیر طریقت شکستند ؟؟!!! بگویند برای نسل جوانی که سالها در معابد در اختیارشان بودند چه کمالاتی را ارائه نمودند ؟ آیا به آنان دانایی آموختند یا تنها مشت و لگدهائی که خود نیز نمیدانستند برای چه میزنند ؟! مسئولند وجدانهای آگاه طریقت که از اینچنین راهدان نماها در هر مکانی بخواهند حجت راهدانی شان چه بوده است و برای اندیشه ی دانایان چه میکنند ؟ چگونه راهدانان و راهبانانی هستند که در راه دیده نمیشوند ؟ و تنها تکرار مکررات مسئولیت آنهاست ؟ و این در شرایطی است که همراهان بسیار در این راه تشنه ی حقایق و سرگردانند. بگویند آیا این عناوین در فلسفه ی توآ وسیله ای برای سرگرمیشان بوده و یا مسئولیتی انسانی در قبال دیگر انسانها که به خاطر آن شب و روز نباید استراحت به خود راه داد ؟ آیا جوانان ما امروز به جای جوشش اندیشه هایشان سرگرم شالها و نشخوار بی درک گفته های پیشینند ؟ آیا هدف طریقت ما این بوده است ؟ سکون و آرامش و یا تحرک و بی آرامی و نبرد ؟ بر ما چه حکم شده ؟ و چه میکنیم ؟ خود قضاوت کنند آگاهان طریقت دانایان بر خویشتن.!!! آری بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مورد قضاوت است. آیا ما که اینک کت اب کتاب یگانگی را در دست داریم معنا و آرمان یگانگی انسانها را دریافته ایم ؟ بیایید امروز بیاندیشیم که فردا بسیار دیر است... .

درود بر پاسداران انسانیت

کامرون

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

روان شناسی نبوغ

هشت راهبرد مورد استفاده ابرخلاقان

 

فاينمن، فيزيكدان معروف و نابغه، معتقد بود كه از طريق آموزش‌های مدرسه‌ای و دانشگاهی می‌توانيم به مردم ياد بدهيم كه همچون نوابغ بيانديشند.

 

ساليان سال، پژوهشگران بسياری كوشيده‌اند تا از طريق تحليل‌های آماری، نبوغ را مطالعه كرده و به كمك انبوهی از داده‌ها و اطلاعات، معمای نبوغ را روشن نمايند. هاولوك اليس، در سال 1904 طبق مطالعاتی كه روی نوابغ انجام داد، به اين نتيجه رسيد كه اكثر نوابغ پدرانی بالای 30 سال و مادرانی زير 25 سال داشته‌اند و عموما در كودكی، بيمار و رنجور بوده‌اند. پژوهشگران ديگری نيز مدعی بوده‌اند كه بسياری از نوابغ، يا مجرد بوده‌اند (همچون دكارت)، يا يتيم بوده‌اند (همچون ديكنز)، و يا مادر نداشته‌اند (همچون داروين). نهايت امر، انبوه داده‌ها و اطلاعات نيز چيزی را روشن نكرد. دانش‌پژوهان نيز كوشيدند تا ارتباط بين هوش و نبوغ را بسنجند. نتيجه اين بود كه هوش، نمي‌تواند به تنهايی موجب نبوغ گردد. ضريب هوشی (IQ) بسياری از فيزيكدانان به مراتب بالاتر از ريچارد فاينمن (برنده جايزه نوبل) است، در حاليكه او با ضريب هوشی حدود 122 نبوغی شگفت‌انگيز از خود نشان داد. نابغه كسی نيست كه در آزمون‌های دانشگاهی رتبه‌ی اول را كسب مي‌كند، يا ضريب هوشی فوق‌العاده بالايی دارد. بعد از مطالعات روانشناسی جوی گولفورد (در دهه 1960)، كه به‌خاطر رويكرد علمی خود به خلاقيت معروف شده است، روانشناسان به اين نتيجه رسيدند كه خلاقيت و هوش ماهيت‌های متـفاوتی دارند. انسان می تواند بـسيار بـاهوش باشـد ولی خـلاق نباشد و به‌عكس می تواند بسيار خلاق باشد ولی چندان باهوش نباشد.

 

اكثر افراد نسبتا باهوش می‌توانند پاسخ متعارف يك مسأله يا سوال را بيابند. مثلاً اگر از ما بپرسند "نصف 13 چقدر مي‌شود؟"، اكثرمان بی‌درنگ پاسخ می‌دهيم شش‌ونيم. شما هم احتمالا چند ثانيه‌ای ذهنتان معطوف به محاسبه جواب شد و بعد باز به متن بازگشته‌ايد.

 

تفكر آفرينشگر در برابر تفكر بازآفرين

 

عموما ما به روش بازآفرينی ـ يعنی برمبنای مسایل مشابهی كه در گذشته با آن‌ها مواجه شده‌ايم ـ تفكر می كنيم. زمانی كه با مسأله‌ای روبرو می شويم، آن را به قالبی مي‌بريم كه قبلا جواب داده است. از خود می ‌پرسيم: "برای حل اين مسأله، چه چيزی را قبلا در زندگی، تحصيل يا كار خود آموخته‌ام ؟، سپس به روشی تحليلی، مطمئن‌ترين روش را كه در تجربيات گذشته‌مان جواب داده است، انتخاب كرده و بقيه را حذف می ‌نماييم. آنگاه در چارچوبی كاملا مشخص به حل مسأله می ‌پردازيم. از آنجايی كه براساس تجربيات خـود، به درسـتی و منطـقی ‌بودن گـام‌های روش خـود مطـمئـنيم، مغرورانه به درستی نتيجه‌گيري‌مان نيز معتقديم. در مقابل، نوابغ به روشی آفرينشگرانه می ‌انديشند نه بازآفرين. آن‌ها وقتی با مسأله‌ای مواجه می ‌شوند، به جای اينكه بپرسند "چه روشی را ديگران تا به‌حال براي حل اين مسأله به من آموخته‌اند؟" از خود می ‌پرسند: "به چند روش مي‌توانم به آن نگاه كنم؟"، "چگونه می‌توانم به روشی نو به آن بنگرم؟" و "به چند روش مختلف مي‌توانم آن را حل كنم؟"، آن‌ها با پاسخ‌هایی بسيار متفاوت، بعضا غيرمتعارف و حتی منحصربه‌فرد، به مسأله جواب می دهند. يك متفكر آفرينشگر (در پاسخ به سوالی كه بيان كرديم)، ممكن است بگويد سيزده را به روش‌های مختلف می ‌توان بيان كرد و به راههای مختلف نيز مي‌توان آن را نصف كرد.

 

با تفكر آفرينشگرانه، شما به آفرينش تمامی رويكردهای قابل‌ تصور می ‌پردازيد و كمرنگ‌ترين رويكردها را همچون واضح‌ترين رويكردها، مدنظر قرار می دهيد. در واقع اراده و تلاش برای كشف تمامی روش‌های ممكن ـ حتی بعد از اينكه راهی مطمئن و قطعی پيدا شده باشد ـ بسيار مهم است. از انشتين پرسيدند، فرق تو با يك فرد معمولی (متوسط) چيست؟ او گفت اگر از فردی معمولی بخواهيد سوزنی را در انبار كاه بيابد، او با اولين سوزنی كه می ‌يابد كار را پايان می ‌دهد و زحمت جستجوی كل انبار كاه برای يافتن تمامی سوزن‌های ممكن را به خود نمی ‌دهد. اما من تمام انبار را می ‌گردم تا همه‌ی سوزن‌های ممكن را پيدا كنم!

 

هرگاه فاينمن ـ فيزيكدان ـ در مسأله‌ای در می ‌ماند، راهبردهای فكری جديدی ابداع می ‌كرد. او متوجه شده بود كه راز نبوغش در اين توانايی اوست كه می ‌تواند بدون توجه به انديشه متفكران گذشته نسبت به يك مسأله، روش‌های تازه‌ای را برای انديشيدن بيافريند. او در برخورد با يك مسأله بسيار "راحت" برخورد می ‌كرد و در صورتی كه جواب خود را از يك راه به‌دست نمی ‌آورد، به‌راحتی چندين راه ديگر را در نظر می ‌گرفت تا بهرحال راهی بيابد كه تصوراتش را به حركت در آورد. او به‌طرز شگفت‌انگيزی، آفرينشگر بود.

 

فاينمن پيشنهاد كرد به‌جای آموزش "تفكر بازآفرين" در مدارس، تفكر آفرينشگری ياد داده شود. او معتقد بود يك استفاده ‌كننده موفق رياضيات، كسی است كه بتواند راههای جديد انديشيدن برای شرايط مورد نظر را ابداع كند. او اعتقاد داشت حتی اگر روش‌های سنتی برای حل يك مسأله، كاملا شناخته شده باشند، بهتر است هر كس از راه خود و يا از راهی جديد، به‌دنبال حل مسأله برود.

 

 معمولا مسأله "? = 3 + 29" را به اين دليل برای بچه‌های پيش از كلاس سوم دبستان مناسب نمی ‌دانند، كه نيازمند جمع پيشرفته (انتقال ارقام) است؛ ولی فاينمن معتقد بود كه بـچه‌هـای سال‌های آغازين دبستان هم می ‌توانند با دنبال كردن: 30، 31 و 32، مسأله را حل نمايند. در واقع يك بچه می تواند با نوشتن اعداد روی يك خط و شمردن فضاهای خالی بين آن‌ها به جواب برسد ـ روشی كه می ‌تواند برای فهم اندازه‌گيری ‌ها و كسرها نيز مناسب باشد. يك فرد می‌تواند با نوشتن اعداد بزرگتر در يك ستون و انتقال دهگان به ستون بعدی، اين كار را انجام دهد يا از انگشتان خود كمك بگيرد و يا حتی از جبر استفاده نمايد. فاينمن، آموزگاران را تشويق مي‌كند تا به بچه‌ها نشان دهند كه چگونه می ‌توان به كمك سعی و خطا، به چند روش مختلف راجع به يك مسأله فكر كرد.

 

انحراف توسط منشور تجربيات گذشته

 

نكته قابل ‌توجه اينست كه تفكر بازآفرين، جمود فكری افراد را تشديد می ‌كند. در واقع ما به همين علت غالبا در برخورد با مسايل جديدی كه مشابه تجربيات گذشته است ولی عمق ساختاری آن با مسايلی كه قبلا با آن‌ها مواجه شده‌ايم، متفاوت است، با شكست مواجه می ‌شويم. تفسير اين‌گونه مسايل از دريچه منشور تجربيات گذشته (طبق تعريف)، باعث سردرگمی ما خواهد شد. تفكر بازآفرين ما را به ايده‌های معمولی می ‌رساند نه به ايده‌های اصيل. اگر همواره مانند گذشته بينديشيد، هميشه همان چيزهايی را به‌دست می ‌آوريد كه تا بحال كسب كرده‌ايد.

 

در سال 1968 سوئيسی ‌ها همانند چندين قرن گذشته، صنعت ساعت را در سيطره خود داشتند و البته همين سوئيس بود كه در موسسه نيوكاتل خود، جنبش ساعت‌های الكترونيكی نوين را آغاز كرد. اما در همان سالی كه اين اختراع جديد براي اولين بار در همايش جهانی ساعت معرفی شد، از سوی تمامی ساعت‌سازان سوئيسی رد شد. آنان برمبنای تجربيات گذشته خود معتقد بودند كه ساعت‌های الكترونيكی، نمی ‌توانند ساعت‌های آينده باشند؛ چرا كه اين ساعت‌ها با باتری كار می ‌كردند و ياتاقان، شاه ‌فنر و چرخدنده نداشتند. اما شركت الكترونيكی سيكو در ژاپن، چشم از اين اختراع جديد برنداشت و كوشيد تا آينده بازار جهانی ساعت را متحول نمايد.

 

در طبيعت نيز، مجموعه ژنهايی كه قابليت تغيير نداشته باشند، نمی ‌توانند خود را با محيط و شرايط در حال تغيير وفق دهند. زمانی ممكن است خردی كه به‌صورت ژنتيكی به رمز درآمده است (نهادينه‌شده)، به حماقت مبدل گردد و عامل نابوده كننده حيات آن موجود گردد. فرآيند مشابهی می ‌تواند در وجود ما، به‌عنوان انسان، رخ دهد. همگی ما، مجموعه‌ای غنی از ايده‌ها و مفاهيم در وجود خود داريم كه بر پايه تجربيات گذشته‌مان شكل گرفته‌اند و ما را قادر می سازند تا زنده بمانيم و بدرخشيم. ولی اگر ما نيز خود را برای تغيير مهيا نكنيم، ايده‌های معمول‌مان به مرور زمان كهنه می ‌شوند و مزايای خود را از دست می ‌دهند. نهايتا اينكه، در ميدان رقابت از حريفان شكست می ‌خوريم و از ميدان بيرون مي‌رويم.

 

وقتی چارلز داروين، از سفر جزاير گالاپاگوس به انگلستان بازگشت، نمونه فنچ‌هایی را كه با خود آورده بود در اختيار جانورشناسان حرفه‌ای گذاشت، تا به‌درستی تعيين هويت شوند. يكی از برجسته‌ترين خبرگان، جان گولد بود. مهمترين نكته قابل توجه در اينجا، آن چيزهايي است كه براي داروين رخ داد اما براي گولد رخ نداد.

 

نوشته‌های داروين نشان می ‌دهد كه گولد او را به سراغ تمامی پرندگانی كه نامگذاری كرده بود، برد. گولد، دائما راجع به تعداد گونه‌های مختلف فنچ چانه می ‌زد. تمامی اطلاعات آنجا بود ولی او گيج شده بود كه بـايد چه بكند. فـرض وی اين بود كه خداوند يـك مـجموعه از پرندگان را آفريده است، پس بايستی نمونه‌های يك‌گونه پرنده از نواحی مختلف جهان، همه يكسان باشند. او هيچگاه به‌دنبال تفاوت‌های آن‌ها (به‌خاطر شرايط زيستی متفاوت) نگشت. گولد فكر می ‌كرد پرندگانی كه اين‌قدر متفاوت هستند، لاجرم بايد از گونه‌های مختلفی باشند.

 

آنچه قابل‌توجه است، تأثيرات كاملا متفاوت اين مسأله بر دو فرد است. گولد فكر كرد در مواجهه با شرايطی قرار گرفته است كه بايد به‌عنوان يك جانورشناس و رسته‌شناس خبره عمل كند، نه اينكه كتاب ناگشوده تكامل را كه در برابرش قرار دارد، ببيند. واقعيت اين است كه داروين هم نمی ‌دانست كه آن پرندگان، فنچ هستند. اما فردی كه دارای هوش، دانش و تخصص بود، نتوانست آن چيز نو را ببيند. در عوض، داروين كه دانش و خبرگی كمتری داشت، توانست با ايده‌ای كه از ذهنش تراوش كرد، نوع نگاه جديدی به عالم را خلق كند، كه ما كاری به درستی يا نادرستی آن نداريم.!!!

 

راهبردهای فكری نوابغ

 

نبوغ را می ‌توان همانند تكامل بيولوژيكی دانست كه نيازمند نسلی غنی و غيرقابل پيش‌بينی از گزينه‌ها و احتمالات متنوع است. به اين ترتيب، اين فكر است كه باعث استمرار بهترين ايده‌ها در راستای توسعه و ارتباطات آينده می ‌شود. جنبه ی مهم اين نظريه اين است كه شما بايستی ابزارهايی برای ايجاد تنوع در ايده‌هايتان در اختيار داشته باشيد و برای اثربخشی واقعی، اين تنوع بايد "كور" باشد. اين تنوع كور باعث عزيمت از دانش بازآفرينی (حفظی) به آفرينشگری می ‌شود.
پـژوهشگران فـراوانی قـصد تـوصيف و مستند سـازی روش تـفكـر نـوابـغ را داشته‌اند. آنـان بـا مطالعه و بـررسی دفـترچـه‌های خاطـرات، ارجـاعات، مكالـمات و ايـده‌های بـزرگترين متفكران جـهان كـوشيده‌اند تـا راهبـردهای ويژه تـفكر نوابغ و الگوهای فـكری آنـان را كه می ‌تواند گستره‌ی حيـرت‌انگيزی از ايده‌هـای بـكر و اصـيل را بيـافريند، كشـف نمايند.


هشت راهبرد مورد استفاده ی ابرخلاقان


اكنون، هشت مورد از راهبردهایی را كه در الگوهای انديشه ی نوابغ خلاق (در تاريخ علم، هنر، و صنعت) مشترك است، شرح مي‌‌دهيم :



1. نوابغ از دريچه‌های مختلف به مسأله نگاه می‌كنند.

 

نوابغ اغلب به دنبال يافتن نگرشی نو هستند كه تاكنون ديگران آن‌ها را برنگزيده‌اند. لئوناردو داوينچی معتقد بود كه برای كسب دانش راجع به قالب يك مسأله، بايد ياد بگيريم كه چگونه آن را از راههای گوناگون، بازسازی كنيم. او اعتقاد داشت كه اولين نگرش ما به يك مسأله، به‌شدت متأثر از نگرش معمول و روزمره‌مان است. او مسأله خود را ابتدا از يك نگاه، بعد از نگاهی ديگر و بعد از نگاههای ديگر بازسازی می‌كرد. با هر تغيير، درك او از مسأله عميق‌تر و به‌همان اندازه به فهم اصل مسأله نزديك‌تر مي‌شد.

 

نظريه نسبيت انشتين، اساسا"، توصيف تعاملات بين چند نگاه مختلف است. روش تحليلی فرويد نيز به‌دنبال يافتن جزئياتی است كه با نگاه سنتی نمی‌توان آن‌ها را ديد. در حقيقت فرويد همواره در جستجوی يافتن زاويه نگرش كاملا جديدی بوده است.

 

يك انديشمند، برای حل خلاقانه يك مسأله، بايد در ابتدا رويكرد اوليه خود را كه برخاسته از تجربيات گذشته است، كاملا رها كند و مسأله را مجددا تصور و تخيل نمايد. نوابغ با اجتناب از نگاه يك سويه فقط به حل مسائل موجود (همچون ابداع يك سوخت سازگار با محيط ‌زيست) نمی‌انديشند، بلكه به كشف مسائل جديد نيز مي‌پردازند.

 
2. نوابغ افكار خود را به تصوير می‌كشند.

 

انفجار خلاقيت در عصر رنسانس به‌شدت متأثر از تدوين و توزيع دانش عظيم و گسترده نقاشی، طراحی و نمودارهايی همچون نمودارهای مشهور داوينچی و گاليله بود. گاليله در زمانی كه اكثر معاصران وی همچنان از رويكردهای متعارف رياضی و گويشی استفاده می ‌كردند، با نمايش تفكرات خود بر صفحه كاغذ ، انقلابی در علم ايجاد كرد.

 
نوابغ بعد از آنكه حداقل توانایی ‌های خاص گويشی را به‌دست می‌آورند، به‌دنبال افزايش مهارت‌های تصويری (ديداری) و تجسمی خود می‌روند تا بتوانند، اطلاعات را به روش‌های مختلف نمايش دهند. وقتی انشتين با مسأله‌ای مواجه می‌شد، همواره لازم می‌ديد تا موضوع خود را به تمامی روش‌های ممكن (همچون نمودارها) فرموله نمايد. او ذهنی بسيار تصويری داشت؛ و به‌جای انديشيدن در چارچوب‌های خشك استدلال‌های رياضی و گويشی، در قالب گزاره‌های تصويری و فضایی فكر می‌كرد. در واقع، او معتقد بود كه كلمات و اعداد (آن‌گونه كه آن‌ها را می خوانيم يا می‌نويسيم)، چندان نقشی در فرآيند تفكرش بازی نمی كنند.

 

3. نوابغ توليد می‌كنند.

 

يكی ديگر از ويژگی‌های متمايز نوابغ، باروری و استعداد توليد سرشار آنان است. توماس اديسون، 1093 اختراع ثبت نموده و همچنان سرآمد مخترعين است. او برای تضمين بهره‌وری گروهش، برای همه اعضا سهميه ايده تعيين كرده بود. سهميه شخصی خود او، حداقل يك اختراع كوچك در هر 10 روز و يك اختراع بزرگ در هر 6 ماه بوده است.

 

باخ، هر هفته‌ يك آواز می‌سرود، حتی اگر مريض يا بی‌حال بود. موتزارت، بيش از 6000 قطعه موسيقی خلق كرد. انشتين هم اگرچه بيشتر به‌خاطر مقاله خود در باب نسبيت مشهور است، ولی 248 مقاله ديگر نيز منتشر كرده است. تی‌اس اليوت، چندين پيش‌نويس برای "برهوت" تهيه كرد كه ملقمه‌ای از پيام‌های خوب و بدی بود كه به‌ناگاه به شاه‌قطعه تبديل شدند. مطالعه‌ای كه دين كيت سايمونتون از دانشگاه كاليفرنيا روی 2036 دانشمند انجام داد، نشان‌ داد كه معتبرترين دانشمندان، فقط آثار گرانقدر خلق نكرده‌اند، بلكه انبوهی از كارهای بد و نامطلوب نيز داشته‌اند و از حجم عظيم و كميت كار آنان، كيفيت نيز سر برآورده است.


4. نوابغ، تركيباتی بديع می‌آفرينند.

 

سيمونتون دركتاب "نابغه علمی" خود (1989)، تصريح می‌كند كه نوابغ، به‌جای اينكه صرفا كارها را بر اساس ذوق و استعداد انجام دهند، بيشتر تركيبات بديع و نو می‌آفرينند. يك نابغه نيز همچون يك كودك بسيار بازيگوش كه با مجموعه‌ای از بلوك‌های ساختمانی سرگرم می شود، دايما در حال تجزيه و تركيب ايده‌ها، تصاوير و افكار به روش‌های مختلف در ضميرهای خودآگاه وناخودآگاه خويش است.

 

معادله ی انیشتین را در نظر بگیرید : E=MC2 . انشتين مفاهيم انرژي، جرم و سرعت نور را اختراع نكرد. در عوض، با تركيب اين مفاهيم در قالبی نو، توانست جهانی را كه ديگران نيز می‌ديدند، به روشی متفاوت ببيند. قوانين وراثت كه علم ژنتيك نوين بر پايه آن بنا شده، برخواسته از نظرات يك كشيش اتريشی بنام گروگر مندل است كه رياضيات و زيست‌شناسی را تركيب كرد تا علمی نو بيافريند.


5. نوابغ، روابط را تقويت می‌كنند.

 

اگر الگویی از تفكر، نشانگر نبوغی خلاقانه باشد، همانا متأثر از توانایی كنار هم گذاشتن موضوعات نامرتبط است. اين توانایی در بهم ربط دادن مقولات مجزا، نوابغ را قادر می‌سازد تا چيزهایی را ببينند كه ديگران نمی‌توانند ببينند.

 

 داوينچی سعی كرد تا رابطه‌ای بين صدای زنگ و سنگی كه در آب می‌افتد، ايجاد كند. اين نكته، باعث كشف اين اصل شد كه صدا همچون موج حركت می‌كند. درسال 1865، اف.‌اي. ككوله، شكل حلقوی مولكول بنزن را در خيالات خود، در قالب ماری تجسم كرد كه دُم خود را گاز می‌گيرد. ساموئل مورس، به‌خاطر ناتوانی در توليد سيگنال‌های تلگرافی كه بتوانند از يك قاره به قاره ديگر برسند، به‌ستوه آمده بود. تا اينكه روزی مشاهده كرد كه اسب‌های چاپار را در ايستگاهها تعويض می‌كنند و كوشيد تا ارتباطی بين ايستگاههای اسب‌های چاپار و سيگنال‌های قوی پيدا كند.

 
6. نوابغ به تضادها می‌انديشند.

 

فيزيكدان و فيلسوف معروف، ديويد بوهم، معتقد بود كه نوابغ از اين جهت قادرند افكاری متفاوت داشته باشند كه می‌توانند دمدمی مزاجانه بين مقولات متضاد يا موضوعات ناسازگار حركت نمايند. آلبرت روتنبرگ محقق معروف در زمينه فرآيند خلاقيت، نيز متذكر وجود همين توانایی در اكثر نوابغ ـ همچون انشتين، موتزارت، اديسون، پاستور، كونراد و پيكاسو ـ شده است و آن را در كتاب خود، "الهه نوظهور : فرآيند خلاقيت درهنر، علم و ساير زمينه‌ها" (1990) شرح می‌دهد.
فيزيكدان معروف، نيلز بوهر اعتقاد داشت كه وقتی شما همزمان خود را در مواضع متضاد نگاه می‌داريد، افكار خود را معلق كرده و نتيجتا ذهنتان به سطحی جديد منتقل می‌شود. معلق بودن ذهن، امكان می‌دهد تا ذكاوتی فرای تفكر ساده وارد عمل شود و قالبی نو خلق نمايد. اين چرخش و گردش مابين تضادها، شرايطی را ايجاد می‌كند كه ذهن شما آزادانه به زوايای ديد جديد دست يابد. توانایی بوهر در تصور دوگانه نور در قالب ذره و موج، باعث شد تا او به درك و تدوين "اصل مكملي" برسد. اختراع يك سيستم عملی روشنایی توسط توماس اديسون، ناشی از تركيب سيم ‌پيچی مدارات موازی با رشته‌هاي مقاومت بالا در لامپ‌هايش بود ـ چيزی كه در نظر ديگر انديشمندان، غيرممكن تلقی می‌شد. در حقيقت ديگران چنين تركيبی را عملا ناسازگار فرض می‌كردند. از آنجا كه اديسون می‌توانست پرش بين دو چيز ناسازگار را بپذيرد، توانست رابطه‌ای را ببيند كه سرانجام منجر به كشف بزرگ او شد.


7.نوابغ، استعاری می‌انديشند.

 

ارسطو، استعاره را نشانه نبوغ می‌دانست و معتقد بود فردی كه می‌تواند شباهت‌های دو مقوله متفاوت هستی را درك كرده و بين آن‌ها پيوند برقرار كند، گوهری گرانقدر در اختيار دارد. اگر چيزهایی نامشابه، از چند منظر و رويكرد، مشابه باشند،از مناظر ديگر نيز می‌توانند مشابه‌ تلقی ‌شوند.

 

 الكساندر گراهام‌بل، عملكرد داخلی گوش را با يك پرده محكم فلزی لرزان مقايسه كرد و اين مقايسه به اختراع تلفن انجاميد. انشتين بسياری از قوانين مجرد خود را از رخدادهای مشابه طبيعی برداشت می‌كرد و توضيح می‌داد؛ رخدادهایی همچون پارو زدن در يك قايق يا ايستادن در ايستگاهی كه قطاری از آن می‌گذرد.

 

8. نوابغ خود را برای فرصت‌ها مهيا می‌كنند.

 

ما هرگاه مبادرت به انجام كاری می‌كنيم و شكست می‌خوريم، به‌ناگاه با شرايطی نو مواجه می‌شويم. اين اولين اصل حادثه خلاق است. ممكن است از خود بپرسيم چرا من در اين كار شكست خوردم؛ كه البته سوالی منطقی است. ولی حادثه خلاق، سوال متفاوتی را پيش‌روی ما می‌گذارد: ما چه كرده‌ايم؟ پاسخ به اين پرسش از طريقی نو و غير منتظره، اقدامی خلاقانه و اساسی است. اين، خوش‌شانسی نيست، بلكه بينشی خلاقانه در بالاترين مرتبه است.

