تبليغاتX
کان کفو توان


کان کفو توان

کان گنج است و اسراری در آن کفو کفه ی ترازو است و نشان عدالت و توان راه و نیاز رسیدن به آن عدالت

مهدی کیست4 ( راز پیامبران )

م

الله

میم

بسم الله الرحمان الرحیم

و خلقت خالی بود که بر حالی زده شد و خالق از عقل اول به حلق و نقل شد و نقل همان عقل بود ولی در حلق حلقه ها را میپیمود از برای نمود، پس حال در گردان به برگردان حلقه ی خلقت در دوایر حلق لاح و لاه و الله  گشت. پس گهی حال و گهی لاه یا الله خوانده شد که خود معناست و نه صورت و خالش نمایاننده ی حالش بود و صورتش، و به عبارتی خلقت صورت خدا و خدا معنا و نهاد خلقت، و یافتن آن در بسط زمان بر اندیشه ی انسان که خود هم به این سان خدا بود راه یافت از کلام و ممکن گشت. ترسیم کلام از مسیر اسفار دوایر خلقت بود و مالکِ، کلامِ حلق و نقل و عقل، که در سه گانگی نمود داشت، اما یکی بود، و عالم عالم یکتایی بود پس او یکی بود که یک تا گشته بود و یکتا بود، و جهان کثرت یک ها بود و دویی هرگز نبود، بلکه دوگانگی تنها درکثرت صورتها از دید ناظر بود. پس هر سیر حروف امواج را در جهانی یا مکانی دیگر با کلام مالک داشت و حروف در پیوستگی دوایر به توالی یکدیگر کلمه را می ساخت و کلمه به کلام و معنا در این پیوستگی یا کلام بود، و کلمه خدا بود.هر نقش را که دیدی جنسش ز لامکان است - گر نقش رفت غم نیست اصلش چو جاودان است !. پس خلقت در حلقه بود و کلام خلقت خود از حلق بود و حلقه به سه نمود کلام را مینمود. آنچنان که هر صفت از اوصاف هستی هستا در یکی از دوایر دایر بود اما دوایر را با یکدیگر پیوستگی و ادغام بود چون او یکی بود اما به سه نمود یا صفت رخ مینمود و مراتب خویشتن را شناسا و هر مرتبه خود در پیوستگی مراتب دیگر واجب الوجود واجب الوجود بود. پس دایره ی اول را مالک و نمایاننده ی صفت آفریدگاری و دایره ی دوم را در بر دارنده و نمایاننده ی صفت پروردگاری و دایره و صفت سوم را نمود فناگری اش دانستیم، آنچنان که در همه ی گفتارش هم در سه زاویه با هستی مرتبط میبود و از جمله ی این زوایا میتوان به (( گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک )) (( پدر، پسر، روح القدوس )) (( سه طبقه ی کشتی نوح )) (( توحید، نبوت، معاد )) (( آدم، بشر، انسان )) (( روح، روان، تن )) و ... اشاره نمود. پس در نمودش به سه گونه اما در ذات وحدت و واحد و احد بود. حی او در عالم ماده که خود صورت او و معادی از آن ه بود حیات گشت و باز هم خود در جمله ی حیات به سه صفت آفریدن و پروریدن و میراندن و دوباره آفریدن بود. و این رسم خلقت بود تا بدانجا که آدم خود را در وحدت وجود خدا دید، آنگاه آدم عالمی دیگر بود که هم او بود و هم او نبود و نه او بود و نه غیر او بود و هم او بود و نه غیر او بود. پس به خود نگریست و جمله ی آفرینش خود را دید اما آنجایی که عقل به عقل اول و الفی که در او دمیده بود و آدم گشته بود رسید کثرت آدم را در سرگشتگی و حیرانی ( حی رانی ) که راندن حی و حضور خود و خدا بود دید، پس خود گمکردگی دید و خواند : ( گر به خود آیی به خدایی رسی، به خود آ ))، پس حکم بر خود از سوی خدا بود که خود آ شود در صفت پروردگاری اش بر اندیشه ی آدم ها روان شود چون زمین کشتزار خلقت بود و سر زمین خدا بود و زمین ز عصاره ی خلقت بود و پرورشگاه و دانشگاه خلقت تا تن به تنها بپیوندد و تنها شود و اینگونه او با تنها در زمین باز هم تنها بود. اما معادی است هر حرکتی را که در دایره است و دایره معادش همان ابتدایش است و این معنای اناللاه و انا الیه راجعون است که این خود دایره ای دیگر بر حرکت خلقت است. ما در ترسیم دایره را با خط میکشیم اما در معنا بی نهایت شعاع دارد و همه ی هستی را در بر دارد پس سویه ی دیگری از آن را به این گونه شرح میدهیم که : دایره در خلقت آنچنان که به هر حرکت مدارات سیارات و ستارگان و کهکشان ها و اتم ها و الکترون ها حاکم می باشد، در آمد و رفت و فنا و ولد و پرورش هم چنان که گفتیم حاکم و معنای دانه به دانه رسیدن دایره است و این معنای قائم به ذات و قیامت آدم است و این گونه انسان قائم بر رسالت های پیامبری و قائم آل محمد خواهد بود. آنچنان که دانه ای که خلق می شود و کاشته میشود مراحل پروردگاری را طی میکند و خداوند مسئول پرورشش می باشد تا پروار شود پس خود پروردگار نهاد و دانایی دانه می شود پس دانه از خدا جدا نیست و خدا بر اندیشه ی خلقِ دانه آماج برتری است. پس پرورش میابد سپس خود به دانه میرسد و در صورتی دیگر دانه ی اولی که به گمان ما فنا شده است در حقیقت پرورش یافته و دوباره متولد می شود که ما این تولد دوباره را فنای دانه ی اول و تولد دوباره ی همان دانه میدانیم چراکه گفتیم آغاز و پایان دایره بر یک نقطه استوار خواهد شد. این معنای این پیام مسیح روح الله بود که میگفت دوباره در میان شما خواهم آمد و اینک او در میان شماست و قائم بر رسالتش. پس اینچنین نمود بیرونی خلقت یا صورت در هر جهان و ابعاد بیکران کیهان به ترسیم دوایر پابرجا و انتظام یافت. در مدار خلقت بودنِ انسان آن است که به انسانیت در پروردگاری در زمان رسد و پروردگار خود و هستی شود و دوباره به معنای انسان و دانه ی حیاتش که همان ه و الله است رسد و این میسر نمی شود مگر در مرحله ی فنا که خود آغازی دیگر است و چنین است که او به خود می آید و خدا میشود که خود نیز در سه حرف نمود کلمه دارد ( خ – و – د ). انا الحق کشف اسرار است مطلق، به جز حق کیست تا گوید انا الحق ؟

