تبليغاتX
کان کفو توان


کان کفو توان

کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت

یلدا نوید پیروزی نور بر تاریکی است

با سلام خدمت شما دوستان و همراهان عزیز. تصمیم داشتم در این قسمت به تشریح مطالب سایت معراج بپردازم اما با توجه به فرا رسیدن شب یلدا و همچنین مطالبی که از اسرار سر در دل داشتم تصمیم گرفتم تا بیان آن مطالب را به زمانی دیگر موکول کرده و در حال به تقدیم چند شعر از خود و دیگر شاعران این سرزمین به شما دوستان اقدام نمایم. امید دارم که مقبول واقع شود. همچنین بعد از این بخش به امید حضرت حق مقاله ای تقدیم شما خواهم نمود با عنوان مهدی کیست ۴ و اسرار دوایر دوار و عالم پیامبران.

یلدا مبارک


تقدیم به یگانه عشق حقیقی عاشقان م الله میم
.................................
تویی آن شمس مولانا
تویی آن عشق مولانا
تویی آن یار مولانا
تویی مولای مولانا
تویی کز مهر خود هر دم
تسلا میدهی دل را
تویی کارام جان گشتی
دل دیوانه ی ما را
تویی ساقی مولانا
تویی باقی مولانا
تویی آن جام مولانا
تویی آن جان مولانا
تو آگه بر منی جانا
تو مولای منی جانا
تو آگه بر دل و جانی
گهی اینی گهی آنی
گهی پر غم و خندانی
گهی خندان و نالانی
ز هجرت جان مولانا
بسی آشفته شد جانا
بیا یک دم به بالینم
چه امروز و چه فرداها
تویی شمس نکو آیین
گهی بالا گهی پایین
تویی منصور و من صورت
تویی آن نور بی صورت
تویی که آگه ز اسراری
ولی خود سِر اسراری
چرا سَر بر فرازم من
چو پایت بر زمین باشد ؟
کنم سجده به خاکت من
کنم جان را هلاکت من
دهی عزت به این بنده
تویی زینت به این کعبه
کلامت مرحمم باشد
نگاهت ساغرم باشد
نظر بر دیده ام بفکن
کنم جان را فدایت من
تویی خورشید کام من
که کامرونم ز کامت من
تویی بانی دین من
تویی رانی به کامم من
تو را در جان جان خواهم
تو را در دل نهان خواهم
تو را در جان جان جویم
تو را در خود عیان جویم
تو را در خود همی جویم
تو را بی پرده می جویم
تو را در دانه میجویم
تو را در لاله میبویم
چه این شعریست میخوانم ؟
چه فریادیست نمی دانم !
ز هجرت ناله ای گویم !
ز عزمت همچو صد کوهم !
تو بنمودیم مولانا
تویی مولای مولانا.

شعر از کامرون
26/9/1387

 


قلب بزرگ ما

             پرنده خيسی است

             بنشسته بر درخت کنار خيابان

در زير هر درخت

        صدها هزار برهنه ی بيداد

           از تبر

جنگل

ای کاش قلب ما می خفت بی هراس

بر گيسوان درهم نمناک

ای کاش تمام خيابان شهر

جنگل بود.

شعر از خسرو گل سرخی


دستی ميان دشنه و ديوار است

دستی ميان دشنه و دل نيست

از پله ها فرود نمی آيم

اينک بدون پا.

ليلای من هميشه پشت پنجره می خوابد

و خوب می داند

که من سپيده دمان

بدون دست می آيم

و يارای گشودن پنجره با من نيست.

شن های کنار ساحل

رنگ نمی بازد

اين گونه من است

که رنگ دشت سوخته دارد

وقتی تو را

ميانه دريا بی پناه می بينم.

دستی ميان دشنه و ديوارست

دستی ميان دشنه و دل نيست.

خوابيده ای ؟ نه بيداری ؟

آيا تو آفتاب را به شهر خواهی برد

تا کوچه های خفته در ميانه ی باران

و حرف های نمور فاصله ها

مشتعل کنی

تا دو سمت رود بدانند

که آتش

هميشه نمی خوابد به زير خاکستر.