 

الكساندر فليمينگ، اولين پزشكی نبود كه در مطالعه باكتری‌های كشنده، متوجه كپك‌های ظرف كشت ميكروب (كه در محيط باز قرار گرفته بود) شد. كمتر پزشك خوش‌شانسی پيدا می‌شود كه به‌جای دور ريختن اين ظرف، آن را "جذاب" بداند و به آن به ديده يك "فرصت" بنگرد. اين نگرش علاقه‌مندانه‌ی او، به كشف پنی‌سيلين منتهی شد. اديسون، وقتی در حال تفكر عميق راجع به چگونگی ساخت يك رشته كربنی بود، ناخواسته با تكه‌ای از خمير بتونه سرگرم شده بود، آن را می‌چرخاند و دور انگشتانش می‌پيچيد، لحظه‌ای كه نگاهش به انگشتانش افتاد، برق از چشمانش پريد و گفت: "كربن را مانند يك رشته بپيچ!". بی اف‌اسكينر، اين‌گونه بر اولين اصل روش‌شناسان علمی تكيه می‌كند: "وقتی چيزی برايتان جالب است، همه‌ چيز را رها كنيد و به مطالعه آن بپردازيد". وقتی فرصتی در می‌زند و ما مجبور به اتمام كاری از پيش تعيين‌شده هستيم، شكست‌های ناخواسته‌ی بسياری در زندگی‌مان رخ می‌دهد. نوابغ خلاق، منتظر دستاوردهای شانسی نمی نشينند، بلكه فعالانه به‌دنبال اكتشاف تصادفی می‌گردند.

 

 اين راهبردها را به‌كار بگيريد

 
نوابغ خلاق می‌دانند كه چگونه از اين راهبردهای فكری استفاده كنند و به ديگران نيز بياموزانند كه از آن‌ها استفاده كنند. جامعه‌شناس معروف، هريت زوكرمن، متوجه شد كه شش نفر از شاگردان انريكو فرمی (برنده جايزه نوبل)، همانند خود او موفق به دريافت جايزه نوبل شدند. ارنست لاورنس و نيلز بوهر نيز هر يك چهار شاگرد برنده جايزه‌ی نوبل داشتند. جی جی تامسون و ارنست رادرفورد نيز مشتركا 17 برنده جايزه نوبل را تربيت نمودند. اين برندگان نوبل، تنها نابغه نبودند؛ بلكه قادر بودند نبوغ را به ديگران نيز بياموزانند. بررسی‌های زوكرمن نشان می‌دهد تأثيرگذارترين بزرگان، علاوه بر محتوای فكری،الگوها و راهبردهای تفكر را نيز آموزش می‌دادند. بنابراين واضح است كه راهبردهای فكری را می توان آموخت.

درك، تشخيص و به‌كارگيری راهبردهای فكری مشترك بين نوابغ خلاق، شما را قادر مي‌سازد تا در زندگی كاری و شخصی خود، خلاقانه رفتار كنيد....



زندگی اجتماعی نوابغ :

 

تاریخ حسات انسان پر است از نا ملایمات و ناتوانی انسانها در درک و پذیرش یکدیگر، تجربه نشان داده اغلب انسانها چنان گرفتار سد ها و غالب های ذهنی خویش هستند که کاملا از اندیشیدن نسبت به مسائل و پدیده های نوین باز میمانند و حتی در مقابل آنان مکانیزم دفاعی میگیرند و آنها را پس میزنند.

نابغه و اندیشمند همان گونه که در پیش برشمردیم انسانی است که از بند سدها و غالب های ذهنی متعارف رها گشته و با دیدی تیز بینانه و نوین به جهان مینگرند.

 

این امر در زندگی اجتماعی نوابغ باعث میشود که آنها از سوی توده ی عوام و یا حکومت مداران به عنوان انسانی ساختار شکن و تحول جو شناسایی شوند و چون آنها نمیتوانند در هضم گفتار و کردار نوابغ برآیند معمولا یا او را از جامعه ترد مینمایند و یا به او انگ دیوانگی و نابخردی و گاها فریبکاری میزنند، و به این ترتیب در هر زمان این خادمان انسانیت را مورد شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی قرار داده اند تا حدی که فشارهای روحی و روانی گاها موجب فروپاشی واقعی روانی و عاطفی نابغه و فیلسوف میشود.

 

نوابغ هرگز زندگی آرام و بی دردسری نداشته اند. زندگی آنها همیشه تحت شعاع بی درکی ها، مزاحمت ها و شک وتردیدها و شایعه ها بوده و میباشد. گاه برخی از این انسانهای والا و خودمدار در توصیف حال خویش در عصر حیاتشان به نگارش شکوه نامه ها و قطعه های ادبی پرداخته اند که خواندن آنها در جهت درس آموختن از تاریج و جلوگیری از تکرار آن نمیتواند خالی از لطف بوده باشد . اما صد افسوس که انسان این زمان گرفتار تکرار است و تکرار ....

 

به بیان پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی :

 

شخصیت روشنفکران بالاخص در کشورهای در حال رشد : در کشورهای در حال رشد ، روشنفکران تنها کسانی هستند که دردرون شرائط موجود اجتماعی احساس غربت و انزوا میکنند و این قطب های فکری باید دارای استقلال شوند و موجودیت آنها به عنوان هسته های اصلی همبستگی های اجتماعی از شعاع دخالتها و سوء ظن ها و شک و تردیدها بر کنار بماند ، ضمنا" باید یادآور شد اصل روشنفکری احساس عمیق مسئولیتها است نه نشخوار بیمارگونه اراجیفی آنگونه....

 

ما هم در بیان بایستنی شرایط نوابغ و روشنفکران چیزی بیش از این جمله نخواهیم گفت چون این بیان خود به تنهایی حق مطلب را عنوان داشته است.

 

اینک به شرح حالی برگرفته از کتاب طلوع ابر انسان که در وصف حال نیچه فیلسوف آلمانی نگاشته شده و تعمیم آن به زندگی و احوال مشابه تمامی روشنفکران و نوابغ و عارفان می پردازیم.....

 

زمان پيشرس به دنيا آمدگان هنوز فرا نرسيده است. فقط پس فردا از آن ما است. اين است دلداری نابغه و فیلسوف در سوگ خويش : (( عده ای پس از مرگ متولد می شوند )). نوابغ هميشه زودتر به دنيا می آيند و يا اينكه روياهايشان پيش از زمان خويش شكوفا ميشود و انديشه هايشان قبل از موعد مقرر به بلوغ مي رسد. اينان بدعتی در سير مستمر تاريخ ايجاد می كنند و همچون اولين ستاره شامگاهی ديدگان را خيره می سازند. جسمشان به واسطه سنگينی و تندی افكارشان فرسوده می شود و پيش از آنكه ثمره انديشه هايشان در (( فردا )) به گل نشيند در تالاب زندگانی امروز به گل می نشينند. شايد تا كنون وجه اشتراك نبوغ و جنون را در گذر تاريخ در مورد نوابغ تجربه كرده باشيم. نبوغ اساسا" عصيان بر عليه طبيعت و تمرد از اراده حيات است. چراكه نوابغ هميشه عجول و سركش و تا حد غير قابل تحملی در يكی از حالات و افعال خويش غير معمول و دچار نوع خاصی از جنون می شوند. يكی از مشخصات و مميزات آنها همين غير طبيعی بودن آنهاست و شايد طبيعت دارای چنين مشخصه بارزی است كه  نوع انسان اجتماعی آن را به ميل و هاضمه ی خود تغيير داده است. (( طبيعت نبوغ را فقط به عده معدودی مي دهد زيرا مزاج نوابغ مانع بزرگی برای راه عادی زندگی كه طالب توجه به جزئيات و امور آنی است می باشد )).

 

با اينحال آنچه را كه اكثريت توده بدان انس و الفتی يافته است معيار ارزيابي تمامي ارزشها قرار می دهيم. مطلوب اكثريت عوام وجهه صحيحی يافته است و هرچه آمرانه تر مطلوب تر مينمايد.! و از همين روست كه معمولا" نوابغ بدعت گزارانی هستند كه با سنت ديرين جماعت سر جنگ دارند. آنان تاريخ را دگرگون مي سازند و شايد اين تاريخ و گذشته ديرين آنان و گاه نياكان گمنام آنان است كه (( خون بهايشان را پرداخته است )) و زمينه مساعد ظهور و تجلي آنان در تاريخ را فراهم كرده است.

انديشه گستاخ و بي پرواي نیچه خود انديشه ای است كه تاريخ آبستن آن بوده است اما پيش از مامای زمان خود دست به كار زايش خود مي شود و گوی سبقت را از ديگر همسانان خود مي ربايد و چند سر و گردني و چند مرحله اي از روزمره گي پافراتر مي نهد. از اين رو پيش از زمان خود گام به آينده مي گذارد و از اين جهت انديشه و خاستگاه او نيز با ديگر مردمان روزمره و اكثريت توده متفاوت است. او در ميان شلوغي جمع و در زمان خويش تنها است و در سودای لحظه های گذشته و باشكوه و در آرزوی آينده ای تابناك در انتظاری غريب و نا مانوس به سر ميبرد. چرا كه زودرس به دنيا آمدگان را سنگيني ای است بر دوششان سنگيني مبهم و نا روشن. نيروی ثقل كثرت فهم های مسخره – حرف هاي پوك كه از كله هاي پوك و تو خالي فوران مي كند و در هواي جامعه (( مدرن ))! و مدني انسان امروزين پراكنده مي شود. به راستي تاب آوردن آن در نزد انساني از نوع انسان تنها – انسان راسخ و خود مدار دشوار است. هوائي سنگين و دمكرده كه با نفس آلوده باهوش هاي مزحك مسموم گشته است تنفس آن براي جان هاي آزاده مشكل است. نه از آن جهت كه تاب آوردن آن دشوار است – كه بوي تعفن و ناچيزي و بي مايگي مي دهد.انسانيتم يك تسلط بر خويشتن مداوم است. اما فیلسوف و عارف به تنهايي نياز داردند – منظورم اينست كه به خود يابي – بازگشت به خويش – تنفس هواي سبك و آزاد و فرح بخش ..... دل آشوبه از انسان – از (( ارازل )) همواره بزرگترين خطرشان بوده است. نتيجه اين امر آن است كه نابغه مجبور به گوشه نشيني مي شود و گاهي دچار جنون مي گردد. حساسيت مفرطي كه از راه شهود و خيال او را رنج مي دهد با عزلت و جفاي مردم توام مي شود و رابطه ذهن او را از حقايق مي گسلند. زودرس به دنيا آمدگان را دو سنگيني بر دوششان و باري است بزرگ بر كولشان. يك سنگيني ناشي از فهميدن و لمس كردن نفهمي هاي هم عصرانشان است و سنگيني دوم را درد نفهميده شدنشان است. به عبارت ديگر فهميده نمي شوند. زيرا هنوز زمان آنها فرانرسيده است. زيرا اين زمان و گذر تاريخ است كه بايد بستر و زمينه مساعدي را فراهم سازد. با اينحال من از اين مسئله پرده بر مي دارم كه هرگز (( از ارائه شواهد درباره خويش كوتاهي نكرده اند. اما ناهمآهنگي عظمت وظيفه شان و خردي همعصرانشان در اين حقيقت متجلي مي شود كه نه صدايشان شنيده شده و نه حتي چندان ديده شده اند. آنان به اعتبار خويش مي زيند)). اما مهمتر از همه زودرس به دنيا آمدگان را باري است بر كولشان و وظيفه و مسئوليتي است بزرگ بر دوششان – كه اكنون زود آمده اند و در شامگاه بامداد حياتشان قرار دارند – براي گذر از ناملايمات و سرسختي زمانه مي بايست از سوئي با زمانه خويش بجنگند و از سوي ديگر با خويش گلاويز شوند. از آنجا كه مي فهمند و در گذر زمان قرار دارند و نمي توانند چون اكثريت تن بر خواست و رواديد زمان بسپارند بايد با خويش گلاويز شوند و خويشتن را زمين گير سازند تا پا بر خويش از خويش فراز يابند. و آنگاه كه بر خويش چيره گشتند سروقت فهميده شدنشان است. اين بار گلاويز شدن با خواست عموم براي دگرگوني و جايگزيني ارزشهاي موجود و مسلط بر زمانه است تا اينكه فهميده شوند.(( زمان آنان هنوز فرا نرسيده است )). عده اي پس از مرگ متولد مي شوند...... اما اگر امروز انتظار داشتن گوشها و دستهائي براي حقايق خود را داشته باشیم در تضاد كامل با خود خواهیم بود. اين كه امروز صدايشان شنيده نمي شود - اين كه امروز هيچ كس نمي داند چگونه از آنها بياموزد نه تنها قابل درك است حتي به نظرم درست مي آيد.......  براي فهميده شدن زودرس به دنيا آمدگان زمان درازي است كه بايد سپري شود. اما پيش از آنكه آيندگان آنها را دريابند و بفهمند آنها در زمره گذشتگانند. با اين حال گذر زمان هويت و مقام آنها را در آينده برملا خواهد ساخت.

 

انديشه هاي آنها پيش از اينكه فهميده شود كمانه مي کند. پيش از اينكه به هدف اصابت كند رو به خاموشي مي گذارد. اما جاودانه ترين نورها نور ستاره هائي است كه در زمانهاي دور رو به خاموشي و احتضار نهاده است و اكنون شاهد تلا لو آن هستيم. اين دوران خاموشي و سكوت همچون ستاره پر فروغي است كه پس از انفجار و مرگ فراروي خويش و آيندگان را نورباران خواهد ساخت كه آيندگان را دست گيري خواهد كرد. بيرون كشيدن چيزي از ژرفاي ديروز براي وضوح و رويت حقايق فرداها و فردائيان. اما براي امروز چيزي جز سكوت و خاموشي – جز انديشه اي سربسته و نامفهوم و حقيقتي پنهان نخواهد بود. نه اينكه به راستي چيزي براي گفتن نباشد – نه اينكه اصلا" حقيقتي بيان نشود و انديشه اي رها نشود – بلكه هنوز زمانه اش فرا نرسيده و معده ها در توانائيشان نيست تا در هضم و لمس آن برآيند. پيش رس به دنيا آمدگان معمولا براي امروز چيزي ندارند. گرچه گفتني ها را گفته اند اما پيش از اصابت كمانه رفته است و صاحب انديشه را قرباني ساخته است. آنها با انديشه هاي خويش با آگاهي تمام از نوع خطر آن پاي در خطر نهاده اند و جان بر سر آن باخته اند. آنها نيك دريافته اند كه در امروز مرده اند تا در آينده ها زندگاني كنند. چرا كه آنها متعلق به امروز نيستند. گرچه پيوندي با گذشته دارند اما از آن پاي به فراسوي امروز تا آيندگان تاخته اند. چرا كه : (( هر چه مي گذرد بر من بيشتر چنين مي نمايد كه عارف در مقام انساني كه ناگزير از آن فردا و پس فرداست خود را همواره با امروز خويش در ستيز يافته است و مي بايد بيابد : دشمن او همواره آرمان امروز بوده است )). آري زودرس به دنيا آمدگان ستارگاني هستند كه پيش از امروز درخشيده اند و در امروز خاموش و باري ديگر بر آسمان فردا خواهند درخشيد. (( رعد و برق نيازمند زمان است – نور ستارگان نيازمند زمان است. رويدادها گرچه روي داده باشند باز براي اينكه ديده و شنيده شوند نيازمند زمانند )). فاصله و زماني كه براي فهميده شدن نياز است – برد انديشه و مسافتي كه طي مي شود : يعني گذر از مراحل بلوغ – از خردي به كلان رسيدن – از خودي فروتر به خودي برتر شدن. يعني گذر از عوامانگي و روزمرگي زمان و مردمان زمانه امروز تا وقت و زمانش فرارسد. (( عده اي پس از مرگ متولد مي شوند )) اين است دلداري پيش رس به دنيا آمدگان در سوگ خويش : (( من مي توانم نغمه اي بخوانم و مي خواهم آن را بخوانم. گرچه در خانه خالي تنها هستم  بايد آن را براي شنيدن خود بخوانم )).

پيش رس به دنيا آمدگان به واسطه آنكه هنوز زمانه آنها فرا نرسيده است ناگزير در دنياي امروز تنهاييند. انديشه هايشان بسان آذرخشي بر آسمان بي بار و بي آرمان امروز مي درخشد و تا آينده هاي تاكنون پيش بيني ناشده كشيده مي شود تا شايد آيندگان را روشني بخشد.  

 

(( احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگير تا که ببينی چه می کشم ))


 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خدائی که ربوده شده !!!

خدائي كه ربوده شده
 

 چه سكولار باشيم و چه كافر، چه بي اعتقاد و چه ضد مذهب، اين واقعيت را نمي توانيم انكار كنيم كه ميليون ها ميليون انسان در اين كره خاكي بوجود خدا باور دارند و هر يك راهي خاص خويش را بسوي او مي جويند. در اين ميانه، بسياراني كوشيده اند تا در مورد چرائي«خدا باوري» انسان، از ديدگاه هاي اختصاصي خود، توضيحاتي در خور عقل بيابند. روشن است كه چنين كوششي اغلب از ناحيه كساني صورت گرفته و مي گيرد كه خود از اين باور بر گذشته و از بيرون به آن، بصورت پديده اي عيني، نگريسته اند و مي نگرند.

از آن كس گرفته كه مي گويد تا بيماري و فقر و دربدري و مرگ هست، و تا بي «چاره» گي هست، انسان چاره ي كار خويش را در تصوري كه از آفريننده و پرورنده ي خود دارد مي جويد و به آن پناه مي برد، تا آن كس كه ـ در همين اواخر ـ نياز به خدا را در يكي از «ژن» هاي آدمي مي يابد كه آن «نياز از سر بيچاره گي» را بصورت شناسه هاي دي.ان.اي ـ بر زمينه ي برنامه هستي شناختي ما ـ در خود مضمر كرده است، همگي، به انسان خداباور همچون موجودي در خور مطالعه مي نگرند كه رويائي و سودا زده است و نيازهايش را به خيالات، و خيالاتش را به مجموعه اي به نام «يزدان شناخت»، ترجمه نموده و، بر حسب شناسائي فردي و شخصي خود، با آفريننده خويش سر و كار پيدا مي كند.

در مقابل اين نگاه بي باور اما آدم منتشر خداباور هرگز به عوالم خود بعنوان يك امر بيروني درخور مطالعه نگاه نمي كند، بين خود و این عوالم جدائي قائل نمي شود و براي اثبات وجود آنچه در سر دارد دليل و برهاني نمي طلبد. مثل آنجا كه شاعر معاصري همچون احمد شاملو با مردم سخن مي گويد و هشدارشان مي دهد كه «از شب هنوز مانده دو دانگي» و خود، در بند ديگري از شعر «با چشم ها...»، از قول مردم مي نويسد كه: «اين گول را ببين كه روشني آفتاب را / از ما دليل مي طلبد.» يا، در سخن حافظ، «آن شد كه بار منت ملاح بُردمي / گوهر چو دست داد، به دريا چه حاجت است؟»

 براستي هم، براي ميلياردها انسان خداباور، اثبات وجود خداوند نيازي به استدلال ندارد. آنان در اعماق جان خويش حضور اين «در برابر چشم غايب از نظر» را درك مي كنند، به او عشق مي ورزند، از او مي ترسند، شرمنده ي اويند و، بقول سعدي، «به عذر گناه / روي به درگاه خداي آورند.» آنان مي توانند از ماجراهاي عجيبي كه برايشان پيش آمده، از نجات هاي معجزه آميز، از دعا هاي اشگ زده ي مستجاب شده و از الهام هائي كه ناگهانه به سراغشان آمده برايتان قصه ها بگويند. و شما اگر بكوشيد كه براي هر يك از اين تجربه هاي فردي دليلي خردپذير ارائه دهيد آنها نگاهي عاقل اندر سفيه به شما افكنده و در دل خود تكرار مي كنند كه «اين گول را ببين...»

و اگرچه من نمي دانم كه در فرداهاي دور چه خواهد شد اما، در چشم انداز تخيل من، زماني قابل تجسم نيست كه اكثريت آدميانش به وجود خداوند اعتقاد نداشته باشند. انگاري كه خدا با آدمي آمده و با او باقي خواهد ماند. چرا كه درد را مرهم، بيچارگي را چاره، و از خانه راندگي را مأوا است؛ معشوق و محبوب و معبود است؛ بخشاينده و مهربان، دليل راه گمشدگان، و پناه بي پناهان است؛ مي شود با او دوستي كرد، معامله كرد، بگردش رفت، خنديد و گريست. و چه كس مي تواند به ما بگويد كه خدائي با چنين كاركرد وسيع روانشناختي، اجتماعي و هستي شناختي را «بايد» از دل ها و مغزهاي آدميان بيرون كشيد؟ اين كار، حتي اگر بخواهيم، ممكن نيست.

اما مشكل آدمي از آنجا آغاز مي شود كه سازمان هائي، و آدمياني، بين او و خدائي به اين نزديكي فاصله هاي بعيد و جدائي هائي دردناك مي افكنند و به آنها مي گويند: شما را چه به گفتگو با خدا؟ شما را چه به راز و نياز با او؟ شما از كجا مي دانيد كه او چه مي خواهد و از شما چه انتظاري دارد؟ چه مي دانيد از چه كارهاي شما خوشش مي آيد و چه كارهائي خشمش را بر مي انگيزد؟ شما چگونه مي توانيد از امتحان خدا سرفراز بيرون آئيد اگر با جدول هاي خوب و بد او آشنا نباشيد و قوانين رفتاري و گفتاري و انديشگي مورد قبول او را ندانيد؟

و چه سخت است قرار گرفتن در برابر اين پرسش هاي دلشكن براي آدمي كه در جان خويش خدا باور است. اين پرسش ها در دل آدميان خداباور اضطراب ها و تلواسه ها و نگراني هائي را مي آفرينند كه همگي بنيادي هستي شناسانه دارند و پژواك هولناك خويش را تا اعماق روح و روان آدمي مي گسترانند؛ آنگونه كه از زبان حافظ شيراز بگويد كه: «چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم.»

و در اين بن بست هولناك و اين بيچارگي مضاعف، چاره آدم خدا باور چيست جز دست توسل زدن بدامان همان كساني كه اينگونه پرسش ها مطرح مي كنند، آن هم به طرز و لحني كه، هم به تلويح و هم به تصريح، چنين معنا مي دهد كه پاسخ اين پرسش ها را فقط ما مي دانيم  و كليد «علم» يزدانشناسي تنها در دستان ماست.

و اين «ما»، وقتي كه ضرورت حضور بظاهر گريزناپذير خود را جا انداخت، به همان واسطه اي مبدل مي شود كه بين انسان و خدا قرار مي گيرد. پيامبران فرمان هاي خداوند را «نازل» مي كنند و، در پي آنها، سازمان مذهبي و «دين كاران» معبدنشين سر بر مي كشند تا آدميان را بسوي او «ارشاد» كنند.

يكي شان حديث مي گويد، ديگري تفقه مي كند؛ يكي تفسير مي نويسد، آن ديگري توضيح المسائل منتشر مي كند؛ يكي مي گويد چون در برابر حق به نماز مي ايستي بايد دست ها را بروي سينه بر هم بگذاري؛ و آن ديگري اين كار را عيب مي داند و مي گويد چون در نماز مي ايستي دست هايت بايد در كنارت آويزان باشند. يكي مي گويد طواف دور كعبه را بايد شتابان انجام داد و آن ديگر فتوا مي دهد كه در طواف بايد با طمانینه گام برداشت. يكي شراب را خون پيامبر قوم خويش مي داند و در كليساها بدست خود به مؤمنان شراب مي نوشاند و آن ديگري كسي را كه لب به شراب زده باشد بر چهار راه شهر به ستون شلاق مي بندد. يكي از خدايش مجسمه مي سازد و آن پيكره را غرق طلا مي كند و ديگري همو را، بجرم بت پرستي، مهدورالدم مي خواند.

و اينگونه است كه انسان، در جستجوي خويش براي يافتن درمان دردهايش، يكباره خود را در تارعنكبوت مجموعه اي دست و پا گير به نام «مذهب» مي يابد كه ـ به نمايندگي خدا ـ تا خلوت حريم خانه با او راه مي آيد و حتي براي اينكه او كدام پايش را بايد اول در مستراح بگذارد فرماني دارد و تعداد كلوخه هاي سنگي را كه در بيابان مي شود خود را با آنها پاك پاك كرد مي داند و توضيح مي دهد. او براي هر قبر زيارت نامه اي، براي هر شب و هر صبح دعائي، و براي هر حاجت استخاره اي دارد.

و هرچه مذهب مسلط تر مي شود دره دهان گشوده بين انسان و خدا گسترده تر مي شود. در اين فاصله ديگر نمي شود با خداي مذهب به راز و نياز نشست و درد دل كرد؛ اين خدا اصلا از زبان فارسي خوشش نمي آيد و ترجيح مي دهد كه، بقول حافظ، «دهان پر از عربي» باشد. او حجت ها و آيت هائي دارد كه تو بايد «دو شاخه ات را به آن پريزها وصل كني» و از طريق آنها به «كارخانه برق حضرت باريتعالي» وصل شوي. اصلاً تو بايد، همچون يك سگ، بگذاري كه مجتهدي بر گردنت قلاده ببندد و تو «مقلد» او باشي و او «مرجع تقليد» تو.  و تو حتي نمي تواني از مجتهد مرده تقليد كني و دستورات مندرج در توضيح المسائل او را بكار ببندي، چرا كه تو سگ مجتهد زنده اي و بس. در واقع، از ديد اين «واسطه ها» ـ كه مي توانند ترا حتي به «وصال» خدا هم برسانند ـ اطاعت از فرامين و فتواهاشان تنها شرط رستگاري تو ست.

اما، در اين احوال، اين را هم حس میکنی که این خدا دیگر خدای قدیمی تو نیست. میبینی که حجت الاسلام ها و آيت الله ها او را از تو ربوده و در زيرزمين مسجد خويش پنهان كرده اند. با دريغ و درد در مي يابي كه خدايت را در سرزمين عجايب دينكاران گم كرده اي.

بنظر من اما اين اكتشاف همان لحظه ي تاريخي است كه تاريخ فرهنگ ما را آغاز كرده و شعله آتشي هر دم فروزنده تر را برافروخته كه در سراسر اعصار خون و كشتار و تزوير روشن مانده است. يعني، اگر نيك بنگري خواهي ديد كه تاريخ فرهنگ ما پر از شاعران و نويسندگان و هنرمنداني است كه، براي بازيافتن خداي گم شده بدست دينكاران مذاهب (ملايان، زاهدان، محتسبان، آيات عظام و غيره)، قيام كرده و، شجاعانه و انسان دوستانه، پرده از تزوير و رياي آنان بركشيده، «آداب و ترتيب» مجعول شان را نپذيرفته و كوشيده اند ـ در فرگشت اين افشاگري بزرگ فرهنگي ـ خداي گمشده ي انسان را به او برگردانند.

ياد آن داستان «موسي و شبان» مولانا به خير كه به كتاب هاي كودكي ما راه يافته بود و اكنون حتماً آن را با انبر گرفته و از كتاب هاي درسي اخراج كرده اند. يادتان هست كه «چوپاني ساده دل» چگونه با خداي خويش راز و نياز مي كرد كه «تو كجائي تا شوم من چاكرت، دستك بوسم، كنم شانه سرت، (و چون) وقت خواب آيد بروبم جايك ات»؟ و آنگاه موسي ـ آن پيامبر اولوالعزم خداوند ـ از راه مي رسيد و بر آن باورمند الكي خوش نهيب مي زد كه: «هاي... خيره سر شدي / خود مسلمان ناشده كافر شدي!» و برايش شرح ميداد كه حرف زدن با خدا آداب و ترتيبي دارد و نمي شود همينطور، ايلخي وار،با او به راز و نياز نشست. و آنگاه مولانا، در پيچشي دلكش، خود خدا را به صحنه وارد مي كند تا رسول خويش را شماتت كند كه، آخر مرد حسابي، تو به چه مجوزي «بنده ما را ز ما كردي جدا؟» و اين تذكر كه، اگر من ترا بعنوان رسولم انتخاب كرده ام، وظيفه و كاركرد تو را هم معين ساخته ام و «تو براي وصل كردن آمدي / ني براي وصل كردن...» و الي آخر؛ و موسي شرمنده به نزد چوپان بر مي گردد تا خبر دهد كه آداب بين دوستان ساقط شده اند و تو «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي / هرچه مي خواهد دل تنگ ات بگوي.»

تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «دستگاه» مذهبي و مجموعه اي است كه به ناروا بر خود نام «روحانيت» نهاده و ادعاي ارتباط با عالم روح و غيب را دارد. هنرمندان و متفكران ما ـ هر كس به سهم خود و در حيطه كار خويش ـ كوشيده اند تا اين سازمان مزاحم و آن آدميان پنهان شده در پس آداب و ترتيب هاي دست و پاگير را رسوا كنند. بقول حافظ «رياي زاهد سالوس جان من فرسود / قدح بيار و بنه مرهمي بر اين دل ريش».

آري، تاريخ فرهنگ ما تاريخ مبارزه با «آداب و ترتيب» هاي ساخته شده بدست حجت الاسلام ها و «توضيح المسائل» آيت الله هاست. و، به همين دليل، مي شود گفت كه تاريخ فرهنگ ما تاريخ كوشش انديشمندان ما براي باز گرداندن خداي فردي اشخاص به دل هاي زنگار گرفته ي آنان است.

حال، به گمان من، و از اين منظر كه بنگريم، متفكران و هنرمندان بزرگ ما، همواره مردماني «سكولار» بوده اند. چرا كه سكولاريسم هم، در گوهر خود، جز اين نمي كند؛ چرا كه سكولاريسم نيز مي خواهد واسطه ها را از بين خدا و انسان بردارد و خدا را به خلوت خانه هاي مردم برگرداند؛ چرا كه در گوهر سكولاريسم نه خدا انكار كردني است و نه انسان از خداباوري نهي مي شود؛ و چرا كه سكولاريسم هم، در كاركرد خود، مي كوشد تا با كوتاه كردن دست سازمان مذهبي و دينكاران كاسب از زندگي اجتماعي، انسان را به خداي دوست داشتني و خداي دوست داشتني را به انساني كه مي خواهد با او به عشق ورزي بنشيند برگرداند.

يعني، بر هر خرد پيشه اي آشكار است كه به ثمر نشستن اين كوشش با تسلط كليسا و مسجد و كنيسه بر زندگي اجتماعي مردم ممكن نيست. چرا كه تعدد مذاهب خود به معني وجود راه هاي بي شمار بسوي خداي فردي مردم است و، در نتيجه، نمي توان اجازه داد كه تنها يك مذهب معين، با در دست گرفتن قدرت سياسي، آداب و ترتيب خويش را بر همه ي خلايق جاري سازد.

و اگر چنين شود، كه متأسفانه در كشور ما شده است، آنچه پيش مي آيد همان وضعيتيي است كه حافظ آن را چنين برشمرده: «داني كه چنگ و عود چه تقرير مي كنند؟: / پنهان خوريد باده! كه تكفير مي كنند، /  ناموس عشق و رونق عشاق مي برند / عيب جوان و سرزنش پير مي كنند./ گويند رمز عشق مگوئيد و مشنويد / مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند. / مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب / چون نيك بنگري همه تزوير مي كنند.»

و احمد شاملو همان وضعيت را، با بلاغتي بگونه ي ديگر، چنين تشريح مي كند كه: «دهانت را مي بويند، دلت را مي بويند، عشق را ـ كنار تيرك راهبند ـ تازيانه مي زنند، قصابان ـ با كنده و ساطور ـ بر گذرگاه ها مستقر مي شوند، تبسم را از لب ها و ترانه را از دهان ها جراحي مي كنند.»

طرفه آنكه در اين «حكومت مقدس الهي»، آنكه بيش از همه در خطر مي افتد و آماج بلا مي شود، پيش از انسان خداباور، خود «خداي بخشنده مهربان» است. در اين وضعيت انسان ـ يعني، همچنان، همان چوپان ساده دل مولانا ـ  چاره اي ندارد جز آنكه، از يكسو، حافظ وار، پياله را در آستين مرقع پنهان كند و، از سوي ديگر، به نصيحت شاملو گوش فرا دهد كه هراسيده مي گويد: «هنگام كه ابليس پيروزمست، سور عزاي ما را بر سفره مي نشيند، خدا را در پستوي خانه نهان بايد كرد...»

چرا كه آن «ابليس»، بنام خدا، براي كشتن خود خدا آمده است.

 


 م

 الله

میم

در اسفار سخون سفر پیدایش کتاب آدم هر آدم نگاهبان

آفرینش به سپندار آتش وجود و هر آدم زاویه ی خود با خدا دارد

ال راهبر

ال هادی

ال حفیظ


 راهبر جان هر آدم را آزاد در رابطه ی خود با خدا میداند...

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نظرات مردمی

درود بر رهروان راستین طریقت دانایان. تصمیم دارم برای حفظ و استفاده ی همگان از نظرات ارزشمند خوانندگان قدیمی این وبلاگ در این قسمت به قرار دادن نظرات پیشین بازدیدکنندگان این وبلاگ بپردازم. امید دارم تا مقبول همگان واقع شود.


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

قضاوت کن بر خود ای انسان

 

بزرگترین لحظه ی حیات انسان وقتی است که خود مورد قضاوت است

قضاوت کن بر خود ای انسان

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کلامی از م الله در بیانی از اسرار

کلامی از م الله در بیانی از اسرار

استا معنى  استاد است و در پس استا اوستا همان معناست رب نام خداست و اد مراتب ميم بر ان واقع شود آدم شود اين معنى خودا آدم خداوند خودا اللة است معنى دوم گرگان است( گر- گان) است گر آتش است كه بر ابراهيم سرد شد وگان پساوندانند مبدا خلقت را استار باد خوانيد به روزگاری بهشت و مينوى زمين قلمداد ميشد معناى دوم آنچه را كه بايد بدانيد زان بود كه هنديان برخاستی مسافرت آنجا شدند و در همان سكونت به بعد شرطى واقع شد كه به پا واقع شد و نامى بر آن شد كه اروپا خوانندش اين چه معناست كه وارد ميشود كه حكم چنين باشد صاحب كه تواند ملكيت وجود آدم صاحب دارد صاحب خود را در وجود آدم ميگذارد و آدم به خود به صاحب برميگردد. كنون در پاپ پيامبران اروپا واقع حكم شده است در پيش فرمان آن هنطوى آيد ودر پيش فرمان قدم دير استار باد است كه حكم آسمان خدا آسما ن وارد بر استار باد شد و استار باد حكم تكليف را روانه كرد كه بر آن زمين به دواير شكل گيرد و دواير وجود آدم شود و آدم به حلقه ميان  اينان است ويك در ميان آدم واقع است و دو ميم به فرمان وجودش حكم دارد و اما اين لحظه خوانده بر كيست آنجا كه رفتنست قيامتى برخاسته ميشود و عارجى معارج واقع شد توان بر آدميان نبود كه آن برخاسته كنند كه توانند پس صاحب (هو حى الحضور) ميشود تن كمال ميكند رقم بر آن دارد كه رع قوم را فرمان بر نادانند كه زوم شدند و گرد هم آمدند و زم خوانند و زم مه بر آن وارد ميشود اين برقرار را در انديشه كه چه بوده است فرمان بر اينست كه انشاء تن بر شما خوانده شد و آنچه كه بدن به مخلوقات وجود دارند همه نياز تن است آدم نيازمند است و همه ی مخلوقات كه در آدم به حضورمى يابند نياز کشفیات و مشاهدات دارند اين فرمان را به گوش بسپاريد تحت فرمان اين خوانده بخوانيد كه انشا تن واقع شد كنون لحظهعقل است عقل روان است اين فرمان تحت حكم است كه بدانيد آنچه كه به مدارج تن بوده است انجامى شد و آنچه كه بايد فرمان شود عقل است لحظه اجازه ورود به عقل بر مومنان واقع شد اما اين كلمات كه بر ما خوانده ميشود در معارج نوح كه در پس همايند جن واقع ميشود اينكه مبايد به نماز قيامت مرسلات فرمان شد گر به زير مالك يس واقع شود يس را به اينسويه زيس خوانند و كاف دانند و ازديادش خوانند مومنان چه كسانند مومنان عالم بيرون كه دو گانست به عالم درون كه عبادند به تكليف خويش ميخوانند پس اين حكم به جاريه وجود بر فرمان ملك الموت است كه اين حكم را به اسفل الاسافلين به اسفل بر شما تكليف است كه ملك وجود آدميان آنان كه نادانند فرمان به دانايى برند كه اين چه باشد پس كه دانستيد آنچه را كه در ناداني وجود آدم است بر آنان حكم داريد كه انكه بر تكليف دين در آيد گر كه خواهد فرمانروا شود نادان است حكم فرمانروايى و حكم ممالك ملوك پنهان است و حضورى ندارد باطل را به حضور حكم مياورد كه حكومت كند تا بدانند كه حكومت صاحب خود دارد و جان جانان و جانان جان حكم براين دارد كه تكليف روا كنيد بشناسيد كه خدا تفنگ بر دست نميگيرد تفنگ تف است و آتش و فن تفنگ را به ننگ دهان ميبرند به همين است كه خطبه ميخوانند نميدانند كه صاحب حكم نادان را كه شيطان شده است چطونه آيت ميكند پس كه بدانيد زانجا كه تك به اول آنچه كه بر دست داريد بروى مردم روا نميداريد و شيطانيد حكومت خدا اين نيست حكومت خدا بر شما اين وارد كرد كه بدانيد عباد نيستيد ونبوديد به لباس عباد درآمديد عالم خارج كه دوگانست ديديد عالم يكتا درون نديديد يگانه مكلفان عباد پا پی پيامبران بودند وآنان را كه آن و آنان به شفاعت برند و شفا كنند كه پا پی پيامبران را در واقع است و نگهبانان درند به در وجود بنگريد اين عالم و روزگار را نگاه كنيد انكه دست به سلاح  كشنده ميبرد و توان بر ملك الموت خويش ميخواهد بداند  آن نيست تكليف را صاحب معلوم ميكند صاحب انشاء تن را به حضور به انجامين داد و كنون فرمان عقل ميدهد و نادان را نگاه كنيد كه بر روى بندگان عباد تفنگ بدست ميگيرند همه مكلفان عبادند و همه اين تكليف را دارند مردم را با سلاحهاى كشنده تن خويش تجهيز ميكنند اينان كه روزگارى آيت فرمان آن داشتند كه پروردگار عالم كه بخشايششان كند به همين فرمان شد كه توبه وارد شود به همين فرمان شد كه حتايش نامى نباشد و بسم اللة الرحمن الرحيم هم نباشد تو به فرمان براين است پس الغاى القاب حكم شد نادان به كودكى وجود برقرار بود و تكليف عقل نيافت كنون موشك ميخرد كه آدميان كشد راهنماى توان كلمات نيست انكه خويشتن بر تكليف گناه خود بر اين عالم دارد آن ميدارد كه صاحب خلق كرده است صاحب فرمان كرد كه بد و خوب نتوانيد  كه دانيد پس به درخت ميان دست مبريد و زان به رحم خيانتيد به همين بيت الحرام رافرمان ميكند كه بيت الحرام را معنى در ابا بيت المامور خوانيد كه مامور تكليف داريد و مامور را به معناى آيه ديگرى برخوانيد و آن را كه م واقع ميشود و ر به آخر آن كه اين ميزانست كه فرمان آن در قران است پس صاحب معارك مرسلات كمان ميكند بر عالم....

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پاسخ پروفسور آقا ابراهیم میرزائی به تحرکات اخیر

پاسخ پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی به تحرکات اخیر مجله ی جام جم و برنامه های تلویزیونی پیش روی آنها

 

 

سكوت بزركترين فرياد است

جهالت انسان در نهاد انسانست

انسانها گمراه نيستند بلكه سرگردانند موجهاى خروشان درياى انديشه به هرسو پراكنده ميشود. موجهاى اندكى به ساحل ميرسند آنان كه به دريافت و درك انديشه هاى ما نرسيدند جاهل نبودند بلكه سرگردان شدند ما كليد و رمز راه انسانيت را به آنها سپرديم و اين تنها مولكولى كوچك از عالم تن بود آنان كه به روان رسيدند هنوز پابرجا و درسكوتند و آنان كه در وجود خود سوختند شاهدان اين راه بودند و هستند

در خود باز شدن آن نبود که ناهمراهانى همراه نما به آن رسيده اند. رجاييها و معصوميها را بسيار در اين راه شناختيم

اما همراهان و راهدانان حقيقت جوى هوشيارند و به درك انديشه آنان رسيده اند

سكوت ما از ناتوانى و عجز نيست

ما معناى سكوت ميدانيم

سكوت ما خود جوابيست تا باز در خود بنگرند و شايد بخود آمدند

آنان که حتى نتوانستند تنها يك متوى فيزيكى را اثبات نمايند گیتكهاى رنگین بر ميان بستند

آنان كه حتى نمیدانستند شال را بر كدامين سو بربندند بر دسته ركيما دست بردند

آنان كه در خامى دايره عقلى ماندند مدعى شدند

اندكند همراهان اندكند انسانهاى والا و پیروز

آنان كه نام بر معابد ما نهادند بسيارند اما معناى معابد ندانستند

آنان راه شناخته بودند اما در ابتداى راه ماندند

در عالم تن باز نشدند مدعى روان شدند

همراهان از آنها بپرسيد كدامشان بر سوگند استوار ماند

مگر پیمان خون با ما نبستند

ما در خود گمشده ايم و آرام و شما خشمگين و مايوس

همراهان ميدانند آنكه ما را بجويد ما را خواهد يافت

سوال بسيارى از همراهان را در سايتها و بلاگهاى گوناگون خوانده ام كه كجاييم و چرا در سكوتيم و چرا و چراهاى ديگر كه ما سال 57 آنرا با نوشته اى به شما سپرديم و گفتيم روزى انسانها خواهند پرسيد ؟

كردار شما توهين به ما نبود بلكه شناساندن ما به انسانهايى بود كه ما را ميخواستند جرقه اى بود در زير خاكستر آتش دانشكده اى كه ما بنا نهاديم و بابت آن از شما متشكريم ما آينده ی خود را ميدانيم

جام جم تنها روزنامه اى روزانه است كه هر مطلبى را درج مينمايد تا تيتر آنرا زيبا تر نمايد

اما به ديدگاه هزاران و يا مليونها انسانى كه در دانشكده انشاء تن و روان ما روييده اند اين تنها خامى انديشه و تفكر آنان است

خشونت در طريقت ما نيست

ما به آرامش معتقديم زيرا که

آب هرچقدر كه نرم باشد اما به مرور زمان بزرگترين صخره ها را که سر راهش باشند سوراخ مينمايد و راه را براى خود باز مينمايد

شكنجه جسمى ما را از پاى نمى اندازد زيرا ما در معابد خود شكنجه ها را بر تن تحمل نموديم ما بنها را خود كوبيديم

با مرگ جسمى انديشه ی ما نميميرد

همراهان از شكنجه و مرگ نهراسيده اند

واين رود بزرگ همچنان پر خروش است

وحدت حقيقى انسان بدون تمايز در رنگ و مليت و ديانت انسان هدف ماست و ما پیروزيم

بر پاسداران انسانيت درود

 

 

پروفسور ابراهيم ميرزايى

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

سال نو مبارک

با عرض تبریک سال نو 

و با سلام

 

این هم عیدی ما به همراهان با ایمان

لطفا این آدرس را در وبلاگهای خود لینک بفرمایید

سازمان جهانی یگانگی انسان


یوگا در کونگ فو

به زودی به تشریح مفاهیم چاکراها و طریقه ی بیداری آنها خواهیم پرداخت

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پاسخ بر تحرکات شیطانی

پاسخ بر تحرکات شیطانی 

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سخنان بر زبان نیاورده

حرف های ناگفته

حقیقت روشن است

ترجیح میدهم هیچ نگویم

به درود 


 

کم اندیشان توجه داشته باشند که :

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست

باور کنید که پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند میخورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست


بی شک هر کردار و گفتار ناشایست شما نسبت به بزرگ مردان این دیار سند تاریخی دیگری بر شیطانی بودن خوی شما و اثبات نادانی تان است


آن را که اسرار حق آموختند

همچو شعله جان او افروختند

همچو هیزم جسم او را سوختند

چون دهانش وا شد آن را کوفتند

حق ندارد خامشی چون ناحق است

هرکه گفت حق خامش است آن ناحق است...!

 

سروده ی همراه کوچک شما کامرون


حق آمد و باطل رفتنی است

 

به پا خیز ای برادر و خواهر که زمان در بی نهایت در سلطه ی توست. به پا خیز که حرمت انسانیت و عظمت تو نیاز به داوری و تضاد نا به حق ندارد. به یاد آر که مسلح غرب و شرق ، سلاحی است که استثمار در جهت غارت اندیشه های سازنده ی من و تو در درون درهای بسته ی تحمیل گر عقیدتهای خویش هستی را ابزاری برای آماج هوسهای خود میدانند.! به پا خیز اندیشه های راستینی که فریاد خلق های در بند در پهنه ی هستی علیه جهان خواران نیاز به همیاری تو و فریاد تو دارد. به پا خیز که عظمت و زایش اندیشه های هستی و خون سرخ تو راهی برای اثبات انسان و رد ظالمان زمان و سلطه ی تو بر جان رازی است بی کران از این دوران و این اندیشه  و آرمان طریقت دانایان است و نه غیر آن.... .

 

هموطن دیدی که عاملین جبر و اختناق چگونه از اولین ساعات به قدرت رسیدنشان با ایجاد پایگاه های مقاومت در سطح شهرها و میدان دادن به ارازل و اوباش رژیم منحوسشان در مقابل تو و خواستهای بر حقت صف آرایی کردند و خوی شیطانی خود نمایان نمودند و با ایجاد سانسور شدید خبری و اشائه ی افکار تحجر گرایانه و خرافی خود همواره تلاش کردند تا من و تو را به خواب برند تا خود با آرامش بیشتری به چپاول و ارضاء شیطنت وجودشان بپردازند ؟

ببین که چگونه در تلاشند تا با مسمومیت ذهن من و تو مانع شنیده شدن صدای بزرگ مردان دلیر این دیار که دشوارترین سختی ها را برای رهائی من و تو به جان خریده اند شوند و ببین که چه بی شرمانه هر روز به توهین و تحقیر ارزشهای ملی و معنوی ما و تهی کردن ملت از حرکتهای قهرمانانه و رهائی بخش مشغولند و تک روی و انزوای من و تو را به نام افکار روشنفکرانه یا دینی و اصیل میخواهند در جامعه ترویج دهند.

 

ببین که ظلم و رنجی که بر فرزندانت میرود همه حاصل ناآگاه ماندن و ایجاد تفرقه و فاصله ی بین من و تو است و عاملین اختناق با ایجاد نمایشهای یک سویه و در دست داشتن ابزار فرهنگی جامعه سعی در ترویج باورهای منزوی سازانه و فرد گرایانه در بین عموم جامعه دارند، چراکه از اتحاد من و تو و شنیده شدن صدای نخبگان و دل سوختگان این دیار می ترسند. لازم است آگاه باشی که آنان خود منزوی ترین و خرافه باف ترین و عوام فریبترین گروه شیطانی در جهان هستند که با در دست داشتن ابزار قدرت در ایران همیشه کوشیده اند به طرزی مزبوحانه به عموم گروه ها و حرکتهای برخاسته از دل این ملت توهین نمایند و آنان را رنجیده خاطر سازند و صد البته این امر نشان ترس و سست بودن پایه های اعتقادی و اجتماعی این گروهک باطل ملایان شیطان را میرساند و لاغیر.....  . 

 

لحظه ای بیندیش که اگر هر فرد خود را و تنها منافع شخصیش را بخواهد چه بر سر انسانیت خواهد آمد !!!! و قضاوت کن به نیکی که اگر در تاریخ نقش رهبران دلیری چون کاوه ی آهنگر و بابک خرم دین و امثال آنها که در تاریخ این سرزمین کم یافت نمیشوند نبود چگونه استعمار گران و جهان خواران تا به حال میراث انسان و انسانیت را به نابودی کشانده بودند.!!  اینک حکام دروغ گو و عوام فریب و سفاکینی که بر سرزمینمان سلطه دارند با تحمیل عقاید تک بعدی و تحجر گرایانه و ایجاد خفقان و نمایشات چماق داران خود میکوشند که من و تو را از اندک حرکت فکریمان نیز تهی کنند و چند صباحی بر بقای حکومت ننگ نامردمیشان بیفزایند. من و تو میدانیم که در این راه (( راه رهائی )) باید آگاه باشیم و آگاه کنیم  و هرگونه تهمت، خطر و شایعه را بپذیریم و به جان بخریم و تا آن زمان که به اهداف انسانیمان نرسیم با آرامش بیگانه ایم و آن را نمی خواهیم... . به یاد آر که فرمودند :

 

زندگی خون سرخ میخواهد ، فخر و اقبال رایگانی نیست....

 

آری ما دارنده ی تز نبرد زندگی و برتری اندیشه هاییم ، بر مبنایی راهبر داناییمان آموخت که چگونه ایجادگر تفاهم ها باشیم ، با حرکت دادن به فکر ما در جهان معنا. ما با کلامی برحق از حقانیت انسان و بازگشت به معنای خود و تکیه بر کاوش در مجهولات زمان بر تضاد انسانی ، رازمان را در کلام معنویت باز میگوییم. آری راز ما درد بشرهاست و این مقدمه ای برای گذر از محدودیت هاست ، رازی که با درک فروغ آزادی ها راهگشای من و توست. چراکه ما میخواهیم با گذر از محدودیتهای زمانی و مکانی ایجادگر فضای فکری و تفاهم ملتها و آغازگر حرکتی نوین برپایه ی فرهنگ معنوی انسان برحقی باشیم. ما میدانیم که مرتبه ها عنوانی بیش نیست ، تنها ذات انسانی نمای حاکمیت بر تضادها و نشان شخصیت هاست.  با درک از فروغ آزادی ها و در پس آشکار شدن ابهام ها ، آنگاه ندای آزادی به معنای انسان ، و حیات همانند نسیم بهاری و همانند روح فریادگر هستی هستا است و فریاد میدهد آمدم از برای تو ، من در حسرت اویم ، من مشتاق روزهای پر شوقم که انسان و انسان های جهان هستی را به دور از دلهره و ترسها که سرچشمه ی فساد اندیشه های انسانی است، ابرازگر عقیدتها باشم ، و تنها در رشته ی فرهنگی جامعه ها میتوان تصوراتی اینچنین داشت، تصوراتی که واقعیت آن تضمین کننده ی پیشرفت های اقتصای و فرهنگی و پشتوانه ای برای نسلهای آینده ی بشریت خواهد بود.... .

 

مدتهاست که اندیشه های فاسد و استثمارگر کوشیده اند تا مردم جهان از شنیدن فریاد برحق آزاد مرد دلیری چون پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی ، بنیان گذار تز علمی کانگ فو توآ در جهان که این حرکت ، در جهت ارتقاء و سلامت تن و روان آدمیان و کشف استعدادها و دانایی روزافزون ملتها از طرف ایشان صورت پذیرفت جلوگیری کنند و همواره ایشان و همراهان دانا و دلیرشان از طرف تمامی کانالها و رسانه های داخلی و خارجی تحت شدیدترین سانسورهای خبری بوده اند ، و صد البته اینک که جوشش خلق ها برای پیوستن به کلام برحق ایشان را با وجود تمام این فشار و محدودیت ها دیده اند به صورتی ناشیانه و ناشایست سکوت خود را شکسته ، که این نشان از ترس این ظالمان زمان از راهی است که ایشان پیش پای مردم نهاده اند. ملت ما باید به راه پیش رویشان بیشتر از اینها بیندیشند و آگاهانه به قضاوت خود و زمان روند..... .

 

ملت ما برای گذر از شرایط نامتعادل و جو متلاشی فرهنگی – اجتماعی – اقتصادی ایجاد شده توسط اعمال نادانانه ی این کم اندیشان حاکم در کشورمان باید به افکار نوین و راهکارهای به روز و پاسخ گو در مقابل تمام ابعاد وجودی انسان بیندیشند و از یاد نبرند که مسلح غرب و شرق و حکام داخل تنها به نفع اهداف شخصی خود و ایجاد استثمار و استعمارهای نوین برای بقای شیطانیشان تلاش میکنند. ملت ما باید بدانند که کلمه ی آزادی همیشه با کلمه ی مبارزه همراه بوده است و مبارزه اصول و شرایطی دارد که عدم رعایت آن و تک روی ها و عدم اعتماد بیمار به پزشک حاصلی جز ویران شدن در درد و اندوه برای بشر ندارد. انسان امروز با هزاران سوال و مسائل پبچ واپیچ خود از هیچ مسئله ای رویگردان نیست و میداند که برای گذر از شرایط کنونی نیاز به ایجاد حرکتهای نوین و دفع ایسم های منفی در شرایط رقابت آزادانه ی اندیشه ها دارد و برای رسیدن به این مقصود باید حرکت را آغاز کرد و لحظات پر شکوه حال را به فرداها وانگذاشت!.

 

باید با بدکاران صاحب قدرت وارد مبارزه ای آزادانه و آگاهانه شد. باید مسئولیتها را پذیرفت ، آنچنان که فرمودند : اصل روشنفکری احساس شدید مسئولیتها است ، نه نشخوار بیمارگون اراجیفی از آن گونه ...... .

 

باید زیاده گویی و کم کاری را رها ساخت و بیشتر از آنچه که گفته میشود، عمل نمود.... . 

باید برای رهائی آدمی لحظه ای ترس به خود راه نداد و با شناخت عاملین اختناق و افراد تحت فرمانشان که گاها ً با توهین و زیر پا گذاشتن حرکتها و احساسات و ارزشهای مردمی قصد فریب افکار عمومی را با نمایش های روشن فکر گرایانه ی آخوندهای حاکم در پشت تریبون های یک سویه دارند، آنها را به مناظره و ایجاد تقابل اندیشه ها وادار نمود تا اهداف و انگیزه های عوام فریبانه ی شان برای همگان آشکار شود و آنان یک بار برای همیشه رسوای دو عالمین گردند.

دوست من ، همراه طریقت دانایی تن و روان سخنی با تو دارم : از اجتماع انسان و دانشکده ی انشاء تن و روان در این لحظه از زمان در ایران که برایمان به عنوان پایگاه و نقطه ی شروعی است تا به راه گشائی انقلاب فرهنگی مان و راهگشائی انقلاب نوین ایران – انقلابی مستقل از همه ی انقلابات جهان ، انقلابی که در نهاد خود فرمان رهائی و آزادی را به بشریت سرود کند ، انقلابی که ندای فرهنگ انقلابی دهد و .... .