اما دوایر که دانستیم از برای دایر نمودن خلقت در نمود بود چیست ؟ و ویژگیهای دوایر چیست ؟

دایره آغاز و پایان ترسیمش یکیست. دایره بی آغاز و پایان است. دایره در بی نهایت شعاع بیکران است. دایره بیکران محدود است. دایره جمع جامع اضداد است. دایره دوار است. دایره گردان است. دایره گرداننده است و میگردد. دایره جستجو کننده است، از این رو میگردد. ( گردش به معنای جستجو کردن است ). دایره چرخ است از این رو در چرخش است و خود چرخ و اساس خلقت است. دایره صفر است ولی بیکران است و عدم نیست بلکه از بودش عدم هم به نمایش است. دایره هستی و نیستی است و از این رو این دو یکی است. دایره دایر و جاویدان است و از این رو در همه ی ابعاد وجود واجب الوجود است. ه دایره است و از این رو ( ه ) دایر است و جاویدان در همه ی دوایر خلقت. ه دانایی دانه است و دانه خود ه هست و امر به دانایی کسب نمودن بر ه، از این رو الله ال تلفظ تکه کلام اعراب و لا نشان فقدان و ه همه چیز هستی است و دانه ی هستی که هسته یا هست ه است و جهان ماده هم دامِ ه می باشد و به زبان فیزیک گویند که از دانه ای و انفجار دانه خلقت گشت و به کثرت رفت و این معنی لا الاه الا الله است که خود در الله نهفته است.

آگاهی مرتبه ای خدائی است که در وجود خودآگاه آدم نمود خدائی است و چنین است که آدم خلیفة الله و بقیة الله و ید الله در روی زمین است. پس باید که به خود آید تا چنین شود و به قول صدرای شیرازی از خود به حق سیر کند و از حق در حق سلوک و با حق به سوی خلق سیر و در خلق با حق سلوکی دیگر کند که رسالت انسانی خدای گونه است و انسان آنسان است. رومی سخن کفر نگفته است و نگوید، منکر مشویدش ! کافر شده آن کس که به انکار برآمد، از دوزخیان شد. این چهار سیر در اسفار اربعه نمود چهار زاویه ی کعبه که زوایای انسان با هستی است می باشند و سلوک خود شناسی را بر چهار پایه استوار میدانند، آنچنان که ما بر چهار پایه مینشینیم.