در زير ريزش رگبار تيغ برهنه

ميدانم - تو دانه می خواهی - ميدانم

تا از کناره بيائی

و پنجره ها را

رو به صبح بگشائی

من با سياهی دو چشم سياه تو

خواهم نوشت

بر هر کرانه ی اين باغ

دستی هميشه منتظر دست ديگر است

چشمی هميشه هست که نمی خوابد.

شعر از خسرو گل سرخی


از خون من بيا بپوش ردايی !

من غرق می شوم

در برودت دعوت

ای سرزمين من !

ای خوب جاودانه برهنه !

قلبت کجای زمين است ؟

که بادهای همهمه را

اينک صدا زنم

در حجره های ساکت تپيدن آن ؟!

شعر از خسرو گل سرخی


بيا ز راه مترس

اگرچه در پی هر گام

چنبر دامی است

و راهها همه مختومه اند

بر سر دار

بيا به اشک بپيوند

جوی باريکيست

سپس به رود

اگر در هوای دريائی


معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بين خود تقسيم می کردند

وان يکی بيخود های و هو می کرد

و با آن شور بی پايان تساوی های جبری را نشان می داد.

با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاريک غمگين بود

تساوی را چنين بنوشت :

يک با يک برابر است.

از ميان جمع شاگردان يکی برخاست

هميشه يک نفر بايد برخيزد........

به آرامی سخن سرداد :

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به يک سو خيره گشت

و معلم مات برجا ماند.

و او پرسيد : اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آيا باز يک با يک برابر بود ؟

سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت :

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود

وان سيه چرده که می ناليد پايين بود

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو ميگشت

حال می پرسم :

يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گرديد ؟

يا چه کس ديوار چين ها را بنا می کرد ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می شد ؟

يا که زير ضربت شلاق له می گشت ؟

يک اگر با يک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟

معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :

يک با يک برابر نيست.

شعر از خسرو گل سرخی


چه مدت لازم بوده تا کلمه عهد بر زبان جاری شود

تا حرکتی اعتماد انگيز انجام گيرد

بيا تا جبران محبت های ناکرده کنيم

بيا آغاز کنيم

فرصتی گران را به دشمن خوئی از کف داده ايم

و کسی نمی داند چه قدر فرصت باقی است

تا جبران گذشته کنيم

دستم را بگير. دستم را بگير.......... .

شعر از احمد شاملو


آنگاه خورشید سرد شد

و برکت از زمین ها رفت

و سبزه ها به صحراها خشکیدند

و خاک مردگانش را

زان پس دگر به خود نپذیرفت

شب در تمام پنجره های پریده رنگ

مانند یک تصور مشکوک

پیوسته در تراکم و طغیان بود

و راهها ادامه خود را در تیرگی رها کردند

دیگر کسی به عشق نیندیشید

دیگر کسی به فتح نیندیشید

و هیچکس

دیگر به هیچ چیز نیندیشید

در غارهای تنهائی

بیهودگی به دنیا آمد

خون بوی بنگ و افیون میداد

زنهای باردار

نوزادهای بی سر زائیدند

و گاهواره ها از شرم

به گورها پناه آوردند

چه روزگار تلخ و سیاهی

نان نیروی شگفت رسالت را مغلوب کرده بود

پیغمبران.......

از وعده گاه های الهی گریختند

و بره های گم شده

دیگر صدای هی هی چوپانی را

در بهت دشتها نشنیدند

در دیدگان آئینه ها گوئی

حرکات و رنگ ها و تصاویر

وارونه منعکس می گشت

و بر فراز سر دلقکان پست

و چهره وقیح فواحش

یک هاله سیاه و آلوده

مانند دود مشعلی می سوخت

مردابهای الکل

با آن بخارهای گس مسموم

انبوه بی تحرک روشن فکران را

به ژرفنای خویش کشیدند

و موشهای موذی

اوراق زرنگار کتب را

در گنجه های کهنه جویدند.

خورشید مرده بود

خورشید مرده بود و فردا

در ذهن کودکان

مفهوم گنگ گم شده ای داشت

آنها غرابت این لفظ کهنه را

در مشق های خود

با لکه درشت سیاهی

تصویر می نمودند.

مردم – گروه ساقط مردم

دلمرده و تکیده و مبهوت

در زیر بار شوم جسدهاشان

از غربتی به غربت دیگر می رفتند

و میل دردناک جنایت

در دستهایشان متورم می شد.