 

همان طور که میدانی و میبینی دانشکده ی انشاء تن و روان در نطفه ی انقلاب 57 ایران بنیان گذاشته شد و بر این بنیان بدون امکانات تا این لحظه از زمان ، به آموزش هزاران انسان از طبقات مختلف مردم و ارتقاء تن و روان آنان پرداخته و در خلاف جهت جهان خواران که هدفی جز ترویج وسایل و ابزار فساد تن و روان و اعتیاد و نابسامانی در میان مردمان دارند، حرکت نموده ایم و تا آخرین لحظه ی جان نیز همچنان که دیدیم از این اصول انسانی به ره گرد تفکر گرائی دست نکشیده و نخواهیم کشید، بر این پایه شاید خواسته باشی بدانی که چرا و به چه دلیل بر این روند در طول 30 و اندی سال با سخت ترین شرایط و بدون امکانات بدین آموزش و بدین حرکت اصیل انسانی دست یازیدیم و راز این حرکت و اسرار آن چیست ؟ بر این آهنگ سخنی باید با تو بگویم که راز ناگشوده ی انسان در طول تاریخ چندین هزار ساله ی آن از گشت و واگشت تمدنها و فرهنگها و حکومتها گرفته تا خلق آثار انرژی روان به بیان و خط و شعر و بناهای عظیم و اسرار آمیز همچون اهرام  مصر و به طور کلی راز ناگشوده ی تمامی آنها در تن و روان انسان و انشاء آن و یا دست یابی به جان جهان یا انرژی بی پایان بوده و تاکنون موفق به دست یابی به آن نگردیده و بر این شکست تا بدین زمان شش تمدن خود را نابود کرده و اگر نتواند تا آینده ای نزدیک به بزرگترین منبع انرژی جهان یعنی انسان دست پیدا کند تمدن فعلی نیز که تمدن هفتم انسانی است به زوال و نابودی خواهد کشید که نمونه هایی از آن تضادهای موجود بین طبقات اجتماع و اختلافات ریشه دار مکتبی و حاکمیت جهان خواران و فرمانروائی جاهلان و نادانان بر اجتماعات و ترور اندیشمندان و متفکران ، همچنان که دیدیم در دانشکده ی مان سرخی خون شهید راه انقلاب فرهنگیمان محسن امیری و خون پاک و پر جوشش ز آثار جان به تن و روان ، راهبرمان پروفسور ابراهیم میرزائی دکتر در فیزیولوژی انرژی و بنیان گذار تز توآ در تن و روان در جهان و استاد دانشکده ی تن و روان که ترور او از سوی تفنگ داران نادان و جاهلان و شیاطین پشت نقاب ادیان به تحریک دشمنان بعید نبود برایمان....

 

قضاوت خواهند کرد آیندگان آگاه به راز انسان...

 

ولی باید بگوییم این تفرقه ی عظیم انسانها بر روی توپک زمینی و جنگ های وحشت زا که ناشی از دست یابی انسان به جهان نیمه جان و کشف اتم و نوترون و ساختن بمبهای اتمی و نوترونی که بمب نوترونی نیز در رابطه با خاصیت موجی سلول زنده ، نابود کننده ی زندگان و نه انشاء و ارتقاء آنان میباشد. حال این سوال مطرح میشود که این تضادهای بشری و این نابسامانی های فکری و سرگشتگی انرژی روانی انسان و بیماریها و ناراحتی های ناشی از آن که در انجام خلق انسان بیمار عصر کنونی را نموده تا به کی و تا کجا ادامه خواهد داشت ؟! و در پایان بالاخره چه کسی با آگاهی بر انرژی روان ، دعوتی خواهد داشت به وحدت انسان ؟؟؟؟؟ و می خواند راز و رمز آن به انشای تن و روان ؟؟؟

 

حال ما تو را می خوانیم ای انسان و مسئولیت خود را در این توپک زمینی بدان و به شرح آدمیان نیز بخوان. چون انسان شاهکاری است آماده به ترکیب جهان و تا حال خام میران و به سویه ی خویش ویرا و نادرک و ناتوان به دریافتن راز علم یکتای خویش ز جان از دو جهان. انسان نیست پرتوان مگر در خاصیت ترکیبات بعد از آنکه در سروده ی اسرار آمیز آن میتوان به نامیدی جان و کشف آن را انشاء آدمیان ز تن و روان و در دانشکده ای ز کل توپک زمینیان به پر سایه ی کیان و حال ای دوست میخوانیمت به انسان و میرباییمت به کشف جان.

ای همراه ما انسانها با به وجود آوردن جو حکومت انسان بر انسان دیواری از فاصله ها را حس کرده و تنها پیشرفت انقلاب فرهنگی در کلیه ی ارگانها و مکانها بر مبنای معنویت انسانی میتواند نابودگر این قدرت طلبی ها باشد و با درک از انسان و خلاقیت تفکر گرائی و تکامل بخشیدن به قدرت فیزیولوژی ( روح و روان ) و حاکمیت انسان بر سرنوشت خود و حق دخالت در بهبود اقتصادی و اجتماعی و خصوصا ً فیزیکی ، انسان معنای آزادی را درک میکند و زمانی که انسان در بیزمان فاقد شعور و فقیر و گرسنه است مسلما ًمعنای آزادی را درک نخواهد کرد.

 

به یاد دارید که راهبر طریقت دانایان آزادی را چگونه به کمال تعریف داشتند ؟ (( آزادی هیچوقت زیادی نیست و همیشه کلمه ی آزادی با کلمه ی مبارزه همراه بوده است. اگر ملت فرانسه آنچنان ملتی بود که صدای اعتراضش به وسیله ی دولت با دود باروت خفه میشد ، آیا میتوانست پس از اشغال فرانسه به وسیله ی سربازان آلمانی دشمن را با ایجاد نهضت مقاومت به ستوه آورد ؟ آیا ملتی که طعم آزادی را نچشیده باشند و از رشد و شعور اجتماعی کافی برای شناسائی حقوق طبیعی و قانونی خود آگاهی نداشته باشند ، میتوانند به خاطر آزادی از سر زندگی خود بگذرند ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

آزادی پدیده ای تجزیه ناپذیر است ، چون از درون خود معرف یک انضباط و انسجام طبیعی است ، برای هر پیشرفت و کمال ضرورت غیر قابل انکار به شمار میرود و انسان را از همه ی نیروهای بازدارنده ی تکامل و پیشرفت نجات میدهد. به دیگر سخن : انسان گرسنه – برهنه – بی سواد یا کم سواد ، انسانی آزاد نیست. انسانی که حق دخالت در سرنوشت اقتصادی و اجتماعی خود را نداشته باشد ، انسانی آزاد نیست. انسانی که امکانات لازم برای شکفتن استعدادهای ذاتی خود را نداشته باشد ، انسانی آزاد نیست. انسانی که حق نقد و گفتگو و اعتراض و اظهار نظر در مسائل زندگی و روابط اجتماعی و کیفیت و کمیت قدرتهائی را که شرایط  زندگی اقتصادی و اخلاقی و فرهنگی او را تعیین می کنند نداشته باشد انسانی آزاد نیست. انسانی که تلقی و ادراکش از سرنوشت و نیروهای اجتماعی و چگونگی شرائط اقتصادی و سیاسی و تکوین و تشکیل قدرتهای حکومت کننده و حدود و قلمرو طبیعی وظایف و مسئولیت های آنها ، به اندازه ای باشد که وجود فقر و غنا و اختلاف طبقاتی و تن درستی و بیماری و گرسنگی و سیری و بی سوادی و با سوادی را حکم سرنوشت و تقدیر ازلی بداند ، انسانی آزاد نیست .... .

آزادی به معنای استقلال است. آزادی یعنی روی پای خود ایستادن ، نیروهای خود را به کار بردن و خویشتن را به طور بارآور با جهان مربوط ساختن است. فیلسوفی گفته است : « آزادی آنچنان با روح انسان سرشته است که حتی رقیبانش بر آستان آن سر موافقت میسایند.

هیچ کس با آزادی نمی جنگد ، حداکثر با آزادی دیگران به مخالفت بر می خیزد >>))

 

دوستم بدان کانگ فو توآ (( طریقت دانایی )) روشی برای بهتر زندگی کردن انسانها و منشاء حرکت انسانی در زمان و بینهایت است و حرکت نسل جوان برای تفاهم بر تضاد تن و سازندگی خود برای ساختن آیندگان است.

طریقت دانایی راهی است که همراه با به کار گرفتن استعدادها و قدرت خلاقه ی فکری خود و روشن بینی و درک واقعیتها با همراهی راهدانان و یا همراهان و با پیشرفت زمان تکامل یافته و آگاه است که در دانایی انسان برتر یعنی ذات راستین و عنوانها مرتبه ای بیش نیست و مقام انسانیت روش علمی و فرهنگی و عملی است که انسان را در بینهایت زمان و در پناه اندیشه های راستین نوید دهنده ی بروز باطن ها و تکامل بخشیدن به فرهنگی به دور از همه ی فرهنگ های تداخلی رهنمون خواهد ساخت و اگر اشخاصی به ناروا ادعا میکنند که کانگ فو فرقه یا روشی چنان و چنین است سخت در اشتباهند. زیرا اینان فریب خوردگان خود گول زنند که بر اثر ضعف های درونی خود و با وابسته کردن اعمال دیگران سعی در نهادن سرپوشی بر ضعف های خود و افسوس که این نوع انسان نماها غافل از قضاوت دوران و در دنیای بی خبران به فریب خود و دیگران مشغولند.

بر حق است که به قضاوت خود باشند ، زیرا تنها با شناخت خود میتوان قضاوتگر انسانها بود. آری بر خلاف این تبلیغات عوام فریبانه ی مکاران حاکم و آدم فریب - نهادهای طریقت دانایی بهترین پشتوانه ی انسان در برابر حس وجدانی و مسئولیت اجتماعی و آغازی برای از میان برداشتن بی هدفی ها و از بین بردن فساد اندیشه ها و پیش گیری از اعتیادها که نسل جوان را به سوی نیستی و سقوط سوق میدهد و این تنها وسیله ی استثمارگران انسان و حاکمان دوران است ، اما طریقتمان انسان را در جهت سازندگی جامعه میبرد. جامعه ی ما در فقر فکری و نیازمند سازندگی انسانهای مقتدر و ره روان برحق است.

 

سیاست مداران باطل بدانند که ابراهیم میرزائی در نهاد طریقت دانایی یک شخص نیست بلکه نماد حرکت آگاهانه و حرکت اصلی باید توسط میرزائی ها که در این طریقت بسیارند انجام پذیرد !

 

با درود بی پایان به آغازگر این راه بی پایان - پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی که انسانیت انسان را بالاترین هدف و مقام و قانون انسان دانستند و خواستند.

 

به امید شنیدن فریاد برحق خلق ها در روز بیداری و قیام وحدت - ما با شماییم و تا فرا رسیدن آن لحظات بزرگ و دوران ساز ثانیه شماری میکنیم.... .

 

                    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند

                                           

                                                          آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

 نوشته ی همراه طریقت دانایی (( کامرون ))

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یم می

با توجه به عربی بودن فونتها و طولانی بودن آنها در وبلاگ این فایل ها را از این قسمت برداشته و به جای آن فایل اصلاح شده ی متن فیلم یم می که تاریخ زندگانی یارومه پروفسور ابراهیم میرزائی می باشد و به صورت کتابی آماده برای پرینت اینک تقدیم به شما عزیزان میکنم. امید که مقبول شما باشد.

 

یم می

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

پیام راهبر

پیر کونگ پس از نگرش و تأمل در جهان و تاریخ حیات انسان و بی پرده دیدن سرگشتگی و نابسامانی آنان ، راه نویی مستقل از همه راه ها نشان ، و راه کمال و سعادت و همزیستی مسالمت آمیز آدمیان ، با هر فرهنگ و نژاد و اندیشه را با نام طریقت دانایی بنیان نمود. ایشان در پایگاه  آخرین مراتب علمی و فلسفی و ورزشی و رزمی و نظامی و جنگ های چریکی و دریافت آخرین مدارج تکنیکی در جهان ، صلح را از درون آنها یافت و خود را در نهایت توان مسئول و متعهد در برابر توده ها و تا به امروز هرگونه رنج و فشار و ترور را از سوی سیاستمداران باطل و حریص قدرت و خرافه بافان سودجو و بازیگران ادیان تحمل نموده است. با درود بر ایشان که انسانیت انسان را تنها قانون و بالاترین ارزش و گنج وجود دانستند و همراهان دلیرشان را پاسداران انسانیت خطاب نمودند. راه و مکتوبات ایشان بی شک چراغ راه آینده همه آدمیان خواهد بود. اینک به بیان مختصری از نظرات و مکتوبات ایشان می پردازیم :

(( لازم به توضیح است که مطالبی که با رنگ آبی نوشته شده به هم پیوسته و متن اصلی می باشند و مطالب کوچکتر و سیاه پا ورقی و توضیحات تکمیلی آن مطالب می باشند ))

 


 

ص (1)

 

در جهان امروز(1)  و روابط خاص سیاسی و اقتصادی و تداخل فرهنگ ها پذیرش بسیاری از آراء و نظرات پیشگامان عقیدتها ، نه تنها درخور تأمل است بلکه با توجه به روابط انسانها ، نزدیکی فرهنگ های متفاوت به یکدیگر، تمایل ملت ها به پیشرفت روزافزون و ........ ناگزیر به پس زدن و رد بسیاری از نظرات هستیم. هدف اصلی ما دست یافتن به راهی است که بتواند بشر مثبت را راضی (2)  نماید. و در عین حال او را بی جهت به نیستی نکشاند ، راه مورد نظر ما زندگی است ، یا به یک معنی شیوه زندگیست ، با اصول ، روش ها ، گرایش ها و موازین خاص خود که شایسته و مورد قبول جامعه جهانی آینده با ارگانیزم خاص خود میباشد. راه مقبول ما راهی است که قادر باشد انسانها را (3) به آنجا برساند که اکنون وراء اندیشه مینماید. ما به او که راه مورد نظر ما را درک می کند میگوئیم توانا ، توانا برای زیستن به معنای راستین با ایمانی راستین (4) و به سوی هدف های راستین.

 


پاورقی ص (1)

 

1-   اساسا" همه فلسفه هستی گرایانه از « کی یر که گور » به بعد با بیان « پل تیلیخ » « جنبشی است صد و اند ساله ، توأم با سرکشی علیه نامردم شدن انسان در جامعه صنعتی » برای بسیاری از فلاسفه تعبیر بیگانگی یعنی وجود انسانی که از ذات خود بیگانه می باشد ، یعنی وی به واقع آنچنان نیست که بالقوه هست و به دیگر سخن آنچنان نیست که باید باشد.

2-   برای رسیدن به انسان گوشتی نه از تخیلات یا ادراکات انسانها شروع می کنیم و نه از انسان آنطور که در روایت آمده یا از گمان خیال فرایند حیات واقعی شان ، بروز بازتاب ها و برگردانهای ذهنی و فکری این فرآیند حیات را نشان میدهیم.

3-   با توجه به اصل کانتی ( kantionprinciple ) انسان باید همواره خود هدف باشد نه وسیله ای برای رسیدن به هدفی دیگر. او می گوید انسانیت انسان حتی نباید وسیله ای برای زندگانی فردای او باشد ، پس چگونه می تواند وسیله ای در دست کسان دیگر گردد ؟.

4-     ایمان به انسان ، ایمان به او به قوای راستین انسان و ذات مردمی پایدار است.

 


 

 

ص (2)

 

..... که زیر درفش انسانیت (1) با تمام نیروی فکری و فیزیکی خود به همه انسان ها و در نتیجه (2)  به خود خدمت می کند. او تحرک دارد ، با هدف می اندیشد و فقط انسانها را دوست دارد ، او با درک و پذیرش طریقت دانایی ( راه راستین ) توانسته برای زندگی خود جهتی انتخاب کند. سمت مورد نظر او هم بی شک جهتی انسانی و برای انسانهاست (3) .

او با این مهم ( سمت گیری انسانی (4) ) که نمایانگر تقویت اراده و سلامت روان اوست شالوده تحولاتی همه جانبه را در اختیار دارد و قادر به اعدام واژگونگی ها (5) و

 


 

پاورقی ص (2)

 

1-   انسان اگاه کسی است که به ارزش زنده ماندن و تحرک واقف است و یا به قول عارف بزرگ « ژاکوب بوهم » : اصل حرکت را نه به طور افزاروار « مکانیکی » بلکه همچون یک انگیزش ، یک حیات خلاق و یک کارمایه ی  ذاتی باید تلقی کرد ، « عاطفه انسانی برای او قدرت ذاتی انسان است » یعنی قدرتی است که پرتوانان در راهش تلاش میکنند.

2-     در پایگاه واکنش های بشردوستانه ما همه کس مورد یاری و یاوری قرار خواهد گرفت.

3-   به یاد ژان کریستف « ای شما که باید بمیرید ، بمیرید ! ای شما که باید رنج بکشید ، رنج بکشید ! کسی برای خوشبخت بودن زندگی نمی کند ، برای آن زندگی میکند که قانون مرا به انجام برساند. رنج بکش ، بمیر ، ولی آن باش که خود باید باشی « انسان ». لاکن انسان توانای مورد نظر ما در حالی که انسان است ، برای خوشبختی انسانها و خودش زندگی میکند.

4-   غلبه بر بیگانگی از خود و از این رو دست یافتن انسان بر طبیعت انسانی : دست یافتن به وسیله انسان و برای انسان ..... پس بازگشت است به خویشتن به عنوان یک موجود اجتماعی ، یعنی واقعا" انسانی.   .  . انسان روزگار ما برای عوارض بازدارنده تکامل و ارتقاء شخصیتش ( از قبیل فقر و بی سوادی و گرسنگی و محرومیت از آزادی و همسان نبودن امکانات فرهنگی و اقتصادی ) دیگر به مفاهیم یک سلسله ارزش های متافیزیکی و ماوراءالطبیعه اعتقاد ندارد. او دیگر به توجیهات اخلاقی و مذهبی و علمی و فنی وضع خود ، به صورتی که طرفداران علم و سیانتیست ها و یا اباء کلیسا و ......... و پراک ماتیست ها تعبیر و تفسیر می کنند ، توجهی ندارد. انسان روزگار ما نیازمند یک منظومه کامل فرهنگی برای بیان روابط و بستگی های خود به زندگی است و این منظومه را متکی به یک مسئولیت و تعهد همه جانبه انسانی میداند. انسان در این منظومه فوق همه مسئولیتهای خاص خود قرار دارد میزان شدت فشاری را که انسان این روزگار تحمل میکند نشان دهنده تحول در کیفیت و کمیت دائمی کار انسانهاست که او را از سر نو خلق میکند.

5-     دوگانگی شخصیت و روان ، کردار و گفتار ، موجود و بایستنی.

  


ص (3)

 

تضادها (1) و خواب الودگی ها (2) ............ بوده و برای هر نوع دگرگونی انسانی (3) ، همیشه بیدار (4) باشد و پاس خواب آلودگان (5) را ندهد.

با ایمان کامل به ارزش و تاثیر عامل زمان نه مایلم زمانم را بی جهت از دست بدهم و نه قصد این دارم که زمان تو را بدزدم.


پاورقی ص (3)

 

1-   دیپلماسی جهان کنونی ، تضاد بین کشورهای سرمایه داری و کشورهای فقیر و هرگونه جنبش ملی ، تضاد بین وحدت گرایی و کثرت طلبی – تضاد بین منافع ملی و همبستگیهای بین المللی – تضاد در زیرساخت  و روساخت جامعه ( واقعیتی موجود ) – دگماتیسم و انجماد فکری و آیه پرستی ( بین هست و نیستی که ما را در بر گرفته ) – تضاد انسان امروز ( حل راستین تضاد بین ذات و وجود ، بین جهان عینی برونی و جهان نفسانی درونی ، بین آزادی و ضرورت ، بین فرد و گونه است ) – و اینست یکی از اساسی ترین تضادهای بین المللی تاریخ امروز ، و یکی از اساسی ترین بنیادهای حوادثی که در گوشه و کنار جهان در حال تکمیل است و این عامل بائث گردیده است فرهنگ های سازنده و متمول را به صورت فرهنگهای ازمنه ی تفتیش عقاید قرون وسطائی درآورد. و حق تاریخی انسان بودن – یعنی حق فکر کردن – حق حرف زدن – حق جمع شدن – حق شناختن – حق شناساندن را از وی بدزدند و هر یک از این ملت ها را در آتمسفر خاص و جداگانه که دلخواه و تثبیت کننده منافع ایشان باقی گذاردن.

2-     خونی که به رگ و پی ها به خفقان میزند.

3-   پس ما از شکل نوین جامعه غیر بیگانه ، استقلال انسان را چشم داریم ، و امیدواریم از این رهگذر انسان روی پای خودش بایستد و وجه تولید و مصرف بیگانه او را فلج نکنند و وی بتواند به راستی خالق و خداوندگار زندگی خویش باشد و از آن رو به جای اینکه تنها وسائل زندگی را تولید کند « زندگی کردن » را پیشه ی خود سازد.

4-   جامعه بهین آینده جامعه ایست که ذات انسان را تحقق می بخشد و در پرتو آن انسان با خویشتن آشتی میکند. به زبان یکی از فلاسفه : « بگذار انسان ، انسان باشد و رابطه اش با جهان رابطه ای انسانی به شمار آید ». (( این هنگام عشق را با عشق مبادله میکند ، و در برابر اعتماد ، اعتماد میستاند )).

5-   انسان غالبا" از نیازهای دروغینش آگاه اما از نیازهای راستین بی خبر است. وظیفه ای بر ماست که انسان را بیدار کنیم تا او نیازهای راستین را از دروغین باز شناسد.  


 

ص (4)

 

پیشتر هم گفتم هدف من دست دادن با راهی است که با محیط کنونی و افرادش و جهان آینده (1) بتواند هم آمیز و منطبق باشد. چه طبیعی است جنبه های غیر عملی ، منفی و یا سکر آور هر اندیشه و برنهادی بی هیچ تردید مردود و غیر قابل پذیرش است. سمتی با جهان امروز می تواند هماهنگ و همصدا گردد که از هیچ مسئله ای غافل نباشد. امروز هیچ رویداد و تصمیم و تدارکی جدا از مسائل اجتماعی (2) ، اقتصادی (3) ، سیاسی (4) نخواهد بود.

 


پاورقی ص (4)

 

1-   سرشار از نیازهای انسانی و این خود در سایه وجه تولید نو و فرآورده های نو ، در پرتو تجلی تازه ای از نیروهای انسانی و غنی ساختن انسان از راهی نو فراهم می آید.

2-   مردم گرائی حل قطعی خصومت بین انسان و طبیعت و بین انسان و انسان است. جامعه گرایی چیزی جز آفریدن شرائط لازم برای رشد انسان آزاد ، خردمند ، فعال و مستقل نیست. جامعه گرایی آزادی معنوی انسان و رهائی او از زنجیرهای جبر اقتصادی است.

3-   در جهان سوم باید شرایط اقتصادی و اجتماعی جهت پیشرفت یک ارزیابی دقیق و همه جانبه از وضع موجود به عمل آورده شود. باید یاد آور شد کشورهای در حال رشد با توجه به ناکامی هائی نظیر کنفرانس اقتصادی « دهلی و کودتای پی در پی که از طرف وحدت قانون ملی و قاره ای جهان پیشرفته » نصیب آنها می شود ، باید برای مقابله با این فشارهای دائمی لااقل در سطح منطقه ای دست به ایجاد یک نوع وحدت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی بزنند تا بتوانند از این راه به یک نهضت جهانی برای خود سازی و اجازه رشد دهند.

4-   هفتاد و هشت سال پیش از میلاد ، هفت گلادیاتور که محکوم به جنگیدن با یکدیگر یا مردن بودند ، به پیشوائی اسپارتاکوس شوریدند و پنج ارتش را درهم شکستند. کراسوس ، با هشت لژیون به مقابله آنها اعزام شد. لوکولوس از تراس و پمپه از اسپانیول احضار گردید. از آخرین نبرد ، اسپارتاکوس قطعه قطعه گشت. کراسوس در امتداد راه کاپووا به رم شش هزار اسیر را به دار آویخت ( رجوع شود به کتاب « کراسوس » اثر پلوتارک ).

 


ص (5)

 

بر این اساس سمتی که منتزع از این مسائل مشی زندگی افراد قرار گیرد سمتی مالیخولیائی و نوعی واژگونگی و جبن است. سمتی است که موجودیت انسان آزاد (1) را شدیدا" به خاطره می اندازد. سمتی است که بهره کشی (2) از انسان ها و تحمیق آنان را به صورتی دیرپا در خواهد آورد. چنین سمتی یار کسانی است که هدفشان وطن فروشی و تاخت و تاز به تمام شئون انسانی (3) و تاراج ثروت ملتها است. هشدار این نکته لازم است که عاملین دست اندرکار با الغاء نظراتی که مبتنی بر تفکرات صوفیانه ( ذن بودیسم ) و مروج بی خیالی و اینکه (4) در خود فرو رو و به دنبال حقیقت باش چون دنیا فانی است ، همیشه کوشیده اند من و تو را به خواب برند تا با آرامش و یقین بیشتری بتوانند به برنامه های غیر انسانی خود جامه عمل بپوشانند بدین خاطر من و تو موظف و ناگزیریم آگاه باشیم و آگاه کنیم. مدتهاست بازی با واژه ها (5) عامل تحمیق ملت های بیشماری که در


پاورقی ص (5)

 

1- ارسطو در polites  نقل میکند :

اولیگارشی های آتن چنین سوگند می خوردند :

« عهد میکنم که خصم مردم باشند و هرچه بیشتر بکوشم تا آنان را گمراه سازم »

آیا انسان در تخت گاه لرزان حیات خویشتن میان دو صفر – زادن و مردن گیج و سرگردان است ؟ یا از نو خواهی و تازه جویی می پرهیزد ؟ و تجدید وقایع گذشته و کهنه را آرزو می کند ؟.

2- انسان هایی که با زور و سبمانه حیوانی از همه چیز محروم شده اند اگنون چنین می پندارند که به حق ، زبون و رنجورند ، و این هم چاره ناپذیر است. !

3- عامل اساسی جدائی انسان از انسان دیگر ، و عامل مقهور بودن انسانی در چنگال انسانی دیگر.

4- داستان انسان ما سرگذشت کشتی شکستگان را می ماند  که در دریای بی کران ، ساحل نجاتی نمی بیند ، پس چندان به نگرانی و بیم می افتند که نسنجیده و کور کورانه به تقلید یکدیگر – حتی به تقلید آنان که طعمه دریا شدند به هر تخته پاره سست و فرسوده ای چنگ میزنند و از جستجوی راه حقیقی نجات و نیل ساحل مراد غفلت میورزند. از این رو نه تنها به دریانوردان دلیر و هشیاری که به نجاتشان می شتابند رو نمی آورند ، بلکه قصد جان آنان نیز می کنند ( در اجتماعات بشری ، سنت های عتیق ، بت های کهن و به زبان جامعه شناسان « تابو ها » )

5-  وقتی آدم ها از کلمات تغزیه می شوند. 


ص (6)

 

گیتی پراکنده اند گردیده و روح افلاطون را آزرده میکند. باید همه ملت ها از روابط تولید یا شالوده اقتصادی اجتماع (1) خود آگاه (2) باشند. از روبنای جامعه شان هم. تا بتوانند سمتی آگاهانه داشته باشند. بودیسن به این مسائل توجه ندارد و با آن بیگانه است (3) حتی ردشان میکند. این خلاء نزد بودایسم کاملا" قابل توجیح است. چه او چهارصد ملیون گرسنه در هند سراغ نداشت. او شاهد مقطوع النسل نمودن هندیها نبود. زمان او اندیشه ها به این شدت اخته نمیشد.

او نمی دانست ممکن است اقوام شمال و جنوب با هم چندین ده سال پیکار کنند و بکشند و کشته شوند ، (4) بدون آنکه خودشان اختلافی داشته باشند. او با اشکم چون طبل بیافرائی (5)

بیگانه بود که از فرط گرسنگی و تغذیه ناهنجار در شرف انفجار است. او ندیده بود که نجار در قفس بنشیند و بوزینه درودگری کند. برای او غیر قابل تصور بود که ایسم های منفی به جای دفع یکدیگر به چه سهولتی یکدیگر را جذب میکنند. هر یک گوشه ای از جهان را انگار که ملک نیاکانشان است به عنوان حصه خود بر میدارند.