پس اضداد معنی دایره است چون گردانش را برگردانی است و این اکمال سیکل دایره است. از این رو باید که آدم شناسای وجود خویشتن شود و بیابد که در کجای هستی و دارای چه مسئولیتی است تا عاقبت به خیر شود و سیکل خود را به پایان برد که خود پایانی است از آغازی بی پایان. الف که اولین حرف از حروف می باشد چون به سوی پایان رود اول به دال و سپس به میم میرسد از این رو در سه نشان از حروف آدم می شود و چون پایان حروف یا ی بر او زده شود آدمی میشود که می و عصاره ی هستی را در خود دارد ( آدم می = آدمی )، و چون ی، یا است و الف و یا آنچنان که در انجیل مکاشفات یوحنا بیان شد یکی است و خواندیم هو الاول الآخر ( از این رو، ی را یا و پیوسته به الف ابتدا می خوانیم ) پس، ی را گر آ بخوانیم و آدم را به برگردانش بریم آمد می شود به همان آی ابتدایش و مد را که بالا برنده است در خود دارد که موجب بازگشتش به اول است که اول هم همان آ بود. پس آدم دلیلی است بر سیر در مراتب عالم از لاهوت تا جبروت و ناسوت و دوباره از ناسوت تا لاهوت و از ملک تا ملکوت. عاقلان نقطه ی پرگار وجودند ولی، عشق داند که در این دایره سرگردانند !. و عشق اوست و عشق عین شوق برای هر حرکت و سیر و سلوک و شناخت و آگاهی است. در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد، عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. آدم باید که از خود به خدا رسد و از خدا به خود و هر کسی بر اقتضای وجودش یا از خود به خدا میرسد که این دین است و یا از خدا به خود که این عرفان است اما هر دو مرحله ای از شناخت است و آگاهی و لازم و ملزوم یکدیگر. گر انسانی مرحله ی نخست را یعنی از خود به خدا رسیدن را نپیماید و بر خود بنگرد خود بین میگردد که این نقص حرکت، موجب کفرش میگردد. پس انسان کامل چون با خود است با خداست و چون بی خود با خود است و با خداست و حقا که هم او خود خداست. پس می خواند عبد هو و رسول هو چون بندیست از بندگان و هر بنده بندی از انگشتان واحده ی وجود، اینجاست که گفتیم هم اوست و هم بنده ی او...

هستی موجی بود که آنچنان که گفتیم به امواج رفت. پس فرستنده ی موج و امواج هست و تنها گیرنده ای می خواهد که از آن در بیان جاری شود و آن بیان به یان و بی اراده در بیان خواهد گشت، آنچنان که او نور است و آنجا که نور باشد خاموشی نباشد و خاموشی را در دو معناست. یکی آن تاریکی است که نیست و تنها عدم نور است و دیگری آن سکوت و خاموشی است که نشان کور دلی و خاموشی گیرنده و فراغت از دانایی و روشنایی است. آنچنان که در قیام حسینی و دیگر قیام های رسولان انسانیت دیدم  و آموختیم که آنکه نور بیند خاموشی نگیرد و زیر بار جهل و نفرت و ظلم نرود.

به امید بیداری و درک حقیقت رسالت های پیامبری از سوی آدمیانی که خاموشی گرفته اند. خداوندا ما را در عشق نور معرفت و حکمت بی پایانت بسوزان.

 

در بتکده تا خیال  معشوقه ی  ماست           رفتن به طواف کعبه از عقل خطاست

گر کعبه از او بوی ندارد کنش  است              با بوی وصال او کنش کعبه ی ماست

 

م

الله

میم

بسم الله الرحمن الرحیم

م

الله

میم

م

الله

 

نویسنده : کامرون

۱۶/۱۰/۱۳۸۷

.................................................................................

تو خرقه را ز برای ریا همی پوشی        که تا به زرق بری بندگان حق از راه

دوستان جز آنکه میل ریاست ها از روی ریاست ؟

این حقیقت در واژه عیان است امروز

ریاست = ریا است

ریاست جمهوری آن ریاست جمهوری است که هر آدم را ریاست جمهور وجود خویشتن بداند.( پروفسور ابراهیم میرزائی )

.....................................

شاد باش ای عشق خوش سودای من          ای طبیب جمله علت های من

ای    دوای    نخوت    و    ناموس   ما           ای  تو افلاطون و جالینوس  ما

نویسنده: کامرون ׀ تاریخ: دوشنبه شانزدهم دی 1387 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to kungfu777.Blogfa.com / Theme by:
bahar-20