گاهی جرقه ای جرقه نا چیزی

این اجتماع ساکت بی جان را

یکباره از درون متلاشی می کرد

آنها به هم هجوم می آوردند

مردان گلوی یکدیگر را

با کارد می دریدند

و در میان بستری از خون

با دختران نابالغ

همخوابه می شدند.

آنها غریق وحشت خود بودند

و حس ترسناک گنهکاری

ارواح کور و کودنشان را

مفلوج کرده بود

پیوسته در مراسم اعدام

وقتی طناب دار

 چشمان پر تشنج محکومی را

از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

آنها به خود فرو می رفتند

و از تصور شهوتناکی

اعصاب پیر و خسته شان تیر می کشید.

اما همیشه در حواشی میدان ها

این جانیان کوچک را می دیدی

که ایستاده اند

و خیره گشته اند

به ریزش مداوم فواره های آب.

شاید هنوز هم در پشت

چشم های له شده

در عمق انجماد

یک چیز نیم زنده مغشوش

بر جای مانده بود

که در تلاش بی رمقش می خواست

ایمان بیاورد به پاکی آواز آبها.

شاید - ولی چه خالی بی پایانی

خورشید مرده بود

و هیچ کس نمی دانست

که نام آن کبوتر غمگین

که از قلب ها گریخته ایمانست.

آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نور نخواهد زد ؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها.......... .

شعر از فروغ فرخزاد


به تماشا سوگند و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است.

حرفهايم مثل يک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم :

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاييد به رفتار شما می تابد.

و به آنان گفتم :

سنگ آرايش کوهستان نيست.

همچنانی که فلز زيوری نيست به اندام کلنگ

در کف دست زمين گوهر نا پيدايی است

که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پی گوهر باشيد.

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببريد.

و من آنان را به صدای قدم پيک بشارت دادم

و به نزديکی روز و به افزايش رنگ.

به طنين گل سرخ

پشت پرچين سخن های درشت.

و به آنان گفتم :

هر که در حافظه چوب ببيند باغی

صورتش در وزش بيشه شور ابدی خواهد ماند.

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرامترين خواب جهان خواهد بود.

آنکه نور از سر انگشت زمان برچيند

می گشايد گره پنجره ها را با آه.

زير بيدی بوديم.

برگی از شاخه بالای سرم چيدم - گفتم :

چشم را باز کنيد آيتی بهتر از اين می خواهيد ؟

می شنيدم که به هم می گفتند :

سحر ميداند - سحر !

سر هر کوهی رسولی ديدند

ابر انکار به دوش آوردند.

باد را نازل کرديم

تا کلاه از سرشان بردارد.

خانه هاشان پر داوودی بود

چشمشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم به سر شاخه هوش.

جيبشان را پر عادت کرديم.

خوابشان را به صدای سفر آينه ها آشفتيم.


روزی خواهم آمد و پيامی خواهم آورد

در رگها نور خواهم ريخت

و صدا خواهم در داد : ای سبدهاتان پر خواب ! سيب آوردم سيب سرخ خورشيد.

خواهم آمد گل ياسی به گدا خواهم داد.

زن زيبای جذامی را - گوشواری ديگر خواهم بخشيد.

کور را خواهم گفت : چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد - کوچه ها را خواهم گشت

جار خواهم زد : آی شبنم - شبنم - شبنم.

رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاريکی است - کهکشانی خواهم دادش.

روی پل دخترکی بی پاست - دب اکبر را بر گردن او خواهم آويخت.

هر چه دشنام - از لبها خواهم برچيد.

هر چه ديوار از جا خواهم کند.

رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را پاره خواهم کرد.

من گره خواهم زد - چشمان را با خورشيد - دلها را با عشق

سايه ها را با آب - شاخه ها را با باد.

و به هم خواهم پيوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها.

باد بادک ها - به هوا خواهم برد.

گلدانها آب خواهم داد.

خواهم آمد پيش اسبان گاوان - علف سبز نوازش خواهم ريخت.

ماديانی تشنه - سطل شبنم را خواهم آورد.

خر فرتوتی در راه من مگسهايش را خواهم زد.

خواهم آمد سر هر ديواری - ميخکی خواهم کاشت.

پای هر پنجره ای - شعری خواهم خواند.

هر کلاغی را کاجی خواهم داد.

مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد.

آشنا خواهم کرد.

راه خواهم رفت.

نور خواهم خورد.

دوست خواهم داشت.


برف نو برف نو

سلام سلام

بنشين خوش نشسته ای بر بام

پاكی آوردی ای اميد سپيد

همه آلودگيست اين ايام

راه شومی است می زند مطرب

تلخ واريست می چکد در جام

اشک واريست می کشد لبخند

ننگ واريست می تراشد نام

شنبه چون جمعه پار چون پيرار

نقش همرنگ می زند رسام

مرغ شادی به دامگاه آمد

به زمانی که برگسيخته دام

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دريغا که بر نيايد گام

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

که آتش از آب می کند پيغام

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع بر گرفته ايم از کام

خام سوزيم الغرض بدرود

تو فرود آ برف تازه :‌ ( سلام ) 

شعر از احمد شاملو


چرا توقف کنم چرا ؟

پرنده ها به جستجوی جانب آبی رفتند

افق عمودی است

افق عمودی است و حرکت فواره وار

و در حدود بينش

سياره های نورانی می چرخند

زمين در ارتفاع به تکرار می رسد

و چاه های هوائی

به نقب های رابطه تبديل می شوند

و روز وسعتی است

که در مخيله تنگ کرم روزنامه نمی گنجد

چرا توقف کنم

راه از ميان مويرگهای حيات می گذرد

کيفيت محيط کشتی زهدان ماه

سلول های فاسد را خواهد کشت

و در فضای شيميايی بعد از طلوع

تنها صداست

صدا که جذب ذره های زمان خواهد شد

چرا توقف کنم؟

چه می تواند باشد مرداب

چه می تواند باشد جز جای تخم ريزی حشرات فساد

افکار سردخانه را جنازه های باد کرده رقم می زند

نا مرد , در سياهی

فقدان مرديش را پنهان کرده است

و سوسک ...... آه

وقتی که سوسک سخن می گويد.

چرا توقف کنم ؟

همکاری حروف سربی بيهوده است

همکاری حروف سربی

انديشه حقير را نجات نخواهد داد

من از سلاله ی درختانم

تنفس هوای مانده ملولم می کند

پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را به خاطر بسپارم

نهايت تمامی نيروها پيوستن است پيوستن

به اصل روشن خورشيد

و ريختن به شعر نور

طبيعی است

صدا صدا تنها صدا

صدای خواهش شفاف آب به جاری شدن

صدای ريزش نور ستاره بر جدار مادگی خاک

صدای انعقاد نطفه معنی

و بسط ذهن مشترک عشق

صدا صدا تنها صداست که می ماند.


دختران دشت - دختران انتظار - دختران امید تنگ در دشت بی کران

و آرزوهای بی کران در خلق های تنگ

دختران خیال آلاچیق نو در آلاچیقهایی که صد سال

از ذره جامتان اگر بشکوفید

باد دیوانه یال بلند اسب تمنا را آشفته کرد خواهد

دختران رود گل آلود - دختران هزار ستون شعله به تاق بلند دود

دختران عشق های دور روز سکوت و کار شبهای خستگی

دختران روز بی خستگی دویدن - شب سرشکستگی

در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق

در رقص راهبانه شکرانه کدام آتشزدای کام

بازوان فواریتان را خواهید برفراشت ؟

افسوس - موها نگاه ها به عبث عطر لقات شاعر را تاریک می کنند.

دختران رفت و آمد در دشت مه زده

دختران شرم - شبنم - افتادگی - رمه

از زخم قلب آبائی در سینه کدام شما خون چکیده است ؟

لبهایتان کدام شما لبهایتان کدام بگوئید ؟

در کام او شکفته نهان عطر بوسه ای ؟

شبهای تار نم نم باران که نیست کار

اکنون کدامیک ز شما بیدار می مانید در بستر خشونت نومیدی ؟

در بستر فشرده دل تنگی ؟

در بستر تفکر پر درد رازتان ؟ تا یاد آنکه خشم جسارت بود

بدرخشاند تا دیرگاه شعله آتش را در چشم بازتان

بین شما کدام ؟ بگوئید

 بین شما کدام سیقل می دهد سلاح آبائی را برای روز انتقام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شعر از شادروان احمد شاملو