 


پاورقی ص (6)

 

1-   دو عنصر اصلی تحول – رشد و توسعه ( تنها رشد اقتصادی موجب رشد اجتماعی نمی شود مگر نظام اداری و سیاسی به اصول و مبانی اجتماعی معتقد باشد.

2-   شخصیت روشنفکران در کشورهای در حال رشد : در کشورهای در حال رشد ، روشنفکران تنها کسانی هستند که دردرون شرائط موجود اجتماعی احساس غربت و انزوا میکنند و این قطب های فکری باید دارای استقلال شوند و موجودیت آنها به عنوان هسته های اصلی همبستگی های اجتماعی از شعاع دخالتها و سوء ظن ها و شک و تردیدها بر کنار بماند ، ضمنا" باید یادآور شد اصل روشنفکری احساس عمیق مسئولیتها است نه نشخوار بیمارگونه اراجیفی آنگونه.

3-     جدائی ذهن از عین : « چشم دارند و نمی بینند ، گوش دارند و نمی شنوند ، الی آخر »

انسان هرچه بیشتر نیروهایش را به بتها واگذارد ، خویشتن بی نواتر و به بتها وابسته تر می شود. و به جای اینکه در عمل خلاقه اش ، خویشتن را بیابد در برابر آن کرنش و فروتنی میکند.

4-     جنایت علیه انسانیت.

5-     ( اشاره به نهضت انقلابی آفریقا ).

 


ص (7)

 

زمان او ملتی را به طور گروهی از سرزمینش نرانده بودند و ........ خط اصلی فلسفه بودا و هر برنهاد سکر آور دیگری را بی خبری (1) تشکیل میدهد چون آنان از خط تاریخ بشر بی خبرند. (2)

حال از تو میپرسم که کدام راه با جهان پیرامون ما سازگار است ؟ تحرک و بی آرامی و نبرد (3) یا سکون و آرامش و خمودی ؟. دوست من حتما" قبول داری که خاصیت استاتیک افراد گریبان انسانیت را به زودی خواهد درید.

اگر بوداییسم میگوید تولد و مرگ باعث ایجاد رنج و اندوهند و زندگی بی فایده است ، در جهان من و تو دلیلی برای پذیرش این نظر وجود ندارد. درست است که انسانها بی اختیار زاده می شوند و بی اختیار میمیرند ولی قبول کن که تنها مفهوم تولد بیرون آمدن از رحم مادر و تنها مفهوم مرگ بی حرکتی قلب (4) نیست. تولد و مرگ مفاهیم دیگری هم میتوانند داشته باشند.


پاورقی ص (7)

 

1- خرافات ایدآلیستی در همه ادوار تاریخی ، تنها زمانی نضج میگرفته است که انسان در مقابل رخدادهای طبیعی ، یا اجتماعی عاجز می ماند و به درک منطقی ، یا دفع اساسی آن قادر نبود.

علاوه بر این ، ایده ضد ماشینیزم نیز تحت چنین ناتوانیهایی پدید میاید. حال اگر برزخ خاموش مستقر منجر به تفرقه ، بدبینی بدگمانی و بی تأمینی اجتماعاتی گردیده است ، مقصر تمدن ماشین نیست. زیرا تکنولوژی نه تنها باعث عقب ماندگی ملل نگردیده است  ، بلکه بزرگترین عامل تاریخی تکامل جامعه بشری هم شده است.

2- یک اسطوره می گوید : یکی از سلاطین ایران دستور داد دانشمندان دربارش تاریخ جهان را در ده هزار جلد بنویسند. وقتی آماده شد دستور داد ده هزار جلد تاریخ را در هزار جلد خلاصه کنند. هزار جلد تاریخ را نزدش آوردند گفت آن را هم در صد جلد و به همین ترتیب در ده و بعد در یک جلد خلاصه کردند. هنگامی که یک جلد خلاصه تاریخ جهان آماده گشت گفت تا آن را در یک خط خلاصه کنند ، عصاره تاریخ جهان و یا خط تاریخ بشر چنین بود : ( به دنیا آمدند ، رنج کشیدند و مردند ) « از آناتول فرانس نقل از رساله دینامیسم تاریخ ».

3- انسان منطقی یا انسان ما کسی است که با خون خود ، با مغز خود و با بازوان خود جریان تحول تاریخ را شدت می دهد و زمان حرکت تاریخ را در بستر تحولش کوتاه می کند.

4- تحت چنین ایمانی است که میگویم انسان اجتماعی ناگزیر است که تا حد گیاه ، به بودن و وجود داشتن تنزل نکند و نسبت به روابط حوزه ای زیست خویش اسارت گرا نباشد.

 


ص (8)

 

در مفهوم اول اگر ما برای تولد خود قادر به تصمیم گیری نبودیم ، برای فرزندمان که می توانیم ! نیازی به بازگویی این نکته نیست که فرزندان من و تو بدون تصمیم ما متولد نمی شوند. درست است که من و تو قادر نیستیم که نمیریم ولی میتوانیم آن را به تاخیر بیاندازیم. امروز علم عامل تحمیل اراده بشر در مسائل و موارد بسیاری است که چندی قبل فکرش را هم نمی کردیم. فردا بی شک مرگ را هم در چنگال علم خواهیم داشت. به علاوه برداشتی که ما از تولد و مرگ داریم ممکن است متفاوت باشد. من فکر میکنم انسان زمانی در حقیقت متولد می شود که به شناختی واقعی و روشن از محیط خود و افرادش دست می یابد و آن هنگام که قادر به درک واقعیات و مبارزه ای انسانی نباشد (1) و از زندگی بهراسد مرده است.

زندگی با جوشش اندیشه آغاز و با خاموشی آن تمام می شود بر این مبنا حد فاصل بین این جوشش و خاموشی زندگی است. زندگی هیچگاه ملال آور نیست. بلکه ایمان به بیهودگی زندگی ارتجاعی است. چون اولین نتیجه منطقی چنین عقیده ای عدم تحرک و خواب (2) آلودگی و تن آسائی خواهد بود. (3) در حالی که دنیای من و تو باید دنیای تحرک و سازندگی باشد. ما حق نداریم به دست آویز اینکه سرانجام خواهیم مرد درویش وار به کنجی بخزیم و

 


پاورقی ص (8)

 

1-   پذیرش انسان به اصل « جبر » نمودار بارز ضعف و ناتوانی انسان است. نسبت به روابط اجتماعی خویش و تن دردادن به اسارت. اگر انسان می خواست فقط تفاله یا مومی باشد در قبال مناسبات اجتماعی خویش ، سیستمهای منحط و ظالمانه هرگز به فرمان جبر تکامل تاریخی نابود نمی گردید. انسانهائی همچون « گالیکو » « کامو » و یا « سارتر » که در اصالت بشری معتقد بودند که : « بشر نه فقط آن مفهومی است که از خود در ذهن دارد ، بلکه همان است که از خود می خواهد...... بشر هیچ نیست مگر آنچه در خود می سازد.»

2-   غرب امروز از کران تا کران ارزشها و میراثهای فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی خود احساس پوچی می کند و نسل جوان دوگانگی بین چهره کهنه و زشت ارزش ها و صورتک خندان و بشاشی را که روی آن گذاشته اند با تمام وجود خود لمس می کند.

3-     کدام جوامع به پوچی و بیهودگی شرائط موجود زندگی احساس انزوا میکند ؟


 

ص (9)

 

در عین اینکه نفس میکشیم مرده ای بیش نباشیم. (1) دنیا تنها از آن من و تو نیست که تصمیم به آباد نکردنش بگیریم و آنچه بر ما کردند بر دیگران بکنیم. دنیا مال انسانهاست. انسانهائی که هستند و آنها که بعدها خواهند بود. ما سربازان رزم زندگی هستیم ، درفشمان هم زندگی ساز است نه زندگی برانداز. قدرتمان ناشی از قدرت انسانها خواهد بود همان سان که زبونیمان (2) معلول خودمان است. می خواهم باور داری که زندگی بی فایده نیست. حتی زندگی آنان که فاقد جوشش اندیشه اند چون : « زمانی خواهد رسید که همه برای نبردهای تازه تری از نو زائیده شویم. »

زندگی نبرد انسانهاست ، در این نبرد خواستهای فراوانی پیش رو داریم.

خواست ما چیزی نیست که بتوان از آن چشم پوشید. (3) چون آنچه ما می خواهیم (4) خواست همه انسانهاست.


پاورقی ص (9)

  

1-   مهجور ماندن و نفی کردن میدان عملیات ( حتی در اوضاع و احوال نامطلوب ) جنایتی است نسبت به طبقه خود ، جنایتی است نسبت به نسل های آینده تاریخ.

2-   روانشناسی تملق. این ضعف شدید جامعه را از شکل و توجه به آرمان های انسانی و تلاش دست جمعی باز میدارد. بینش و آگاهی و سپس قدرت و اراده را از انسان ها میگیرد و از ساختن مردان و زنان بزرگ و معتقد و مصمم و همچنین از آفرینش ارزشهای اخلاقی و اجتماعی و فرهنگی تازه محروم می سازد.

3-   جای تعجب است ، محققین علوم در غرب ، با اینکه سنین جوانی را پشت سر گذاشته اند و با اینکه تفکر علمی و اعتیاد به مطالعه و تحقیق مداوم آنها را از افراط و تفریط در عقاید و افکار باز میدارد ، معهذا در گفتن حقایق و گفتن عقاید خود چنان صراحت و وضوحی به کار می برند که انسان در قلم و گفتار آنها شور و حال جوانی را به خوبی احساس می کند. مسئله اینست که همه ما خود را مجذوب و مفتون برتری ارزش ها نشان می دهیم ، ولی قبل از هر کار این ارزش ها را تجزیه می کنیم و از راه تجزیه ارزش ها از روبرو شدن با حقایق فرار می کنیم. « ارزش هائی که چهره جامعه را مشخص می کند ، به طور کلی و مطلقا" تجزیه بردار نیست »

4-     اگر مفهوم عمل انقلابی را خردمندانه بشناسیم می توان دریافت که همزمان با تغییر فعالیت انسان شرائط نیز دگرگونه میشود.


ص (10)

 

یک نیاز منطقی و عقلانی است. یک نیاز صددرصد است (1) که بی آن نمی توان بود. ما با تمام نیرو تلاش خود برای داشتن آنچه که می خواهیم میکوشیم. ما چیزی را نمی خواهیم که دیگران به ما تحمیل می کنند. ما در جهان مورد نظرمان با اینکه صرفا" یک مصرف کننده بی اراده (2) و عامل مال اندوزی (3) تولید کننده باشیم مخالفیم. (4) مسیر خواست های ما را تبلیغات بی اساس (5) تعیین نمی کند. خواستهای ما (6) مرید و متأثر از تفکرات انسانی است ، ما خود را وابسته به جامعه ای سازنده میدانیم که هدفش در روابط تولیدی ، به سازی و تأمین جامعه بشری است. خواستن ، اندوه زا نیست که با از بین بردن آن اندوه هم از بین برود. خواستن تنها با به دست آوردن آنچه که می خواهیم از بین می رود.

 


پاورقی ص (10)

 

1-   باید رهائی آدمی را خواست. باید بیش از هر چیز آزاد ساختن انسان را به عنوان یک فرد دلبسته ، غلبه انسان بر بیگانگی از خویش ، بازگشت توانائی او برای پیوند یافتن با انسان و طبیعت ( نه آنکه طبیعت چون نیروئی کور بر آنان حکم براند ، بلکه پیوند فعال با طبیعت یعنی خلق یک جهان تازه است که خود آفرینی انسان است ) ، را ارزش برتر شمرد.

2-     به جای زیستن از راه اندیشه و تفکر ، از طریق غریزه زندگی مرتبط با جهان امروز شدن.

3-   هرچه انواع تازه ای از محصولات و فرآورده ها ساخته می شود با قدرتهای بیگانه ای که انسان را مطیع خویش ساخته اند می افزاید و راه های تازه ای برای فریب دادن و غارت کردن مردمان گشوده می شود. انسان روز به روز زبون تر می شود و انسانیت او هرچه بیشتر در مغاک مذلت فرو می رود. هر روز بیش از روز پیش به پول احساس نیاز می کند تا سیمای خصمانه زندگی را بزداید و بر این زندگی که چهره ای خصمانه گرفته است تسلط یابد ، ولی چه سود ؟ هرچه بر کمیت تولید افزون شود قدرت پول کاستی میگیرد. از اینجاست که زندگی اجتماعی انسان دست خوش بهره کشی و غارت می شود.

4-     هیچگاه سودجویی را انگیزه برتر انسان نمی دانیم.

5-     آیا خوشحالی جنجالی و تبلیغاتی و مطبوعاتی امروز ، در واقع خوشحالی انسان امروز است ؟

6-     « این انسان از خود رانده و با خود بیگانه کیست و چیست ؟ »

 


ص (11)

 

نظر بودا در استفاده از هشت اصل برای از بین بردن خواستها *

 

اصول هشت گانه : 1- نظر راست 2- نیت راست 3- کلام راست 4- کردار راست 5- معاش راست 6- سعی و عمل در راه راستی 7- اندیشه و تفکر راستی 8- تمرکز فکر در معنای راستی.

ممکن است در نظر اول حالت اتوپیای افلاطون را داشته باشد ولی در حقیقت این طور نیست. اگر من و تو به هشت اصل بالا معتقد باشیم هیچ کس حق ندارد به ما بگوید اتوپیست. مگر نه اینکه دارا بودن صفات فوق خیلی آسان است ؟ مگر نه اینکه آن اصول برای رسیدن به اهداف انسانی مان لازم است ؟ با این هشدار که ما از هشت اصل که قبلا" دیدیم برای از بین بردن خواست ها استفاده نخواهیم کرد. اینها سلاح های اولیه ما برای به دست آوردن خواست ها و نیل به جامعه ای سازنده و برحق است.

من و تو قرنها برای نابودی خود تلاش کردیم. خود و دیگران را استثمار کردیم. دروغ گفتیم و شنیدیم ، قرنها خوابیدیم. بی تفکر نفس کشیدیم. قرنها تلاش کردیم تا انرژی فرهنگی مان را از دست بدهیم. همه این بلاها را خودمان بر خودمان آوردیم. این زمان دیگر خسته ایم واقعا" خسته ، خالی هم هستیم. نباید سالهای آینده را به طومار گذشته مان اضافه کنیم. دیگر نمی خواهیم خود را نابود کنیم. می خواهیم بیدار باشیم می خواهیم برای برخورداری از فرهنگ غنی انرژی فرهنگی مان را توسعه دهیم. ما از این پس استثمار نخواهیم شد و کسی را هم استثمار نمی کنیم. اینها هستند خواسته های ما که باید و مجبوریم به دستشان آوریم و این کار را خواهیم کرد. خواسته های من و تو بیشمار نیست تا نیرو و انرژی مان را تجزیه کند و در نتیجه موجب شود به هیچ یک از انها نرسیم. آنهائی که برشمردیم خواستهای انتزاعی و پراکنده نیستند بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند. هدف ما تنها یک چیز است. جامعه ای که شالوده اش منطبق با برنهادهای پیشرفته و روبنایش پاسدار اصول انسانی و تفکر آزاد و حامی رقابت اندیشه هاست. شالوده و روبنای جامعه ما انسانها را ارج میگذارد و میشناسد. آنهائی را هم که قدری از این اصول به دورند میسازد بدون آنکه از میانشان بردارد.

من و تو تا آن زمان که به هدفمان نرسیم با آرامش بیگانه ایم و آن را نمی خواهیم چون آرامشی که گفته می شود بستگی کامل به موقعیت زمانی و مکانی دارد. بی شک جامعه ما و افرادش مفهوم واقعی آرامش را به ما الغاء خواهد کرد و همه انسانها با تمام وجودشان آنرا لمس خواهند کرد. ما با آرامش مخالف نیستیم ، در حال با آن بیگانه ایم ولی آن را هم به دست خواهیم آورد.


ص (12)

 

راه من و تو ضد جهان بینی های سیاسی عقاید مذهبی ، مسائل جنسی و غیره نیست. فلسفه من و تو طرفدار بررسی علمی پدیده های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی (1) و تجزیه و تحلیل عقاید مذهبی است.

طریقت ما بر آنچه که در پیرامونش می گذرد با دیدی گسترده و اندیشه ای مسلح مینگرد. ذن ما به خاطر انسانها (2) به هرچه که بر روابط آنها موثر باشد توجه خواهد داشت. چون به دین وسیله با تجهیزات مطمئن تری به سوی هدفش ره میپیماید. طریقت من و تو آینده نگر است ، آنچه را که می خواهد در آینده است. چون آنچه را که در حال دارد نمی خواهد. طریقت من و تو از گذشته با خبر است ، از حال هم ، در هم آمیختن گذشته و حال زادمایه خواستهای انسانی ماست ، که باید به آنها برسیم. من و تو سخت نگران آینده ایم. عقاید بازدارنده ای نظیر : « هر آنکس که دندان دهد نان دهد » « دم غنیمت دار » « این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار » و ...... که افراد را بدون آنکه بخواهند به خواب می برد به شدت مخالف با اندیشه ما است. من و تو مو از ماست کشیدن را در هیچ شهری جوانی نمیدانیم. مشروط بر آنکه این کار درست و با در نظر گرفتن جنبه های عملیش انجام شود. طریقت من و تو با نجاری بوزینه (3) مبارزه میکند و او را برای تماشا در قفس میگذارد. طریقت ما فارق از رنگ ها و نیرنگ ها است. او سیاه و زرد و سفید نمی شناسد و فقط به رنگ خون توجه دارد. طریقت من و تو همه خون ها را پاک می داند ، اگر آلودگی هست در اندیشه هاست. (4)

 


پاورقی ص (12)

 

1-     نظریات بسیاری از فلاسفه بر این است که اولین و بدیهی ترین دلائل جهلی است که بر جهان حاکم است.

2-   به نظر بسیاری از فلاسفه به ظهور رسیدن همه نیروها ، استعدادها و قوا تنها به عمل پیوسته امکان پذیر است. حتی به نظر اسپینوزا ، گوته ، و ....... انسان تا آنجا زنده است که بارآور باشد ، و جهان خارج از خویش را در کار تجلی قدرتهای انسانی ویژه اش پذیرا شود و آنرا به این قدرت ها دریافت کند. اگر انسان بارآور نباشد ، اگر دریافت کننده و فعل پذیر باشد هیچ است ، مرده است.

3-     در آن شهر بوزینه نجار شد                     که بی مایگی مایه کار شد

4-   بیاد دو تن از متفکران « اشپینگلر » از جمله متقدمان و « مارکوز » در شمار متاخران درباره تمدن ماشین و فرهنگ صنعتی غرب و عوارض ناخوش آن گفته اند ، ما بیشتر از آن نخواهیم گفت : ، به این دنیا باید چیزی غیر از صدای توپ و نفس بد بوی ماشین بدهیم ، ولی نخست باید ضرب و اهنگ خود را بشناسیم. 


ص (13)

 

طریقت ما برای سالم سازی اندیشه ها هیچ چیز را به آنها تحمیل نخواهد کرد ، بلکه فقط به سالم سازی روابط و محیط خواهد پرداخت. چون در یک محیط با روابطی سالم اندیشه غیر انسانی مجال نزج گرفتن نخواهد داشت. در جامعه ما انسانها افسرده و آشفته نیستند ، چون موجبی برای آن پیدا نمی کنند. آنها تا لحظه رسیدن به هدف خود ، دنیای آشفته و افسرده را به بدترین شکل متصور دیده و برای رهائی از آن بهای گرانی پرداختند. طریقت ما معتقد است تمام ناهنجاری ها باید از بین برود. (1) پیرو این طریقت با هر نوع فقر اعم از فقر اقتصادی ، سیاسی ، فرهنگی و ........ مخالف (2) است و در رفع آن میکوشد. او معتقد است با معدوم کردن عوامل ناهنجاری ها واژه های مربوط به آن (3) خود به خود چون موردی برای استعمالش موجود نخواهد بود از فرهنگ ها محو خواهد شد.


پاورقی ص(13) 

 

1-   انسان می خواهد به زندگیش مفهوم بخشد و اینهمه او را خرسند نمیسازد ، او جدا از کل و از آن رو ناشاد می ماند. تنها هنگامی که انسان فعالیتی بارآور داشته باشد می تواند به زندگیش مفهوم بخشد و در حالی که وی به این ترتیب از زندگی بهره مند میشود ، آزمندانه به آن نچسبیده است. وی آزمندی برای « داشتن » را واگذاشته به « بودن » خرسند است ، می خواهد پرشور شود چون تهی است ، می خواهد بسیار باشد چون کم دارد ، ( جبران ناداری را در بسیاری « بودن » میجوید ).

2-   برخوردار کردن مردم از امکانات اجتماعی از مرحله فقر فرهنگی ، فقر اقتصادی و فقر فکری و عقلی ، به مرحله رشد اقتصادی و رشد فکری و عقلی. به دیگر سخن : هدف رویت عینیتها و شناختن آنهاست نه تسلیم شدن و گردن نهادن به اسارتشان. باید یادآور شد که فلاسفه قرون و اعصار گذشته پیش بینی نکرده بودند که اشیاء و شرایطی که ساخته بشر است تا چه اندازه بر او مهتری میابد ، ولی بهترین شاهد راستی مدعای ما اینست که امروزه ، نژاد انسانی زندانی سلاح های هسته ای و نهادهای سیاسی است ، گرچه هم این و هم آن را خود آفریده است. نوع بشر هراسان و نگران در این اندیشه است که آیا از قدرت چیزهایی که خود آفریده ، از عمل کور دیوان سالاری هائی که خود برگماشته است نجات میابد یا نه.

3-   در میان اشکال متعدد بیگانگی ، شایعترین آنها بیگانگی در زبان است. هم اینکه کلمه گفته شد میرود که جای واقعیت را بپوشد و حیاتی برای خود بپذیرد. ولی گفتن کلمه معادل با تجربه است ، طولی نمی کشد که کلمه ای گفته میشود بی آنکه احساسی دربر داشته باشد.


 ص (14)

 

پیرو فلسفه راستین به کوشش هائی که برای مسخ نمودن انسانها وجود دارد واقف است (1) و با درک حقایق و شناخت خود آن کوشش ها را خنثی میکند ، من و تو میدانیم که اگر در این راه نکوشیم به نوعی هم گام و هم دست آنهائی خواهیم بود که مسخ بودن افرادی برای اهدافشان مفید و حتی لازم است. ما همچنین به کوشش هائی که برای امحاء غرور ملی افراد صورت میگیرد واقفیم. (2) به همین جهت همیشه غرور ملی خود را حفظ خواهیم کرد ، با این توضیح که غرور ما مرز جغرافیائی خاصی را شامل نمی شود چون خود را متعلق به تمام گیتی میدانیم. نگران همه انسانهائیم. « من و تو همیشه برادر مردان و زنان همه ملتها باقی خواهیم ماند ». « کسانی که برای انسانها پیکار میکنند ، رنج میبرند و پیروز میشوند » کلام من و تو آزادی (3) و یگانگی تمام انسانهاست. بر این اساس تمام پدیده ها باید در خدمت و تأمین کننده این ازادی و یگانگی باشند.

 


پاورقی ص (14)

 

1-   بر همین پایه انتقادات همانندی در اندیشه ی « شیلر » « فیخته » و دیگر بنیانگذاران فلسفه علمی میابیم. آنان عصر خویش را چنین آماج انتقاد ساختند که در این عصر « حقیقت را شوری نیست و آنچه شورانگیز است حقیقت نیست »

2-   اصولا" چرا توجه نکنیم به مفهوم واقعی زیستن ، در دورانی که در آن به اسارت افتاده ایم ؟ دوران برتری تفاله های دارنده ی ابزار و وسایل تولید ، دورانی که آدم های متعقل را نیز وامیدارد که به صورت پیچ و مهره های دستگاه عظیمی در آینده برای دوام بخشیدن هرچه بیشتر استثمار طبقات اکثریت محکوم به وسیله طبقه یا قشر اقلیت حاکم.

3-   آزادی هیچوقت زیادی نیست و همیشه کلمه آزادی با کلمه مبارزه همراه بوده است. اگر ملت فرانسه آنچنان ملتی بود که صدای اعتراضش به وسیله دولت با دود باروت خفه میشد ، آیا میتوانست پس از اشغال فرانسه به وسیله سربازان آلمانی دشمن را با ایجاد نهضت مقاومت به ستوه آورد ؟ آیا ملتی که طعم آزادی را نچشیده باشند و از رشد و شعور اجتماعی کافی برای شناسائی حقوق طبیعی و قانونی خود آگاهی نداشته باشند ، میتوانند به خاطر آزادی از سر زندگی خود بگذرند ؟؟؟؟؟؟؟؟ آزادی پدیده ای تجزیه ناپذیر است چون از درون خود معرف یک انضباط و انسجام طبیعی است ، برای هر پیشرفت و کمال ضرورت غیر قابل انکار به شمار میرود و انسان را از همه نیروهای بازدارنده تکامل و پیشرفت نجات میدهد. به دیگر سخن : انسان گرسنه – برهنه – بی سواد یا کم سواد – انسان آزاد نیست. انسانی که حق دخالت در سرنوشت اقتصادی و اجتماعی خود را نداشته باشد ، انسان آزاد نیست. انسانی که امکانات لازم برای شکفتن استعدادهای ذاتی خود را نداشته باشد ، انسان آزاد نیست. انسانی که حق نقد و گفتگو و اعتراض و اظهار نظر در مسائل زندگی و روابط اجتماعی و و کیفیت و کمیت قدرتهائی را که  شرایط  زندگی اقتصادی و اخلاقی و فرهنگی او را تعیین می کنند نداشته باشد انسانی آزاد نیست. انسانی که تلقی و ادراکش از سرنوشت و نیروهای اجتماعی و چگونگی شرائط اقتصادی و سیاسی تکوین و تشکیل قدرتهای حکومت کننده و حدود و قلمرو طبیعی وظایف و مسئولیت های آنها ، به اندازه ای باشد که وجود فقر و غنا و اختلاف طبقاتی و تن درستی و بیماری و گرسنگی و سیری و بی سوادی و با سوادی را حکم سرنوشت و تقدیر ازلی بداند ، انسانی آزاد نیست. .... . آزادی به معنای استقلال است. آزادی یعنی روی پای خود ایستادن ، نیروهای خود را به کار بردن و خویشتن را به طور بارآور با جهان مربوط ساختن است. فیلسوفی گفته است : « آزادی آنچنان با روح انسان سرشته است که حتی رقیبانش بر آستان آن سر موافقت میسایند. هیچ کس با آزادی نمی جنگد ، حداکثر با آزادی دیگران به مخالفت بر می خیزد. »

  


ص (15)

 

طبیعت ، دانش، هنر (1) ، موسیقی و اندیشه ها با قدرت شگرف خود ما را یاری خواهند داد. اگر قدر و تاثیرشان را بشناسیم و از آنها درست بهره گیریم. و نیک میدانیم که عامل مهم بهره گیری درست از پدیده ها عدم وابستگی هاست(2).

استعمارگران و عاملین اختناق را می شناسیم. هیچکس نگران شوکت قدرت ما نیست و خیالشان در حال از این بابت راحت است چون اندیشه ها را به نفع ودر سوی خواستهای خود پرورده شده میبینند.

 


 پاورقی ص (15)

 

 

1-   « هنر وسیله ی رهائی انسان است از اسارت انسان دیگر » در جامعه ما فعالیت های هنری یا برگردان اشکال و تصاویر سطحی یک سلسله تاثرات و احساسات ناشی از عادت است و یا منعکس کننده ناقص یک مشت برداشت های هنری غرب از مسائل زندگی در قالب های تکراری و تقلیدی.

2-   شناخت و اوج بیگانگی را آنطور که امروزه میبینیم ، میتوانیم پیش بینی کنیم. « در جامعه سالم آینده و از دیدگاه جامعه گرایانه ، آنچه بیش از هر چیز مورد توجه است » سرشاری از نیازهای انسانی است و این خود در سایه وجه تولید نو و فرآورده های نو ، در پرتو تجلی تازه ای از نیروهای انسانی و غنی ساختن انسان از راه های نو فراهم می آید.

 


 

 ص (16)

 

اگر برخی الگوی نسبتا" بهتر در اختیار داشتند در عمل و اعمال آن وامانده اند. این و آن ما را ارج نمی گذارند و ما هم خود را چون کردار ما بیانگر این واقعیت است. من و تو از نقش عاملین ارتباطات غافلیم ، از موسیقی های روح پرورش. از نقش آموزنده آنها ، از طریق آنها ..................... همه چیز داریم. همه چیزهائی را که انسان باید دارا باشد ، همه چیزهائی را که برای یک زندگی راستین لازم است. ولی خود را تهی و مسخره می انگاریم ، آیا این مسئله معلول آز بی پایان انسان است ؟ (1) یا درک واقعیت در همه انسانها نهفته است. باورنکردنی است که همه افراد آنچه را که دارند نمی خواهند در حالی که به نحوی باورنکردنی آنچه را که دارند تحمل می کنند.

آزادی و اندیشه و حیثیت انسانها امروز مارک جامهای شراب شده است. انسانها همچون (2) یویو بازیچه روابط دهشتناک سیاسی و اقتصادی گردیده اند.

بسیاری از افراد ، جوانانی اقتصادی بیش نیستند با حفظ تمام خوی درندگی و متجاوز و بی منطق حیوانی. دنیای ما پر از نابرابری ها ، تضادها و تجاوزهاست. پر از بیدادگری و تاراج (3) است. تاراج ثروتها ، فرهنگها ، تمدنها و اندیشه ها. در گوشه ای از جهان

 


 پاورقی ص (16)

 

 

1-   حواس انسان تا آنجا که حواس خام حیوانی هستند نمیتوان به چیزشان گرفت. آدم نیازمند و مشتعل از نگرانی ها از زیباترین مناظر لذتی نمی برد. انسان در ذات خود نیاز به شناسائی خود دارد ، این شناسائی هنوز کامل نیست. انسان برای ارتقاء روح خود در عمیق کردن میدان شناسائی خود نیاز به غلیان و جوشش دارد.

2-   در جهان امروز فرد بیش از آنچه احساس کامیابی کند ، خود را درمانده می یابد. نمی تواند آزادانه کارمایه های ذهنی و بدنیش را به ظهور رساند بلکه تنی خسته و جانی تباهی گرفته دارد. شاید در عمل تولید فرد در رابطه با فعالیتش آنرا چیزی بیگانه و نه متعلق به خویش می یابد و از فعالیت خود که چیزی جز فعل پذیری نیست رنج می برد و درد می کشد ، توانائی برای چون او درمانده ای افسانه ای بیش نیست.

3-   نظم فنی و تکنولوژی به مسئله گرسنگی و فقر و کم غذائی و بی عدالتی و خونریزی دائمی فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی ملتها اعتنایی ندارد. به طور کلی متدلوژی علمی هیچگونه پیوندی با دنیای عواطف و احساسات و نیازمندی های روحی و مادی انسانها ندارد. انسان روزگار ما در تعارض بین پیشرفتهای علمی و فنی و عقب ماندگی های اخلاقی خود را با سرگشتگی و حیرت تازه ای روبرو می بیند.


ص (17)

 

افراد با قدرت تکنولوژی خود آسمان را تسخیر میکنند ، در گوشه ای دیگر ، فرهنگها و تمدنهای دیگر کشورها از طریق تلویزیون وارداتی به تماشای این قدرت مینشینند. با چشمانی خجل ، چهره ای وتعجب و دهانی باز. و مغزهایی که گنجایش پذیرایی این پیشرفتها را ندارد.(1)

چرا ؟ چطور ؟ چه باید کرد ؟ در آن سو اکثریت ره گمکردگان ، در این سو آزاد اندیشان انگشت شمار که بی ثمریشان معلول همنوع ره گمکرده شان است و دیگر هیچ. دسته متجاوزین هم که هر روز فربه تر و دریده تر می شود ، ولی (2) دوست من با همه اینها که بر تو گفتم حق نداری بهراسی و سرت را در لاک خودت فرو بری (3).

اسطوره پاشنه آشیل را هم نباید فراموش کنیم. به خاطر داشته باش که حتی ره گم کردگان هم می دانند چه چیزهائی از دست داده اند و می خواهند که آنها را داشته باشند. به خاطر داشته باش که بسیاری از افراد برای شروع کار روزانه خود با زنگ ساعت از خواب برمی خیزند ، آری دوست من. موازین ، روش ها و گرایش های طریقت راستین تو را موفق خواهد ساخت. فلسفه انسانی تو تمام ناهنجاری ها را سرکوب میکند.


 پاورقی ص (17)

 

 

1-   فرهنگهای زوال پذیر با گرایش به ذهنیت محض مشخص می شود، در حالی که همه فرهنگ های پیش رو می کوشند جهان را چنان که هست ، به وسیله ی حالت ذهنی خویش ولی نه جدا از آن درک کنند.

2-     عامل اساسی جدائی انسان از انسانی دیگر و عامل مقهور بودن انسانی در چنگال انسانی دیگر.

3-   پیشرفت کنونی و عقب ماندگی آنقدر که از نظر اخلاقی و انسانی اضطراب آور است ، صنعتی و اقتصادی نیست ، زیرا غرب پیشرفته نیز با همه رفاه و آسایش خود به نوعی دچار این اضطراب و تشویش عمیق اخلاق و انسانی است. آنها نیز در پی نظام تازه ای در روابط اجتماعی و اخلاقی خویش هستند. کشورهای در حال رشد با توجه به ضعف روابط اخلاقی و انسانی در غرب پیشرفته ، می توانند با یک حرکت اخلاقی و اجتماعی در انسانی کردن روابط اقتصادی خود ، عامل معنوی و این فاصله را از میان بردارند و معیارهای تازه ای برای یک جامعه توسعه یافته به وجود آورند و ارزش اصالت روابط انسانی را به جائی برسانند که پیشرفت صنعتی غرب مضطرب را تحت شعاع ایجاد ضوابط تازه ای در شرائط اجتماعی و حقوق سیاسی و اقتصادی فردی قرار دهد.

 


 

ص (18)

 

 

*

از همین لحظه تصمیم بگیر زمانی که بر خلاف سمت انسان ها حرکت میکند متوقف کنی و اینها است روش طریقت ما : هدف انسانی اندیشه ، شناخت محیط و افراد ، شناخت خود ، درک واقعیت ، بیداری و بیدار سازی ، درک اهمیت عامل زمان ، ایمان به قدرت انسان ها ، یگانگی انسان ها ، مبارزه با اندیشه های آلوده ، شناخت و نهاد انسانی ، تحرک و تلاش تا لحظه برخورداری نگهداری دست آورد برای همیشه.

دوست من بی شک فقدان این اصول و گرایش ها رمز و راز ناتوانی و زبونی کنونی بشر است. من با تو که از این گرایش ها برخورداری و از آنها آگاهی هستم ؛ با تو که نیرو ، تن و اندیشه ات را برای رهائی به کار خواهی گرفت ، با تو که هرچه را می خواهی انسانی و برای انسان ها است.

من با تو که در آغاز کلامم توانایت خطاب کردم هستم. دوست من :

 

به راه این امید پیچ در پیچ                مرا لطف تو می باید دگر هیچ

 

 


******************************************

نقش بانوان

 

( این زنان بودند که اولین فرمان آزادی را در سند الهی بر روی زمین خاکی امضاء فرمودند )

 

« به تو ای هم رزم فروغ هستی هستا ، ترا سپاس فراوان دارم و از تو امیدهای بسیار به دل ساز کردم. زیرا که طلوع تو را در جهان امروز به فال نیک گرفتم و راز جهان را در تو جستم. تو را فراتر از خویشتن می دانم و گهواره جهان هستی را از آن سوی تا به دین سوی به فرمان داوری و ژرفای دست تو سپردم ، پس ما را سامان ده و در دامنت پرتوئی از حقایق بگشا و راز اندیشه ات را بگو ، تا ما از فروغ بیکران تو راز هستی هستا را بپوئیم. تو خود به ره گم کردگی ، ناتوانی و نابسامانی فرزندانت آگاهی ، درد ما از توست و درمان ما هم از توست. تو را دادار هستی بخش نعمت های فراوان ارزانی داشته ، تو همه چیز داری : زیبائی و مهر – عاطفه و دوستی – هستی – خرد و دانش – فروغ و آشتی و ............،. بالاخره راز نیکی . اینجاست که تو را مسئول جهان کنونی می خوانم و پرسش های بسیار در لانه فکرم از تو دارم.



*******پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی*******

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بیوگرافی همراه کامرون

بیوگرافی همراه کامرون


یبوگرافی همراه کوچک طریقت دانایی کامرون

 

 

م

الله

میم

 

27/10/1386

 

بی گمان هر آن گونه که در شرح حال خود لب به سخن بگشایم داستانی نه چندان تازه گفته ام. چراکه قصه زندگی ما آدمیان در نگاهی کلی یک حدیث تکراری بیش نیست ، داستانی که شادی و غمش هرچند کم یا بیشتر گردد ، اما باز چیزی جز حکایت سردرگمی پروانه ای گمشده در کائنات نیست.                                                  

 

یک حرف بیش نیست سخن عشق و این عجب            کز  هر  زبان  که  میشنوم  نامکرر  است

 

قصه ای که بهترین قصه گویش کسی نمی تواند باشد جز یگانه قصه پرداز کائنات.                                        

اما من چه میتوانم گفتن جز آنکه پیشینیان از زندگانی آدم گفته اند ؟              

بنابر مکتوباتی از تاریخ : یکی از سلاطین ایران به مورخان دربارش دستور داد تا تاریخ زندگانی انسان را در ده هزار جلد کتاب بنگارند ، وقتی آماده گشت دستور داد تا آن ده هزار جلد را در هزار جلد خلاصه کنند سپس وقتی آماده گشت دستور داد تا در صد جلد و به همین ترتیب در ده و آنگاه در یک جلد خلاصه کردند ، وقتی کتاب را نزدش بردند باز هم دستور داد تا کتاب را در یک خط خلاصه کنند ! عصاره تاریخ جهان یا خط تاریخ بشر چنین بود : (( به دنیا آمدند ، رنج کشیدند و مردند )).                                    

آری ، حکایت زندگی این پروانه گم شده در کائنات نیست قصه ای جز جستجویی دائمی که البته گاها ً حاصلش به یافتن معانی و ارزشهایی انجامیده که هرچند هرگز به درک عوام و عموم مردم نرسیده و نبوده ، اما زندگی انسان را انسانی تر و پر معناتر نموده و راه آینده اش را روشن و امید بخشتر گردانیده است. انسانی که همیشه در جستجوی پاسخ برای ابهامات حیاتش و در خیال بردریدن پرده تاریکی ها بوده و گاها ً ناتمام و نا آرام خانه به خانه بانی دیگر سپرده و رفته است در سوی دیگری از بی سویی حیات !!!

انسانی که همیشه در تلاش و کنکاش بوده و هست چگونه میتوانسته لحظه ای آرام و قرار گیرد و از حرکت بایستد ، نگاهی ژرف به ژرف وجود خود افکند و قضاوت کند به لحظه لحظهء ایستادن و گام برداشتنش بر زمین ؟ و هم اوست که گاها ً خود را آنچنان اسیر و مغلوب تاریکی کائنات دیده و چه گامها که به خطا و راه ها که به بیراهه نبرده است !؟ و چنین منماید که او از زندگانیش همانا هیچ نگوید بهتر و پرمعناتر است !!.                              

آری زیاده تر از آنچه مورخان گفته اند هیچ نگویم که کاری است عبث چون راه حلی نداشته باشم به ناهنجاریهای زندگی ، و چگونه سخن گویم به هنجار چون نکته های آموزنده تری برای بیان در زبان و زندگانیم نبینم ؟            

به امر صاحب هستی و کلام م الله  بیم ناک نیستم که آینده بشر به شر رسیده چه خواهد شد، چرا که چون لحظه ای از بالا بنگریم آدمیان را چون اسبانی سرکش میبینیم که در دشتی وسیع به هر سو میدوند و هر یک محدوده ای به محدودیت وجودشان برای خویش برگزیده اند و گاه بر سر آن میجنگند و چه بیدادها میکنند ، اما دشت برای دویدن آنان وسیع است و آسمانها بیکران خلق شده اند ، پس روزی خسته و خالی خواهند شد و محدوده های کوچکشان را خواهند شکست چون میابند که دنیا بیکران و دست نیافتنی است و برای هر یک به اندازه کافی جا هست ، آنگاه سر در درون خواهند برد و یگانه در را ، درون خویش خواهند یافت تا یه سیر و سلوکی دیگر و پر معناتر رسند و آن نوری که آنگاه رسد کنند دیگر نور آتش نیست که بالهایشان سوزاند بلکه نور دانایی و نور الا نور است. آنگاه به هشتمین مرحله خلقت خواهند رسید و آن بهشت موعودشان خواهد گشت.                                                                                                    

زندگی من نیز جز جستجویی دائمی برای گام برداشتن در راه تکامل و خود شناسی و یافتن قطب پرمعناتر زندگی که همان زیباییست نبوده و نیست. حال این تلاش و جستجوی بی وقفه به چه حاصلی بینجامد دیگر به یاری یگانه یار و آنچه که در سر و سرنوشتم است بسته است ، و امید دارم تا به معنای زندگی و زیبایی های حقیقی آن که سرچشمه در شکوه زندگی آدم در عالم دارد رسم و در سایه ظواهر و آنچه که سرگرمی چرخش در این دایره است اسیر و گرفتار نگردم ، بیش از این خویش در باب زندگی خویش نگویم که میخواهم پروا را در کناری نهم و چون پروانه بی پروا شوم و پر واز کنم به سوی نور و شعله های درون و برونم و نیک میدانم که پروانه عاشق است و عشق تنها وسیله است ، پس از خطرات عشق هراسی در دل ندارم و نیک میدانم که بی عشق زندگی بس کسالت آور و غیر انسانی است ، و عشق است که عین شوق است و اشتیاق به آزادی است.  همانا او میگفت : اگر چیزی نداشته باشی که بتوانی برای آن بمیری چگونه ادعا میکنی که چیزی داری که برای آن زندگی میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                               

فاش میگویم و از گفته خود دل شادم                          بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

انسانی که میخواهد انسانی زندگی کند ، در جهانی پر از ظلم و نابرابری و بیداد ، گاه که لب ، (( که از آن اب است )) ،  به بیان گشوده ، جاهلان زمان آنچنان در دم دهانش دوخته اند و خونش ریخته اند که به خیال خود چند صباحی سرگرمتر به شیطنت وجودشان شوند و چون خود را دیده اما خدا را ندیده اند به جای یگانه حاکم در جهان حکم داده اند و چه بسیار از این نادانی ها و فرو مایگی ها که نتوان گفت .......................!!!! 

 

آنان هم که توانسته اند صدایشان به چند روزی و روزگاری شنیده شود اغلب کسانی بوده اند که سخن به شکوه و شکایت از جهان و بیداد آن گشوده و هستی را پوچ دیده اند و سر در خود فرو برده اند و غافل از آن بوده اند که زندگی تنها از آن آنان نبوده و نیست که تصمیم به آباد نکردنش بگیرند و بخواهند هر آنچه بر آنان شده بر دیگران شود و هرگز هیچ نگویند.!!!!!!!!

 

بی گمان گر نکته ای در خور توجه در زندگیم یافت شود دیگران و آیندگان به نوشتن شرح حال نامه و کتابت آن خواهند پرداخت و چون کنون : اول راه عشق میابم خویش ، بهتر سخن نغز نگویم از خویش !!!                      

 

و عشق ، تنها عشق ، مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد

و عشق ، تنها عشق ، مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

 

گر نکته ای در خور توجه برای بیان داشته باشم همین است و به امید آنکه یگانه معشوق خود دستگیر ما باشد و کشتی متلاطم زندگی ما را به ساحل نجاتی برد امن و آرام تا در پناهش لب به لبیک و نیایشش گشاییم ، آنچنان که برازنده و شایسته نام آدمی است !.... .                                                                                               

 

 

 


تقویم نامه :

..............

 


خواب آلودگی را گناه میشناسم و به کوششم تا زنگارهای باقی جهل را از اندیشه ی انسانها بزدایم.

 

 سپاس تو را ای پیر سخن آهنگ جاوید پیروزی را سرود کن.....

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جوشش و پژوهش

جوشش و پژوهش


یاران نا شناخته ام

 چون اختران سوخته 

 چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد

که گفتی :

 زمین برای همیشه

شبی بی ستاره ماند

..........................................................

 

بیا تا باز سخنی گوییم از عشق

 

.........................................................

نامه شماره ۲ به همراهان دانای طریقت دانایی

 به نام دادار آفرینشگر

26/9/1386

یکی انسان بود تشنه به عالم تن – یکی تشنه به عالم بودن .

 ای انسان بگرد در تن و بجوی آنچه نامندش بودن.

آنچنان در تنور تن بسوز که نور تو روشنایی بخش محفل تاریکی ها شود.

در اسرار تن و روان آنچنان پیش رفته ایم که شاید بتوان گفت : به درک قطره ای از دریای شگفتی های آن رسیده ایم ، اما مجهول بودن را همچنان به جهل مطلق مینگریم.

فرمودند : ای انسان ! شاهکار پرتوان ، جهان آرای جان ، پر بازوان ، سترگ اندیشه ، آفسر ، آفتابان ، گوهر ویژه ، خوبیان ، خوبتایان ، خودآ ، به خود آ به خدایی خدا......... .

چگونه لب به سخن از جهان روان بگشایم که لحظه ای چون لحظه ی گذشته نیست و حقا که به حق سخن : نامندش روان و جاری و پر بیان.!! گروهی به اندک دانشی و بی هیچ بینشی به اصدار حکم بر کرانه های بیکرانش نشسته اند و چه سخت راه بر روان آدمیان میبندند و سد راهشان میشوند ! اما سپاس آن بی کران هستی را که در ذات هر آنچه هست را به کمال آفرید و به کمال نام نهاد و بدین پایه می یابم که بهترین حکم برای روان همان حکم کلام است چون کلام است که خود حاکم است و گر قدرتی است بی شک آن ز قدر و قدرت کلام است و کلام است که اندیشه ساز است. زین سخن میابیم که بهترین تعریف روان همان حکم کلامش است که روان و در حرکت و جاری میخواندش و می خواهدش.!

پس آنچنان که آبی گر ساکن شود مرداب میشود و لجن زار ، ذهن و روان هم گر آرام گیرد و سدها سرکوب وجود و ماهیتش کنند ، بیمار و آلوده و مرداب شده و مردن به ناهنجاری نمایان وجود آدمیان خواهد شد. آری آدمیان روان به روانشانند و خود روان هستی هستا و روان به هستی هستا ! گاه که هزاران عوامل بیمارگونه آورده عصر ما و گذشتگان و نابهنجاری های محیطی سد سلامت میشوند ، سیل روان آدم نیز از این مشکلات در امان نمیماند و حرکت آدم در عالم را به بیراهه و ناکجاهای هستی رهنمون میشود که از جمله آنها میتوان به هزاران جنگ و ویرانگری خانمان سوز سد کردن راه اندیشه و روان آدمیان ، ظلم ، تبعیض و کاستی در فروزه های بایسته ی انسانی و ........ را نام برد.

آری تمامی این ها که گذشت ریشه در روان بیمارگون و ناروان آدمیان دارد. آدم که در نفس و ذات خود کمال است و پاک ، پس چگونه میشود که اندیشمندان هر عصر و زمان راه به مقصود در جهان تن و روان نیافته اند؟ و همچنان که علوم دیگر دستگیر و خدمتگذار بشر بوده اند علوم انسانی هنوز ره به سرمنزل مقصود نبرده اند ! و با وجود داشتن اندیشه ها ی چشمگیر و حق جو و زیبای زیبه اندیشان هر دوران ، نتوانسته اند از شمار مشکلات اجتماعی و بیماری های تن و روان آدمیان آنگونه که بایسته است بکاهند. در نگاهی میابیم هر قدر که پیشرفت های تکولوژیایی بشر بیشتر میشود به جای آنکه در خدمت آدمیان درآید و سطح زندگی همگان را به یکسان بالا برد وسیله ی دیگری میشود برای خود گمکردگی  بیشتر آدمیان و ابزاری برای استعمار و استثمار و جنگ و جنایت و افزایش خشونت و بطلان شاُن آدم در زمین و زمان.

آنچنان که در مایگاه سوم دانستیم : ره نوردان اندیشه با کشفیات و فرضیات و ایجاد تحولات انسان را در امواج حیات حیران و سرنوشت و نابسامانی او را فرمان داده اند.

نادیده گرفته شدن و یا کم توجهی به نیاز رشد و ارتقاء و انشاء روان انسان در کنار ترقیات تکنولوژیایی و تحولات اجتماعی و سیاسی مهمترین عامل بیماری و سرگشتگی و سقوط فرهنگی انسان این زمان است. واضح است که انسان هرگونه که باشد با تسلط بی مانع خود بر زمین عامل برهم خوردن تعادل زیست محیطی زمین و آسمان و تاُثرات نامطلوب بر سایر موجودات جان و جهان نیمه جان است که خود نیز اسیر حرکت دوار انرژی جهان است و تمامی مشکلات را در برگردانی بر زندگی انسان و سلامت تن و روان وی نمایان میکند. بدین پایه لزوم حکمت ارتقاء تن و روان و بهداشت روان در سرتاسر جهان نمایان است و آدم که نقطه ی تعادل و میزان دو جهان تن و روان موثر بر زمین و آسمان های بیکران است.

چنین است که میگوییم سرگشتگی آدم سرگشتگی عالم است و آدم که باید شناسای وجود خویشتن گردد. این توجه بی شک رهنمونی است به برد عصر هیجان زده و حل مشکلات حال و آینده جوانان ، نوجوانان و زنان و مردان و بی شک این لحظه ، زمان سلامت تن و روان او خواهد بود و انسان از این سلامت به کمالات وجود خود خواهد رسید.

کمال یکی است و آن دانایی است و راه آن یکی است و آن

طریقت دانایی است. اینچنین میتوان در وحدت همگان به درک جهان

 مجهولات نشست و منشاء انشاء را یابنده شد.

 

فراروان

 

به راستی مرز محسوسات و ماوراء محسوسات را چگونه میتوان شناخت؟ و چون انسان با خود غریب این زمان اندک تجربه ای از پدیده های فراروانی دارد و آن پدیده ها نیز غالباً منحصر به فرد و فرارند پس چگونه میتوان به شناخت روشنی از آنان دست یافت ؟ و کج روی های خرافات ایده آلیستی را که گردشان دیر زمانی است بر پیکر اندیشه ی آدمیان نشسته اند را زدود و از میان برد؟ تا به شناختی حقیقی از ادراکاتمان برسیم و حق آیت آنان را دریابیم ؟

پیشتر یافتیم که هرچه به عالم افکار رسد ممکن الکار است و امکان و ممکن الوجود اما آنچه به اتفاق وجود درآید دیگر ممکن الوجود نیست بلکه موجود است و ماهیت وجود یا واجب الوجود.

 

 

به نام او که هست

و به آیین هنر اینه ساخته و اثرها پرداخته

در وسع کلام در آهنگ بودن و پیمودن هماهنگی آوای اوست که به شعور

شعر میورزد و واژه میسازد.

ایمان بیاوریم به آیین هنر که جهان به سبک هنر است

زبان هنر با فصاحت هنر تفسیر میشود

هستی هنر است

و هنرمند خداست

پس هنرمند خداست.

 

(( دنیای روان انسان چون دریایی بی کرانه همچون پهن دشتی بی انتها و چونان کوهی سر به افلاک دارد ، در دنیای روان آدمی هیچ چیز غیر ممکن نیست و هر کاری سهل و آسان است ، تنها انسانهایی در زندگی به خواسته های ژرف خود رسیده اند که از این نیروی شگرف سودی جسته اند و صد افسوس که اینان معدودی بیش نیستند و اکثر ما آدمیان تنها به قوای جسمی و ظاهری خود تکیه زده ایم و از وجود نیروی عظیم درون خود غافلیم ))((۱)).  

پس روانی ناروان و ناشناخته و بیمار داریم.

بیائید به یاری خود خودیاری کنیم و به نیت شناخت روح و روان به هستی

هستا روان شویم و بیان یابیم.

آنچنان که فرمودند : از خود سوال کنیم پیشتر از آنکه از دیگران سوال کنیم،

پاسخ خود بشنویم ، پیشتر از آنکه پاسخ دیگران بشنویم،

اینچنین خویشتن شناسا و روان خواهیم شد.

باشد که شایسته ردای زیبای انسانی باشیم

 

نوشته ی همراه کوچک شما کامرون

 ................................................................................................ 

((۱)) این جمله برگرفته از کتاب کاراته و ذن کاراته نوشته پروفسور دکتر آقا ابراهیم میرزائی میباشد.

..........................................................................

خواهم آمد و پیامی در راه ......

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ارنستو چه گوارا

ارنستو چه گوارا 


فراتر از اسطوره 

جهان از یاد نخواهد برد

تو را

که چون حماسه

شگفت زیستی

و چون خورشید

سر بر خاک نهادی سرخ

تا در سپیده ای دیگر در سوی دیگری از زمین

باز سر برافرازی

بلند و با شکوه و امید بخش

کوبا ، بولیوی ، ویتنام ،........ و تمام دنیا

چون ترانه ای زمزمه میکنند

نام تو را

چریکی فراتر از اسطوره

که بر لب داشت سرود رهایی

مردی که به هیچ انگاشت مرگ را

تا میلیونها بار متولد شود

و برای آزادی انسان

بجنگد تا پای جان

و بیاشوبد رویای اهریمنانی را

که مسکن دارند بر روی گور نیاکانمان

اهریمنانی که سیری ناپذیر خون می نوشند

و بیگانه اند با عشق

اهریمنانی که می هراسند ، هنوز ، همیشه ،

 از نام ارنستو چه گوارا

برگرفته از کتاب دوست من چه گوارا 


و اینک مپنداریدش مرده

که فهماند به زندگان

آیین زندگانی را

تمسخر بی پایان هراس مرگ را

و معنای بی دریغ رفاقت را ،

پس ای رفیق ارنستو

بگیر دست مرا

که من نیز چون تو

رعدی باشم در خواب اهریمنان

زین پس اسمت را بر خود نهاده ام

که رسمت را لحظه ای از یاد نبرم

ای رفیق سعودهای سخت

تو نیز با من باش

 

سروده ی همراه کوچک شما :کامرون

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عرفان مایگاهی و اسرار حروف

عرفان مایگاهی و اسرار حروف


حقیقت چیست ؟  (( به زودی ))


کان کفو توان و اسرار حروف

توضيح:

مطالبي را كه در زير مطالعه ميفرمائيد همراه با مطلب برنامه هاي كونكفو توان و لحضه ها نيتيجه زحمات و برنامه صوتي يكي از راهدانان با ايمان و گمنام اين طريقت است كه بنا به در اختيار داشتن آنها لازم ديديم شما نيز فراخور دريافتهاي خود از آنها استفاده نمائيد . و در نتيجه دعايش را به راهدان و استوار و برتر منش  طريقت جناب آقاي « ع-» كه هميشه براي آموختن به ديگر همراهان پيشتاز بوده و از خود گذشته بوده بفرمائيد.