من از جهانی دگرم
ساقی از این عا لم واهی رهایم کن
نمی خواهم در این هیبت بمانم
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو را اینجا به صدها رنگ می جویند
تو را با حیله و نیرنگ می جویند
تو را با نیزه ها در جنگ می جویند
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو
میگیرند جانی را که بخشیدی تو بر عالم
نمی دانم کی ام من نمی دانم کی ام من
آدمم روحم خدایم یا که شیطانم نمی دانم
تو با خود آشنایم کن تو با خود آشنایم کن
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست
پس ای مردم خدا اینجاست خدا اینجاست
خدا در قلب انسانهاست
به خود آ تا که در یابی خدا در خویشتن پیداست
همای از دست این عالم پر پرواز خود بگشود
در خورشید و آتش سوخت
خداوندا بسوزانم در این آتش همایم کن
بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن
شعر از همای


 با چشم ها ز حیرت این صبح نابجای
خشکیده بر دریچه ی خورشید چهار طاق
بر تارک سپیده این روز پابه زای
دستان بسته ام را آزاد کردم از زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم : اینک چراغ معجزه مردم
تشخیص نیم شب را از فجر
در چشم های کور دلی تان
سویی به جای اگر مانده است آنقدر
تا از کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمان شب پرواز آفتاب را !
با گوشهای ناشنوایی تان
این طرفه بشنوید در نیم پرده ی شب آواز آفتاب را !
(( دیدیم ! ( گفتند خلق نیمی ) پرواز روشنش را. آری ! ))
نیمی به شادی از دل فریاد بر کشیدند :
(( با گوش جان شنیدیم آواز روشنش را ! ))
باری
من با دهان حیرت گفتم :
(( ای یاوه - یاوه - یاوه - خلایق !
مستید و منگ ؟
یا به تظاهر تزویر میکنید ؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تائبید و پاک و مسلمان
نماز را از چاوشان نیامده بانگی ! ))

هر گاو گند چال دهانی آتشفشان روشن خشمی شد !
(( این گول بین که روشنی آفتاب را از ما دلیل میطلبد ! ))
طوفان خنده ها ...
(( خورشید را گذاشته می خواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز بر نگذشته است ))
طوفان خنده ها ...
من درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.
سرتاسر وجود مرا گویی چیزی به هم فشرد
تا قطره ای به تفتگی خورشید جوشید از دو چشمم.
از تلخی تمامی دریاها در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب تنهاترین حقیقتشان بود
احساس واقعیتشان بود
با نور و گرمیش مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکی اش مفهوم بی فریب صداقت بود
( ای کاش میتوانستند از آفتاب یاد بگیرند که بی دریغ باشند
در دردها و شادی هاشان
حتی با نان خشکشان
و کاردهایشان را جز از برای قسمت کردن بیرون نیاورند ! )
افسوس
آفتاب مفهوم بی درغ عدالت بود
و آنان به عدل شیفته بودند
و اکنون با آفتاب گونه ای آنان را
این گونه دل فریفته بودند !-
ای کاش میتوانستم خون رگان خود را من
قطره - قطره - قطره بگریم تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
یک لحظه میتوانستم ای کاش
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست !
و باورم کنند.
ای کاش میتوانستم........


به گرد کعبه میگردی پریشان
که وی خود را در آنجا کرده پنهان
اگر در کعبه میگردد نمایان
پس بگرد تا بگردی - بگرد تا بگردی !
در اینجا باده مینوشی
در آنجا خرقه میپوشی
چرا بیهوده میکوشی ؟
در اینجا مردم آزاری
در آنجا از گنه آری
نمیدانم چه پنداری !
در اینجا همدم و همسایه ات در رنج و بیماری !
تو آنجا در پی یاری ! - چه پنداری ؟
کجا وی از تو می خواهد چنین کاری ؟!
چه پیغامی که جز با یک زبان گفتن نمیداند ؟
چه سلطانی که جز در خانه اش خفتن نمی داند ؟!
چه سلطانی ؟!
چه دیداری ؟ که جز دینار و درهم از شما سفتن نمی داند ؟
به دنبال چه میگردی که حیرانی ؟
خرد گم کرده ای شاید نمیدانی ؟
خرد گم کرده ای - شاید نمی دانی !


نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to kungfu777.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20