 

 

همراهان عزيز در اين بخش مطالبي را از زبان خود كه خود را راهداني از راهدانان كونكفو توآن دانسته و بياناتي از راهبر كونكفو توآن ( كونگ فو توآ) كه نزول كرده تا به راهداني رسيده را به عرض مي رسانم:

ميدانيم كه بسياري از مطالب از فلسفه كونكفو توآن(كونگ فو توآ) و يا روان  مطالبي پيچيده در آن يافت ميشود، اما آنها پيچيده نيست، ما همگي در مدرسة اين علوم قرار داريم....زماني كه فارغ التحصيل اين مدرسه شويم، آنگاه تمام ان را به عينه خواهيم ديد.

رموزاتي در علم كلام وجود دارد و اين رموزات توسط فارسي سره بيان ميشود. كلماتي كه بيان ميشود مفاهيمي دارد، و مفاهيم اين كلمات به 3 شكل يافت ميشود:

بيان مستقيم:

 گاه كلمه اي به روشني بيان ميشود اما قسمتي از حروف آن جدا شده بعنوان مثال گفته ميشود.... متو،  به معناي من و تو .... اين براي همراهان بهتر ملموس است تا كلماتي كه پيچيده تر بيان ميشود.

بيان ميم وارون:

 بعنوان مثال ميتوان رزمي را نام برد كه به عبارتي مي رز است و مي رز آئي، ميرزائي، يارومه.... اين كلمه چگونه تغيير يافته؟ اگر به كلمه رزمي دقت كنيد دو (2) حرف از اول و دو (2) حرف از آخر آن جابجا شده و به مي رز تبديل گشته، اين روش را ميم وارون كردن كلام مي نامند.

بيان وارون:

روش سوم مثالي بر آن زده ميشود: گاه گفته ميشود: هايس به معناي سياه .... چگونه است كه اين كلام بدين شكل بيان ميگردد؟ اگر كلمه هايس را وارون كنيم كلمه سياه حاصل ميگردد.

اين سه روش يعني بيان مستقيم، بيان نيم وارون، بيان وارون سه (3) راه براي كشف اسرار كلام در كونكفو توآن

 مي باشد.

اما همراهان گرامي مطلب كونكفو توآن تنها در غالب اين مشت و لگد ها و اين فلسفة بياني در رابطه با كونكفو توآن در رابطه با علمي فيزيكي نيست ...... پا را بايد فراتر گذاشت، كونكفوتوآن زندگي است،

 كُون: جهان است، گنج است و اسراري در آن

كَفو: همچون كفة ترازو ميماند كه جهت ميزان از آن استفاده ميگردد اما در پس اين دو كلام توان مي آيد

توان: لازمة آن است كه شما مي آموزيد

جهت ايجاد عدالت توان لازم است و پس از ايجاد عدالت است كه بدان گنج كه در كُون قرار دارد دست خواهيد يافت.

................

ادامه اين مطلب شناخت پارسي سِره و ارتباط آن با علم كلام در كُنكفو توآن(كونگ فو توآ) است كه در ورزهاي آتي در اختيار شما همراهان قرار خواهد گرفت.

پارسی چیست؟!... در معنای اول پارسی بمعنای پارسائی است. و در معنای دوم پارسی آنجا است که با پا بدان رسی. اما انسان با پا به کجا میرسد؟! با پا انسان به پایان خواهد رسیدکه پایان بمعنای دو پاست... اما پایان چیست؟! پایان همان قیامت و قیمت و همان رستاخیز و رستخیز است . پس با پارسی میتوان به قیامت و قیمت دست یافت.

در معنای دیگر پارسی به معنای « پارة سی» می­باشد...اما سی چیست؟! سی همان سیـمـرغ عــطار است که در نهایت یک مرغ گشت, سی همان سی جزء قرآن است که در نهایت یک قرآن است, سی همان سی روز ماه است که در نهایت یک ماه می­گردد, در واقع نشان کسرت و رسیدن آن کسرت به وحدت است .

دوایری است از حروف که آن را که آن را خدمت همراهان ارائه خواهیم کرد ....در این دوایر حروف را از هم جدا کرده­اند و 20 حرف از حروف در دایره­ای که دایره «ه» نام دارد قرار دارد.... این پارسی همان پارة آن سی است .. اما سِره چیست که ما زِ آن سخن میگوئیم؟ ...سِره   سه ره است و سه راه است: آن سه راه در ادیان بیان گشته....

آن سه راه در اسلام و دین محمد (ص) چنین آمده که «توحید» است و «نبوت» است و «معاد»

در دین زرتشت به «پندار نیک», «گفتار نیک», «رفتار نیک» بیان گشته­اند.

در دین عیسی به «پدر», «پسر» و «روح القدس» بیان شده.

و در دین موسی به «ده فرمان», «تورات» و «ساختن بیت المقدس» است.

در دین ابراهیم این سه راه «افتادن در منجنیق و یا گذشتن از آتش» دوم «ذبح اسماعیل» و سوم « ساختن خانه کعبه» است.

در دین نوح آن سه راه سه طبقه کشتی نوح است

در دین آدم آن سه راه «بشر», «انسان» و «آدم» است.

اما در پارسی سِره آن سه راه «ح», «ه» و«ی» می­باشد.

این را می­دانیم که این مطالب تا حدودی پیچیده به ذهن می­رسد اما تمام اینها برای شما روشن خواهد شد مطالبی است در رابطه با موضوعاتی که در رابطه با یارومه بیان می­شود.... سئوال می­شود که یارومه از چه نامهای مختلفی دارد؟ گاهی تحت عنوان سربازی «فرمانده» نام ابراهیم میرزائی بخود میگیرد... گاهی بعنوان استادی، استاد و یارومه نامیده می­شود.....گاهی دکتر یا پروفسور و در نهایت نامی به «م الله» خوانده می­گردد.

اما او نامی زِ خود ندارد، آنان که نامی زِ خود دارند نا میم اند که میم اسرار است. برای دانستن میم مطالب زیادی بایست بیان گردد، اما کوتاه بیانی در این رابطه خواهیم گفت:

به شکل «م» توجه کنید...سئوال می­شود که :

 چرا عصای موسی به شکل «م» بود؟

چرا اسپرم به شکل «م» است؟

چرا چرخه یین و یانگ یا یمی به شکل «م» است؟

 و .....

اینها همه اسرار در خود دارد

محمد چه کرد؟

                   او «م» را حمد کرد

ابراهیم چه کرد؟

                  او اب را راهی کرد به «میم»

پس آن میم چیست؟!

میم اسرار است در پارسی سِره....از این است که او را  «م الله» می­خوانند....

کلام معجزه نمی­خواهد....کلام خود معجزه است....چرا که آخرین معجزه کلام الله شد...که آن را کلاً م الله می­خوانیم.در رابطه با حروف بحث بسیار است ...حروف را به ترتیب می­توان بیان کرد اما، ما در اینجا مطالب مهمی را در رابطه با انواع حروف خدمت شما عرض می­کنیم:

الف که اولین حرف از حروف الفبا می­باشد... آن را آغاز می­خوانیم...الف آغاز است... الف تنها حرفی است که خم نمی­شود...آن در اول حروف می­آید...معنای خدا همین است که خّدِ...آ... است... از خدا نمی­توان تعریفی ساخت، چرا که چرا که اگر بگوئیم موجودی است خارج از زمان و مکان به او موجودیتی داده­ایم که در ذهن خودمان می­گنجد ...پس از این است که تمام اجزاء بدن عجز و ناتوانند به دستیابی به خدا...اما زبان که کلام زِ آن می­آید و زِ...بان.. نام دارد در این امر مالک است.

از این پس تمامی مطالب با علم کلام و با علم فارسی سِره بیان خواهد گشت آنگاه خواهید دید که همه چیز به راحتی به فهم همگان خواهد رسید.

الف گفته شد که آغاز است... اما «ی» چیست؟همان گونه که در آخر حروف می­آید، پایان نام دارد...آنجا که «ی» هست، پایان است.

«میم» گفته شد که اسرار است و «لام» لا...میم است، آنجاست که «میم» در آن نیست.

اسرار «ه» در هسته است که هست «ه» می­باشد...اما هسته را چگونه می­توان شکافت؟! باید زِ «دانه» گفت گه «دانه»،  «دان» و «ه» است. دانه امر به دانستن است برای «ه»... چگونه می­توان «ه» را شناخت؟....دانه را چه می­کند؟....

هسته چیست؟

هسته زِ «ه» آغاز و به «ه» ختم می­شود.. چونان دایره­ای را می­ماند که همواره دایره است.

بر«ه» برای دانستن هسته و دانه آنرا بیشتر میشکافیم...

                                      دانه به دانه می­رسد گر به کسرت بینهایت رود

دانه­ای را برای شما مثال میزنیم:

آن را بر خاک قرار می­دهیم....دانه در خاک قرار می­گیرد و «مچاله» می­گردد...اگر همه مچاله شوند مچ اله، مچ الله، یدالله، که یدالله فوق ایدیهم است، خواهند شد. دانه مچاله می­شود و خود را منهدم می­کند...پس از انهدام دانه ریشه می­زند که آن  ریش «ه» نامیده می­شود و ریش زخم است...ریشه به پائین می­رود اما دانه را به بالا می­برد و زِخاک برون می­کند..گر خاک را وارون کنیم  کاخی ساخته­ می­شود و از این دانه کنونی کاخی بنا خواهد ­شد. آن کاخ در آغاز جوانه نام دارد که آن جوان «ه»  است...پس از جوانه تبدیل به ساقه میگردد که ساق «ه» نام دارد... پس از ساقه شاخه را می­یابیم که شاخ «ه» نامیده می­شود، به شاخه چه می­روید؟ ...آن برگ است که به رگ زده می­شود...آنگاه است که شکوفه را می­یابیم ...که آن شکوه «ف» است...اما راز «ف» در چیست؟!..«ف» فراز است.. فراز بمعنی بالا است و چون فراز را میم وارون  راز «ف: در ان است ...شکوفه همان گُل است و گِل...آن گِلی که کوزه­گری بر آن نقش می­زند....نقشی که بر آن گِل زده می­شود گُل می­شود و گُل چیزی را در خود پرورش میدهد که در اینده به میوه خواهد رسید... اما میوه چیست؟ میوه «می» و «ه» نام دارد ... میبینید که «ه» که همان هسته بود کنون دوباره به «ه» می­رسد با چیزی اضافه بر آن که آن «می» است....«می» چیست؟«می» عصاره است...«می» و «ه» باقی میماند...........

 

 

ادامه دارد


 

باز آید خادما اندر میان

میم وقت همرهان و یاوران

دفتر آرئ ز توآ اندر میان

پر ز اسرار جهان بان جوان

وی لسان ناطق شهر توآ

میتراود از لبش سیر توآ

وین چه گویی خادما هشیار شو

ملتفت یک لحظه بر گفتار شو

خود مکرر گفته ای دیوانه ای

هست ننگ است عاقل و فرزانه ای

کش عنان و باز و بنگر سوی پس

همرهانت اوفتادند از نفس

بی تامل میزنی بر بحر و کوه

همرهانت آمدند اندر ستوه

میزنی در خواب با یاران تو حرف

خلق را بر فهم رازت نیست ضعف

وین چه گویی خادما را برد خواب ؟

هر که نبود با ویش شد غرق آب

چون که همراه ویی ره را مپا

ای تو ای همراهمان از جا به پا

از چه میترسی علیت همره است

از تمام راه و منزل آگه است

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

شعر همراه و نامه ی پروفسور ابراهیم میرزائی در اوایل انقلاب ایران

همراه و همراهی


همراهی و همراه

 

چو  همراهی یک راهی ، توآیی ، گر آیی تو مایی ، من توأم تو منی دانای

 بی نایی بینایی

خودآیی خدایی ، خدایی در مایی ، در مایی با مایی ، با مایی خود مائی

چون خویشتن  بشناسی به همراهی خویشتن خیشت بر پایی

و گر خیش کنی تن را ریش و رویش دهی زان جا

پس جوش آوری جان را

ویران کنی خود را

آنگه شوی خودآ

آنگه تویی آن آ

آنگه تویی مأوا

آنگاه تویی آن یا

ناگاه تویی آن آ

ناگاه به پا خیزی

پایان به پا خیزد

پایان ز پا آید

پایان ز جا خیزند

پایان ز ماتو ، ما چون تو

پایان ز راتو ، راه تو

پایان حصول آید

 حاصل نکو آید

محصول نکو داند :

دانه چو به دل دارد

خود ، دانه و دل داند.

حاصل منم و منصور

حاصل نه منم ، من صور

من صورم و تو منصور

منصورم و حلاجی

ناگاه کند ناجی

ناجی چو به دل دارم

خود نیز هم او دانم

او ذات من و من او

او مقصد و من خود او

من چون نمم بی او

با او چو شوم من کو ؟!

ای آگه اسرارم

ای شمع شب تارم

از خود چو رها گردم

شاید چو تو آ گردم

آنگه شوم آگه

آگه ز دلم ناگه

همراهی راهت همراهی راهم

حق همره راه تو حق همره راه من 

 حق همره راه ما

این بود ز ذات ما

سروده ی همراه کوچک شما کامرون


 

پیام ابراهیم میرزائی بنیان گذار کونگ فو توآ در اوایل انقلاب ایران

 

 

بنيانگذار تز علمي كونگ فو توآ در ايران ( پروفسور ابراهيم ميرزايي) دارنده شالبند سرخ كونگ فو

 

ابراهيم ميرزايي كيست؟

 

كسي نيست و گر خواسته باشي با تو يكي است

 

فرياد خلق ها براي چيست؟ ابراهيم ميگويد فرياد خلق ها به نا حق نيست و تهمت به انسانها و كوبش آنها بر مردان حق و حق آنها حكومت نادانيست.

نادان كيست؟ نا آگاه دشمن خود و دهن گشائي بيخود و از خود بيخود كه حال در اندوه فراواني است.

پس حاصل زيست مايه بشر چيست؟ ابراهيم ميگويد شرم از خود، جنايت و خيانت بر خود، تابعيت محدودي بيخود، ناتوان از درك عالم پيامبران و بي درك از دانشمندان و بينش و روان و شكنجه و زجر و فشار و كشتن آنان و عبرت نگرفتن از تجربه منطق تاريخي كه به ويراني رسيده است.

مقصر كيست؟ از ماست كه بر ماست.

چاره چيست: يكرنگي و وحدت در انديشه ها تا حصول وحدت وجود  كه يگانه چاره ساز بشر ها است.

و راهش ؟ كوتاهترين فاصله از هفت مايگاه و درك مسائل حال از تلاطم و طوفانها و طلوع فرداها يعني يكتائي يا وحدت انسانها است.

 مسئوليت و تعهد شما در برابر انسانها چيست؟ من انقلاب فرهنگي را پيشنهاد ميكنم و قبول آن از سوي شما در نهايت آزاديست. من از حال و فرداها سخن ميگويم، زيرا گذشته ملتها در كلاف سردرگم و قوانين دست و پاگير كه ثمره آن برابر منطق تاريخي و تفكر بزبان كه شواهد آن نابرابري و سلطه گرائي و انحصار طلبي و جنگ و جنايت و منحرف سازي و حال يگانه انقلاب فرهنگي است كه بر خلق نو آوريست و از آن من نيست، بلكه پايگاه انديشه آدميست.

عنوان پروفسور و شالبند سرخ از آن ابراهيم ميرزائي است ؛ دوستم اين عناوين نماينگر كنكاش و پر كردن زمان براي دادن آگاهيست. اين پيش اسمها، آمدني و رفتني است ولي زيست مايه انسان در انشا يا ارتقا يا رشد و تكامل در تن و روان و ظهور آن بربايش هستي و حاكميت بر نيستي و يگانه راه طريقت دانائي است.

دانا كيست ؟ پر تحمل و كنكاش گر، در داوري سخت گو و در عمل سخت كوش و در انديشه خالق و در رفتار مقيد به درك، مملو از سرمايه منطق و حركت و سرعت و به دايره علوم يا بدست مايه انسان پاسدار و پاسدار انسانيت و خود شاهكار خلفيت تا براه خدائي از خود آئيست.

و اما تكنيك قدرت براي چيست ؟ سوال بسيار جالبي است و داوري در آن بشرط انقلاب فرهنگي است.

 

دوســـتــــم:

تعاليم تكنيك در ابعاد ميدان قدرت، و قدرت بر طريقت دانائي كه ابزار و وسائل اوليه آن بكار انداختن و تنظيم موتور انساني، كه بياد داري ما آنرا مايگاه يكم ناميديم. در مايگاه يكم،‌ ما در اثر شكل دادن اتمهاي سلولي به تناسب قدرت ميرسيديم. اولين مرتبه حركت ما متكي بر آن بوده كه تن خود را از فشارهاي تحميل شده و جو آلودگي ها نجات دهيم يعني بدن را در برابر حوادث تاثير پذيري جوي مقاوم كنيم. مرحله دوم سازماندهي اعضا از مغز به سلسله اعصاب كه باعث رشد و تكامل ، كه اين رشد اوليه يا مرحله تنگاهي را ما براي مصرف بعدي يا انديشه گرائي،‌ آماده و بر شما اعلام ساختيم.

مثال ساده مي زنيم:

وقتي انگيزه ساختن يك موتور اتومبيل بر حسب نياز مطرح ميگردد، مسلماً بايد انگيزه مصرف آنرا دانست، يعني بايد قدرت موتور را به چرخها انتقال داد تا با كمترين مصرف نيرو،‌جهت دلخواه را با اراده سازنده و در جهت رفاه انسانها به هدايت وا داشت.

شرط حاكم بر مثال بالا انسانهاست.

اگر ما در تنظيم موتور انساني مصرف آنرا ندانيم و اگر ندانيم كه ايجاد اين قدرت چگونه و چطور بايد منتقل گردد، مسلماً يك قدرت مزاحم آفريديم و اين قدرت در قالب انسان، ‌حكم مواد منفجره را پيدا ميكند كه بايد براي آن ايجاد شرايط امنيتي و حفاظت و ديوارسازي و دورسازي از ملت ما و بالاخره اين قدرت مزاحم و بدور از انديشه را يا بايد سرگرم كننده و مهار شونده و يا به بازي وا داشت. البته ما در مايگاه يكم تكنيكي،‌هنوز در آغاز راهيم و به آن قدرت اشاره شده دست نيافته و با توان انديشه و ادامه راه در آن هستيم. و اگر همراهاني ندا و صدا ميكنند، اين موضوع نمايانگر درك محدود ظرفيت كه اين نيز قابل بررسي است.

اما وظيفه من براي دادن شناخت و آغاز چگونه مي بايد حكم ميكرد. من در برابر عدم آشنائي،‌ بدنهاي نامتناسب، نداشتن ابزار اوليه،‌ توقعات بيجا،‌ ايستادگي در برابر هجوم دست اندركاران از مشابه هات تكنيكي،‌ حاكميت حكومت جبر و اختناق در سالهاي 52 و كوبش هاي نا برابر و چه بسيار...... كه مي بايد تعهد انساني و مسئوليت ايجاد قدرت را به ملت نا آگاه آنروز براي بقدرت بخشيدن در فضاي تن و روان آشنا ميساختم.

اولين مايگاه ساختن اين موتور انساني و ايجاد ميدان جاذبه بود كه از خود قدرت نشان داده ولي در تواضع تو باقي ماندم. بياد داري كه چگونه ايستادگي در برابر نا آگاهان داشته و بهر صورت آنانرا از ميدان مبارزه خود بدور كردم؟ و باز هم بياد داري كه در فعاليت تنگاهي و ( ذناي ) يا نشستن به انديشه تو نداي قدرت و قدرت انديشه را مي سرودم. بارها بر تو گفتم كه من كسي نيستم و در پيشگاه انسانيت فقط با تو هستم.

من بر تو خطاب ميكردم پاسدار انسانيت، من ترا از انديشه ها آگاه ميكردم،‌ من ترا باغباني كردم و باغباني انسان براي رشد و تكامل در تن و روان و ساختن و پرداختن بدان كار ساده اي برايم نبود، من هرگز نمي خواستم شاخه هاي مزاحم و نا آگاه بپرورانم، ولي مجبور به جبر حاكميت ها نيز بودم. آبي كه بايد باشد و گرنباشد دسترنجي نبود. كوري كه متكي به تن و از آن من نبود و ..... با تمام اين مشكلات ترا بچندي نه چوني و در اندازه قضاوت و طي راه بعدي نشانه ساختم. تو به ذره اي آموخته چه جولاني و چه فريادي و چه حاكميت ها و آرزوها با تصورات خيالي و رد كردن انسانها و خود نمائي بر آنها روانساختي، بدون درك راهبري به راهبر هجوم پيشه ساختن،‌بدون درك پاسداري از مقام انساني به تفرقه انسانها ره ساختي ما بايد پيش از اينها به قدرت و نيروي شگرفت انسانها راه باز مي ساختيم. ما مي بايست انسانهاي بي جنبش و جهش را در پايگاه منهدم خود بالاخره مي شناختيم تا راه آينده خود را پر توان مي ساختيم.

 

ما نوزاد دانشكده انشا تن و روان را پايگاه انسان و فرهنگ انقلابي را پيشه ساختيم.

 

نوزاد انشا تن و روان جز جذب گروهي محدود و فداكار ژني و در راه تكامل انسان مي بايست سود جويان ناتوان را بما نمايان مي ساخت. هنوز گروهي در فكر پرستيدن يا رد كردن فردها و غافل از انديشه خلق ها و نو آوريها هستند. هنوز راه نيافتده بفكر دويدن و از مناسبات دويدن بي خبر هستند.

دنياي آينده جاي ناداني و غفلت نيست، دنياي آينده بر همه مسائل و حتي كوچكترين مسئله بي گذشت نيست،‌ در آينده بس نزديك انسان مطرح است و انسان از مغز و اعصاب و دل عضلات و خاصيت اهرمها از استخوانها و عمل و عكس العمل و تركيب در سلولها بر اتمها و رابطه تغذيه و انرژي و درك كانال انرژيها و انشا روانشناسي بر برد عصر هيجان زده ما و دنياي بازتري از علوم و نگرش تفكر آميز،‌مرز و گشايش ها و زبانها و ايجاد عمل و رويت عكس العمل انديشه ها و درك حركت در انسان و سرعت بخشيدن در ابعاد هندسي و در فضاي تن و حاكميت به روح روان و كشف جان از جهان نيمه جان و آشكار كردن راز مجهولات جهان مطرح است.

ديگر جاهلان و براي سرگرمي و مشغول كردن آنهم از آثار باقيه زمان در جهان آتي،‌ جائي براي آنان در نظر گرفته نشده است. ما در لحظه دوران ساز زمان قرار گرفته ايم. اين آخرين پايگاه شايعات و اتهامات و جنگ و جنايت و عوام فريبي و پايان نامه شكنجه ها و فشارها و نابرابريها كه با ظهور انسان برشد و تكامل در انقلاب فرهنگي كه دقايق آن در انتظار ما است.

كاش همراهان به راه پيش رويشان بيش از اندازه ها،‌تفكر ميكردند. ما تكنيك قدرت را دانه هاي جاذبه و دافعه و بر نياز انسان خاصيت بخشيديم. حال ظهور انسان در انشا تن و روان و در پايگاه متفكران و از نطفه تا جوانان و جذب آنان قرار گرفته ايم. تو دوستم، مي بايد آهنگ حركت خود را با ما يكي كني ، در غير اين صورت نا توان باقي خواهي ماند. تو دوستم، از آموخته هاي خود كه ناچيز و ترا بخواب برده و فرداي ترا محكوم ساخته لازم است بگويم كه بيدار باشي و يا به خلق نوئي از گنج انديشه كه بدان نا آگهي دست بيازي.

تو مي بايد از گذشته ها مي آموختي كه ادب سرمايه انسان و سرمايه در انديشه ها است. به تو در اسلام آموختند كه هر درس نو كه از استاد آموختي،‌احترام يعني ادب و انديشه از تو بر او روا است. پس بايد بگويم تو دست رد به سينه محمد (ص) و علي ولي خدا هم كوفتي. براي همين است كه سردرگم و دلسوزي و به خاطر همين دلسوزيست كه من ترا ياري ميدهم و گرنه نيازي بر انديشه هاي آلوده يا بي ادب و فاقد انديشه در تكوين جهان آتي بر تو نيست. ما ميخواهيم قربانيان جهل را با هزاران مشكل و از سردي به جوشاني برسانيم. ابتدا دست خود را براي نجات بشريت دراز ميكنيم، اين عمل نه از منطق نيازمنديست،‌بلكه پايگاه انساني و شرط انسانيت و متكي بر منطق تاريخي از عالم پيامبران و دانشمندان متعهد بزمان و از شرط هاي انشا تن و روان كه در حال به آن مسئول گشته ايم.

همراهان نا آگاه بايد بدانند ما تا حال با تمام نا برابريها و ظلم وستمها و محروميت هائي كه بر ما روا شده و حتي در راه آن خون داده، ‌از پا ننشستيم، چون خود را مسئول و متعهد به پرورش نهال ها و تا انقلاب فرهنگي همه مشكلات و نا همواريها را قبول نموده و گروههاي بسيارند كه به چشم و چشم عقل ديدند كه تاپاي جان براه انشا تن و روان نشسته و لحظه اي گام پس نگذاشته و حتي خم به ابرو نياورده اند. آنها دانسته اند بين پزشك و بيمار ضمن تخصص يك اعتماد مطرح است.

 

عدم اعتماد انسان به پزشك يعني ويران شدن در درد و يا مرگ كه اين ظلمي نا بخردانه نه براي پزشك، بلكه سرچشمه از عدم آگاهيهاست.

 

دوست بيمارم، ‌با اندك انديشي و اعمال ضد بشري و يا خود نگري و خود نمائي و يا ذره اي محروميت و بروز عكس العمل ناشيانه، دليل بر ناداني تو كه ما ميگوئيم از ماست كه بر ما است.

ابراهيم ميرزائي، بر تو مسئول و متعهد بعنوان يك متخصص كوچك از جهاني بزرگ كه با ايجاد دانشكده انشا تن و روان و نو آوري در فرهنگ انقلابي مسلماً براي خدمت به همنوع و ايران ما كه خود نه هدف بلكه هدف ارتقا انسان مطرح است.

(بايد آغاز كرد، بايد دوستي را پيشه ساخت، بايد دست در دست هم داشت و با دست مايه هاي فراتر از حال و بر جهان طريقت دانائي دشمن را محكوم ساخت، جهان آتي، جهان انديشه و عمل ها است. يا ارتقا به تنگاه و روانجاه و مقام، ‌مقام انسانهاست. عوامفريبان و هوچيان محكوم به فنا و داوريهاست.)

 

بر شما درود باد، من با تو ام.

 

ابراهیم میرزائی

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کان کفو توان و لحظه ها

کان کفو توان و لحظه ها

 

 

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

افسانه های شهر توآ

افسانه های شهر توآ


 

افسانه پِرتوآ :

 

چيني ها اين افسانه را تا ابد بخاطر سپرده‌اند و مي‌گويند:

 

 روح زنان و مردان كانگ فو توآ به ديوارهاي اين معبد چسبيده است.

 

چيني‌ها مي‌گويند مردم شهر توآ زنده اند.

 

آنها ما را مي‌بينند و ما را به ارادة خود دارند. چيني‌ها مي‌گويند:

 

 آشيانة اصلي مردم شهر توآ در آسمان هفتم است و اين آشيانة زميني

 

 را آنان براي همة انسانها ساخته‌اند.

 

ولي مردم نفرين شده خدايان از ورود به اسرار هستي اين معبد مي‌ترسند.

 

 روزي پير معبد شادا گفت: بشنويد صداي پير توآ را كه خطابه مي‌خوانَد،

 

بشنويد صداي اصلي يك انسان را كه راز هستي را مي‌داند، و فرياد زد:

 

 ما اينجاييم اينجاييم ولي وقتي پير شادا در چهره پيروان خود نگريست

 

 صورت حيرت انگيز ديد و اشك ريخت چون سيرتي نديد.

  

پرتوآ دختر طلوع كونگ فو توآ است. چيني‌ها ميگويند:

 

 بترسيد از خشم شالبندهاي كانگ فوتوآ بترسيد از قربانيِ شهر توآ و

 

دخترِ پرتوآ، پس از آن پرتوآي زيبا با بدني برهنه در حاليكه

 

 فقط حريري بدن زيباي او را پوشانده بود در برج بزرگ شهر توآ زانو مي‌زند

 

و  سپـس به جاي دختر زيباي شهر توآ شالبند قرمزي با دو موي سپيد و سياه

 

 در برج توآ ظهور مي‌كند.

 

(موي سياه علامت فكر و موي سپيد علامت جنگ شهر توآ است).

 

 در كتاب گونگِ توآ يا كتاب تولد آدمها و خدايان، يعني فكر آنها، آمـده است:

 

  نگاه كنيد  قربـانيِ شهر توآ يعني «پرتواي پاك و لطيف را».

 

نگاه كنيد عظمتِ تكامل اين انسان را،  نگاه كنيد صورت مهر و

 

 زيباييهاي پرتوآ را. نگاه كنيد شالبندهاي سبز، قهوه اي، سياه و سرخ را.

 

نگاه كنيد سرزمين پاك توآ را كه با انديشة لطيف آتشِ حيات گرديده است.

 

 نگاه كنيد، خدايان مردم سرزمين توآ را. نگاه كنيد همة ‌هستي،

 

 همة ستارگان و همة مردم سرزمينِ ستارگان را كه

 

 حيات دارند و بر هفت آسمان امواج و بر تبديل روح ما آهنگ جاويدان دارند.

 

 

مهرِ مـا، تو را: «خورشيد ساموراي»

 

 سپس اوكي‌ما پيام آور شهر توآ فرستادة خود يعني اوسي‌ما را  به نزد

 

 بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها مي‌فرستد. داستان شجاعت اوسي‌ما

 

اسرار غير قابل درك انسانها است.گويند اوسي‌ما با نقابي سياه چكمه و

 

 شالبند سياه بدون سلاح از دروازة شهر توآ يكه و تنها از بين مردم

 

سرزمين نفرتها مي‌گذرد مردم سرزمين نفرتها انتظار حادثه‌اي بزرگ را مي‌كشيدند.

 

 مردم نفرت زده فرمانروايان بدون فكر و درك فقط بنا به عادت فرمانروايان

 

سنگ و خار و تيغ و نيزه به اوسي‌ما مي‌زدند،

 

 اوسي‌ما تربيت شده شهر توآ چون پاكي را از كرة خاكي گرفته و نفرت

 

را با شمشير بدان داده‌اند.

 

 اوسي‌ما در برابر بزرگْ فرمانرواي سرزمين نفرتها قرار مي گيرد،

 

 خورشيدِ خدايان از سياه چال اين

 

مردگان مي‌گذشت اوسي‌ما مي‌دانست كه در برابر فرمانرواي

 

 سرزمين نفرتها قرار مي گيرد،

 

 گويند : هنگاميكه اوسي ما نقاب سياه از صورت خود برمي‌دارد

 

 بزرگ فرمانرواي سرزمين نفرتها از نور آفتاب صورت اوسي‌ما، كور مي‌شود،

 

 فقط صداي او را مي‌شنود كه مي‌گويد:

 

اي كمترينْ مردمِ سرزمين نفرتها نگاه كن زبالة انديشه‌ات را،

 

 نگاه كن جنگ و نفرت آفريدة انديشه‌ات را كه جهل و ناداني بر قدرت تفكر

 

 بيكراني زنجير زده است. سپس اوسي‌ما خطاب به سامورائيها مي‌گويد :

 

 شمشير خود را در برابر خورشيد بگيريد و به نور آن نگاه كنيد ، من

 

نشان‌دهندة آن نورم نه خون، چون خون به تيغة ‌شمشير بريزد

 

نور را از بين خواهد برد وحقايق دفن خواهند شد.

 

گويند از آن پس سامورائيها ‌از ديدن صورت زيبا با اندام ورزيده و

 

كلماتِ انديشة اوسي‌ما چهرة ننگين خود را درنقاب سياه مخفي كرده اند

 

و بزرگ سامورائي سرزمين نفرتها به منظور آن همه جنايت و

 

خيانت شمشير سامورائي خود را به دل فرو مي‌برد.

 

 

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

حلا ج نامه

حلاج نامه


لبیک لبیک ای سرم و نجوایم !

لبیک لبیک ای قصدم و معنایم !

حاشا که تو را خواندم  - لا  - بل تو مرا خواندی

پس من به تو گفتم « تو » - هان ای تویی هر جایی !

یا اینکه تو گفتی « من » - من را که هم اینجایم ؟

ای تارم ای پودم ای غایت مقصودم

ای نطق دلاسودم - ای لکنت زیبایم !

ای کلم - ای توشم ! ای چشمم - ای گوشم !

ای جملگیم از تو - ای جمله اجزایم !

ای کلم - ای کلی ! کل در کل پوشیده

ای کل تو پوشیده در پرده معنایم !

ای جان که تلف شد جان تا در نگهت بستم :

ای کشته کنون یکسر مرهون هواهایم !

دور از وطنم آرام از غصه همی گریم

در نوحه گری دارم امداد از اعدایم.

نزدیک شوم خوفی دورم کند - آشفته

پس باز زند شوقی آتش همه احشایم.

آوه چه شود کارم با دوستی یارم ؟

از علت من فرسود خود جان اطبایم.

گویند : « تورا در مان او باشد و جز او نیست »

« ای قوم : چسان باشد خود درد مداوایم ؟ »

زین عشق به مولایم آرم بر مولایم ؟

تارانه همی بینم او را و شناسد دل

گویای وی اما نیست جز پلک زدنهایم.

وای از جان بر جانم ! فریاد از من ! دانم

من خود باشم آری سرچشمه ی بلوایم.

ماننده مغروقی - یازیده سر انگشتان

من نیز - امان از من !ـ بازیچه در یایم

کس لیک نمیداند بر من چه رسید از مد

جز آنکه سیاهی زد در سر سویدایم

او نیک همی داند بر من چه بلا آمد

در پنجه او باشد هم مرگ و هم احیایم.

ای غایت آمالم ای ساکن اعلایم

هان ای فرح روحم - ای دینم و دنیایم.

گو : « من به فدای تو » ای چشمم و ای گوشم !

تا کی تو درنگ آری در دوری و اقصایم ؟

هرچند که رخ پوشی در پرده غیب از من

با دیده دل از دور بر روی تو بینایم.


آن قتیل الله فی سبیل الله

آن شیر بیشه تحقیق

آن شجاع صفدر صدیق

آن غرقه دریای مواج

حسین بن منصور حلاج

در این قسمت قصد دارم به قرار دادن اشعار و مطالب عارفانه و کمیاب و اسرار آمیز شیخ منصور حلاج اقدام نمایم - کار او کاری عجیب بود و واقعات غرایب که خاص او را بود که هم در غایت سوز و اشتیاق بود و هم در شدت لهب فراق. مست و بی قرار و شوریده روزگار بود و عاشق صادق و پاکباز. او را تصانیفی بسیار است به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معارف و معانی. امید به آنکه مقبول پژوهشگران و همراهانی که چونان عاشقانه در لهب فراقند و جویای دانش و حقایق و درک معانی قرار گیرد که این امر جدا از مسلح نمودن اندیشه به داد و دانش و آگاهی و توجه به نیاز و عطش روحمان در درک حقایق و معانی و ایجاد میل به کنکاش و حرکت در اندیشه برای به دست آوردن انسان اندیشمند و و نه دانشمند در برخورد با گفتار و حقایقی تازه از راز جهان مجهولات که نوید آن بارها به بشر به شر رسیده داده شد نیست. بسیاری از مطالب این بخش که از شیخ منصور حلاج نقل میشود برگرفته از کتاب اشعار حلاج ترجمه دکتر بیژن الاهی میباشند.

دانش را اهلی است

ایمان را مراتبی

و دانشان و دانشیان را تجاربی.

 

پس بشنوی به دل تا چه گوید این یکدله یار

و بنگری به فهم ‌‌‌- که موهبتی است خود باز شناختن.

بر آمدم به کوهی بی پای که پایگاهی دارد غیر مرا دشوار و درامدم به دریایی و غرقه نشد پایم لیک غرقه شد جانم و این هوای دلم بود چرا که ریگهای او هریکان گوهری است نه به دستی سوده لیک به تاراج فهم ها رفته. از آن آب سیر نوشیدم و بی دهان اگرچند شرب آن آب دهان می طلبید چراکه جان من هم از ازل بدو عطشان بود و اندامهای من به دو آغشته - هم از آن پیش تا به هم پیوندد.

من یتیمم و مرا پدری ست که بدو می پناهم و این دل از غیبت وی تا زنده ام به غم فروست.

نا بینایی بینایم نادانی دانایم و اینک سخنان من که هرگاه بخواهم وارون می گردد.

همدلانی دانای آنچه دانسته ام مرا یارانند که یارانی هست هرکه را بارور از نیکی هاست.

جان اینان به عالم ذر آشنای هم بوده است. پس آفتاب کردند هم به گاهی که زمان غروب میکرد. 


بر تو ای نفس تسلایی باد

تو را ای جان ز غمخواری

تسلا باد و دلداری :

بزرگی مر تو را زیبد

به تنهایی به بیداری

تو را در دیده باد آخر

ز کشفی نور دیداری.

ز من پاری در استاده

چه خوش بر پاری از پاری

و کلم عشق می بازد

به کل کلم انگاری !


مگر این زمین از تو باشد تهی

که باید تو را در سماوات جست ؟

به کوری نظرها کنند و تو را

نبینند و بینی نظرها به توست.


به دید دل آمد خداوند من

بگفتم : (( که باشی ؟ )) بگفتا : (( توام ! ))

تو را از کجاها کجایی نبود

کجا در خور توست پس راستی ؟

چگونه خیال تو بندد خیال ؟

چه داند خیال از کجا خاستی.

برونت ز بر نیست جایی که نیست :

کجایی تو پس ؟ خود کجایی کجا ؟

و شد در فنایم فنایم فنا

و من یافتم در فنایم تو را.


« از هو هو ، از ازلی و الستی ، از نور شارق و لامع ، از مبداء ازلی ، از حجت حجج ،

از مولی الموالی ، از جامع ابرها ، از شعله نور ، از مولای کوه طور ،

 آن کس که بر بنده خود به هر صورت تجلی کرده و ... »

 

بسم الله الرحمن الرحیم ، که چون بخواهد در همه چیز تجلی کند

 

سلام بر تو ای پسر من زیرا خدا آنچه را در شرع عیان است از تو نهان کرده ، و آنچه را در کفر حقیقت دارد بر تو عیان ساخته ، زیرا هر آنچه در شرع ظاهر است ، کفری است در جامه دگرگون ، و آنچه در کفر حقیقت دارد ، حکمت الهی است.

و اکنون پس از حمد خدایی که از (( راء )) اسرار خود بر هر که خواهد تجلی می کند و از آسمان ها و زمین ها نهان می شود ، بر هر که خواهد ، چنان که یکی گواهی دهد که (( وی نیست )) و دیگری شهادت دهد که (( جز او کس نیست )) بی آنکه گواه نخستین مطرود شود ، به سبب این انکار ، و دومین مغفور و محمود شود ، به سبب این اثبات.

مقصود از این نامه اینکه : تو در باب خدا به تفسیر نپردازی و به استدلال و برهان منطقی روی نیاوری ، و به محبت او ذوق نداشته باشی و ( مع الوصف ) به محبت نداشتن بدو دل خوش نکنی ، از اثبات سخن نگویی و نفی را حَکَم نکنی ، و از توبه یاد آوری ! و السلام (( علیک )).

 


دلم مشغول حرفی چار :

تیشه یی بر ریشه ی اندوه و اندیشه.

الف

عین تالف

خلق را با خلق.

لامی بر ملامت ،

گو ملامت بار.

و لامی ضرب لامی ،

بارشی رگبار.

و هایی در هلاکم.

آه

دانستی ؟


 

سه حرفی است هر سه نامنقوط

و دو منقوط و سخن برید.

پس یکی منقوط

که به یابندگان او می ماند.

و یکی وارون

که خلایق به راست می دارند.

و دیگر سه معماست :

شبی لیلایی

که نه راه سفری دارد

نه مقام منزلی. 


 در دل ویرانه هاتان

از حیات افسرد جانم ،

خون من ریزید و آتش

در زنید این استخوانم :

در غروب این مقابر ،

چون کنید از من سراغی ،

سر یارم می درخشد

در نهفت روح باقی. 


 ظاهر ار بر این و آنی ، غایبی زان دیگران :

پس که می داند ز پیدایی است ار گشتی نهان !

رخ چو بنمایی به دلها از میان باختر ،

بهر دلهای دگر می پوشی اندر خاوران. 


  تو ای آنکه مرا از محبت خود سر مست کرده ای و در ساحت قرب خود سرگشته ساخته ای. تو در خلوت ابدیت یگانه ای و تنها – تو در مشاهده خود یگانه ای از فراز مقام حقیقت – گواهی تو ، عدالت است ، بی آنکه برای اثبات آن حجت و دلیل بیاوری. دوری از تو عزل است بی آنکه تو خود را دور کنی. حضور تو علم توست ، بی انکه حرکت کنی. غیبت تو حجاب نام است ، بی آنکه تو راه جدایی بپیمایی. هیچ چیز برتر از تو نیست که بر تو سایه افکند و هیچ چیز پایین تر از تو نیست که تو را بر خود داشته باشد ، هیچ چیز جلوی تو نیست که تو را محمود کند و هیچ چیز خلف تو نیست که به تو پیوندد.

به درگاه تو تضرع می کنم ، به حق همین قرب قدوسی که به من فرود می آوری و به مدارج بازهم برتر که من از تو طلب می کنم ، مرا به خود وامگذار ، از آن پس که مرا مجذوب خود کرده ای. اینک که روح مرا از من ربوده ای ، آن را بر من عیان مکن ، بر شماره دشمنان من در شهر های خود بیفزای و بر شماره کسانی که در جمع مومنانت مرگ مرا طلب می کنند !

(( ای مردم ! به یقین اگر او مخلوق خود را خلق کرد ، به خاطر لطف محض بدو بود ، و اگر گاهی در برابر مخلوق خود متجلی می شود – و گاهی از نظر وی نهان می گردد – همواره برای ترقی دادن او است.

زیرا اگر تجلی نمی کرد بسا همه وجودش را انکار می کردند ، و اگر نهان نمی شد ، همه مجذوب و مفتون می شدند. اینک می بینیم که چرا هیچکدام از این دو حال را بر آنان جاویدان نمی سازد.

اما خود من ، حجابی میان من و او نیست ، حتی یک لحظه ! وقتی که راحت می یابم برای آن است که بشریت من در ربوبیت او فنا شود ، هنگامی که جسم من در شعله های حضور او می سوزد : برای ان است که دیگر نشانی از ان نماند ، نه اثری ، نه چهره ای ، نه وصفی !

 بدانید که بقای صور مادیه در لاهوت او بسته به ذره است و احکام از ناسوت او صادر می شود – و سرانجام تاثر بلاواسطه و استدلال دو جاده اند که به یکسان ، به معرفت النقطه الاصلیه منتهی می شوند.


 

آفتاب یار در شبها دمید

خوش درخشید و نمی آرد غروب.

آفتاب روز اگر در شب دمد ،

رو نمی پوشد دگر شمس القلوب.


قصیده جلال الدین رومی در باب ظهور :

 

هر لحظه به شکلی بت عیار برآمد              دل برد و نهان شد

هر  دم  به لباس  دگر ان  یار  برآمد            گه  پیر و جوان  شد

گاهی به دل طینت صلصال فرو رفت                غواص   معانی

گه نوح شد و کرد جهانی به دعا غرق      خود  رفت  به  کشتی

گه  گشت  خلیل  و  ز  دل  نار  برآمد         آتش  گل  از  آن شد

یوسف شد و از مصر فرستاد قمیصی              روشن  کن  عالم

از  دیده   یعقوب   چو   انوار    بر آمد             تا  دید  عیان  شد

حقا  که هم  او بود که می کرد شبانی                اندر  ید  بیضاء

گه  چوب  شد  و  بر  صفت  مار   برآمد           زآن  بحر کفان شد

می گشت دمی  چند در این روی زمین او               از   بهر   تفرج

عیسی   شد   و   بر   گنبد   دوار   برآمد            تسبیح کنان شد

بالله  که  هم او بود که می آمد و  می رفت         هر قرن که  دیدی

تا   عاقبت   آن   شکل   عرب   وار   برآمد            دارای جهان شد

منسوخ چه باشد ؟ چه تناسخ به حقیقت              آن   دلبر  زیبا ؟

شمشیر   شد   و   از  کف   کرار   برآمد               قتال  زمان  شد

حقا که هم او بود که می گفت : (( اناالحقّ ! ))       در  صورت  الهی

منصور   نبود   او   که   بر   آن   دار   برآمد         نادان  به  گمان  شد

رومی   سخن   کفر   نگفته  است   و   نگوید        منکر   مشویدش !

کافر   شده   آن کس   که   به   انکار   برآمد          از   دوزخیان   شد


شعری از شیخ محمود شبستری در باب حلاج 

« اناالحقّ » کشف اسرار است مطلق      به جز حق کیست تا گوید « اناالحقّ »

همه    ذرات    عالم    همچو     منصور     تو خواهی مست  گیر  و  خواه  مخمور

چو   کردی   خویشتن   را   پنبه   کاری      تو   هم   حلاج   وار   این   دم   برآری

برآور      پنبه       پندارت    از     گوش          ندای     واحد     القهّار      بنیوش

درآ     در    وادی    ایمن    که     ناگاه            درختی    گویدت   :  انی   اناالله


الف

 

حق سبحانه در ازل خویش به نفس خویش واحد بود. هیچ چیز با وی نبود. بعد از آن اشخاص و صور و ارواح را پدید آورد. پس علم و معرفت پیدا کرد. پس خطاب بر ملک و مالک و ملوک نهاد. فعل و فاعل و مفعول را بشناخت. آنگاه به خود نگاه کرد در ازل خویش به نفس خویش در همگی که ظاهر نبود. جمله بشناخت از علم و قدرت و محبت و عشق و حکمت و عظمت و جمال و جلال و آنچه بدان موصوف است از رافت و رحمت و قدس. و ارواح و سایر صفات صور در ذات او بود ، که آن ذات او بود از کمال به آنچه در آن بود از صفت عشق ، و آن صفت صورت بود در ذات که آن ذات بود. بنگرست ـ و آنچنان بود به مثل که تو چیزی نیکو از وجود خود ببینی و بدان خرم شوی ـ مدتی مدید که بر طور آن کس واقف نشوند و اگر هر که اسمان و زمین را خواهند که به حساب مقدار ان بدانند ، ندانند و عاجز آیند، زیرا که اوقات ازلیت جز ازل نداند. حساب حدث در آن ثابت نشود ، و اگر صد هزار آدم ذریت جمع شوند تا به ابد ، آن را در حساب آرند نتوانند.

پس اقبال کرد به معنی عشق به جمیع معانی. با نفس خویش خطاب کرد به جمیع خطاب ، و حدیث کرد به جمیع محادیث. آنگه تحیت کرد به جمیع کمال تحیت. آنگه بدان مکر کرد به جمیع مکر. دیگر بار ان حرب کرد به جمیع حرب. دیگر بر آن تلطف کرد به جمیع تلطف. هم چنین از مقامات که وصف در آن دراز بشود، که اگر همه درخت روی زمین کاغذ گردد و اب دریا مداد شود ، وصف آن به آخر نتوان پیوست ، که چون نجوی گفت و خطاب کرد ، جمله از ذات او به ذات او ذات او را.

آنگه از معنیی از جمله معانی ها او نظر کرد ، و آن معنی از محبت به انفراد ، تا چندانی که شرح دادیم ، در طول مدت بگذشت از محادثت و خطاب. آنگه از صفتی در صفتی نگاه کرد. آنگه از چهار صفت در چهار صفت نگاه کرد ، تا به کمال رسانید. آنگه در او نظر کرد از صفت عشق به کلیت صفت عشق ، زیرا که عشق در ذات او او را صفات بود به جمیع معانی. آنگه از صفت عشق در صفتی از صفات نگاه کرد. باز آن خطاب و محادثت کرد ، تا هم چندانی بگذشت که فصل اول.

آنگه از صفات عشق در صفات عشق نگاه کرد ، تا هم چندانی بگذشت و زیادت. آنگه در هر صفتی خود نگاه کرد از صفات خود ، تا هم بدین نسق در آن بگذشت ، تا در همه صفات نگاه کرد ، و از صفتی به صفتی نگاه می کرد ، تا به کمال در جمیع صفات کرد، تا هم بدان نسق در طول مدت در آن بگذشت، تا در آنچه وصف نشاید کرد به ازلیت او و کمال او و انفراد او و مشیت او. آنگه خود را مدح کرد به نفس خویش. آنگه به صفت خویش صفات خویش را ثنا گفت ، و به همه صفتی ذات خویش را و ثنای خویش را ثنا گفت.

آنگه خواست حق تعالی که بنماید این صفاتها از عشق به انفراد ، تا در آن نظر کند ، و باز آن خطاب کند. نظر در ازل کرد. صورتی پیدا کرد که آن صورت صورت او و ذات او بود ، و هو تعالی چون در چیزی نگاه کند ، پیدا کند در ان از خود صورتی ، تا به ابد آن صورت بود ، و در آن صورت تا به ابد علم و قدرت و حرکت و ارادت و جمیع صفات بود. چون تجلی کند ابدا" به شخصی ، هو هو شود. در آن نظر کرد دهری از دهر او. آنگه بر او سلام کرد دهر از دهر او. دیگر بر او تحیت کرد دهری از دهر او. آنگه با او خطاب کرد و تهنیت کرد. دیگر او را نشر کرد ، همچنین تا بیامد بدانچه شناخت و نشناخت پیشتر از آن مدت. آنگه او را مدح کرد ، و بر او ثنا کرد و او را برگزید به مثل این صفت ها از فعل خود به صفاتها که مبداء کرد از معنی ظهور در ان شخص که به صورت خود بادی کرده بود ، و او خالق و رازق شد. تسبیح و تهلیل کرد. صفات و افعال او پیدا کرد ، هم چندان جواهر و عجایب پیدا کرد. چون در او نگاه کرد ، او را در ملک آورد ، درو تجلی کرد و از او تجلی کرد.

علم من نظر در آن بر شد ، و فهم من دقیق شد نزد بشر. من منم و نعت نیست. من منم و وصف نیست. نعوتم ناسوتی است. ناسوتم محو اوصاف روحانی است. حکم من آن است که من پیش نفس من محجوبم. حجاب من پیش کشف است. چون وقت کشف نزدیک رسید ، نعوت وصف محو شد ، من از نفس من منزه ام. چون من نفس نیستم ، و نفس نیست ، من تجاوزم نه تجانس. ظهورم نه حلولم ، در هیکل جسمانی بادیم. ازلیت را تعود نیست . غیب از احساس است ، خارج از قیاس است. جنه و ناس شناسند ، نه معرفتی به حقیقت وصف ، لیکن به قدر طاقت از معارف آن « قد علم کل اناس مشربهم ». آن یکی مزاج خورد ، و آن یکی صرف. آن یکی شخص بیند ، و آن یکی را واحدی ملاحظه ی او به وصف محتجب. و آن یکی متحیر در اودیه طلب. آن یکی در بحار تفکر غرق. همه از حقیقت خارجند ، همه قصد کردند و گمراه شدند. خواص بر او راه یافتند ، برسیدند و محو شدند. ثابتشان کرد ، متلاشی شدند. هستشان کرد ، ذلیل شدند. راهشان نمود طلب گمراهی کردند. گم شان کردند ، ایشان را ببست به شواهد خود. مشتاق شدند ، ایشان را به اوصاف خود از نعت ایشان بربود. عجب از ایشان : واصلانند ، گویی که منقطعانند. شاهدانند ، گویی که غایبانند. اشکال ایشان بر ایشان ظاهر شد ، و احوال ایشان بر ایشان پنهان است.


ب

همه در عوالم نگاه کردند ، و اثبات کردند. من در خود نگریستم ، و از خود بیرون رفتم ، و باز خود نیامدم. موجود من مرا از وجد غایب کرد و معروف من مرا منزه کرد از تعرف به عرفان ، و از استدلال به عیان ، و از فرق و بین. من حاضر شدم ، و دیگران غایب. نزدیک شدم ، و نزدیک برداشتم. عالی شد و علو بگذاشتم. بی نردبان بر شدم ، بی اذن در شدم. من محوم در محو أینیّت ، محو بی اثبات ، و اثبات بی محو. اول قدم اندر توحید فنای تفریدست.من متفرق بودم ، واحد شدم : قسمت مرا یکی کرد ، و توحید مرا رد کرد. جمله ی حجات ببریدم ، تا جز حجاب عظمت نماند. آنگه گفت که روح را بدل کن. گفتم نمی کنم. مرا ردکرد به خلق ، و مرا بدیشان فرستاد.

روح من با روح تو بیامیخت : در دوری و نزدیکی ، من توام ، تو منی . عجب دارم از تو و از من : فنا کردی مرا از خویشتن به تو ، نزدیک کردی مرا به خود تا ظن بردم که من توام  و تو من.

منم یا تویی ؟ حاشا از اثبات دویی ! هویت تو در لائیت ماست. کلّی به کلّی ملتبس است از وجهین. ذات تو از ذات ما کجاست چون تو را بینم ؟ ذات من منفرد شد جایی که من نیستم. کجا طلب کنم آنچه پنهان کردم ؟ در ناظر قلب یا در ناظر عین ؟ میان ما أنیّت منازعت می کند ؟ به أنیّت خویش که أنیّت ما بردار !

عارف در اوایل احوال نگاه کند ، داند که ایمان نیارد الا بعد از آنکه کافر شود.

هرکه حق را به نور ایمان طلب کند ، همچنان است که آفتاب را به نور کواکب طلب کند. شناسی نیست آن را که دم از شناسایی او زند. سپاسی نیست آن را که پایدار بندگی او شود.

به دینها اندیشیده ام و سخت کوشانه در آن همه کاویدم ، و آن همه را شاخه شاخه ی اصلی یگانه یافتم. پس بر کسی مخواه دینی را ، که وا می گراید از آن اصل استوار ، و خود آن اصل است که می باید تا او را دریابد ، و چنین است که او سرشار می شود از بلند پایگی ها و معانی ، وفهم می کند.

دنیا می فریبدم انگاری آشنا نیم به حال او. خدا بنکوهیده حرام او ، و من کرانه کرده ام از حلال او....... ادامه دارد.


چون بشد حلاج بر دار آن زمان

جز انالحق می نرفتش بر زبان

چون زبان او همی نشناختند

چار دست و پای او انداختند

زرد شد چون ریخت از وی خون بسی